صدر المتوهمین

مهمونی

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۸ ق.ظ



جوراباش از بولیزشم کثیف‌تره. غروب رفته فوتبال.

با این کفش ورزشی پارچه‌ای سرخ و سورمه‌ایا. امشب باید برن مهمونی.

بچه‌ها بهش گفتن اگه وسط بازی بری، دیگه راهت نمیدیم. مجبوره دیر بره خونه.

همین یه جفت جورابو بیش‌تر نداره. تا میرسه خونه حتی وقت نمیشه پاشو بشوره.

هی هولش می‌کنن که دیر شد.

از نقاط تاریک کودکی‌ش اینه که به جوراب گلاب می‌زنه تا بوش بره.

آخه هنوز قدیمه. پوشیدن جوراب یه وجوب نانوشته داره.

خوبیت نداره تهی‌پا و لختی‌پا بیرون رفتن. هوا هم سرده.

آخه هنوز قدیمه. سوز و سرما سر می‌زد به خیابون و خونه‌ها.

توی مهمونی هی پاشو جمع می‌کنه تو خودش تا معلوم نشه پاش بو میده.

آخر مهمونی صاب خونه بهش میگه: «بمون با بچه‌ها بازی کن. بمون امشب.»

میگه: نه ممنون. کار دارم. الکی میگه. زر می‌زنه.

هی تو دلش میگه کاش یه بار دیگه بگه، اگه بگه می‌مونم.

ولی آخرش روش نمیشه. قدیمه هنوز.

میاد خونه. مامان‌بزرگش براش قصه‌ی دعوای تقسیم آب بین سیّدا و عواما تو دهاتو میگه.

خوش‌حاله. فردا دو زنگ ورزش دارن. صوپم نوبتشه سر صف نیایش بخونه.

همین‌جوری ایستاده بغل بخاری. جای خوب خونه.



اشاره: عکس از صفحه‌ی گوگل پلاس کاربری به نام امیرو وو (yon.ir/hAEI) برداشته شده.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۱)

  • صحبتِ جانانه
  • :)))))

    انشا 20

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی