صدر المتوهمین

هاینریش به افق اصفهان

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۴۱ ق.ظ

شناسنامتن 25 سال دارم. اما مادرم مصرانه معتقد است هیچی، حتی به قاعده‌ی

یک بچه‌ی 10 ساله نمی‌فهمم .

وقتی با مشدد کردن «هیچی»، سعی می‌کند حق مطلب را ادا کند،

زیبایی صورتش به خطر می‌افتد و من مکرر متذکرش شدم که این مبلغ از غیظ و غضب

_ زبانم لال _ عمر خودش را تحت شعاع قرار دهد، نه آن 10 سال را .

پدرم تا جایی که مزاحمِ مشروح اخبار نباشم، نظرش را صراحتن نمی‌گوید اما

در یک چشم‌انداز عام و با توجه به جمیع جهات، می‌توان گفت در افق نگاهش

حدودن بیست سال را داشته باشم به اضافه و منهای پنج .

صله‌ی رحم، رحم کردن به قوری چای و قربانی نکردن پول پای تخمه گل آفتاب

از جمله عواملی‌ست که من را به مرزهای 25 سالگی نزدیک می‌کند اما اقدام شتاب‌زده

برای بیرون آوردن گُل هندوانه، به تنهایی تا حضیض 15 سالگی پایینم می‌کشد .

در جمع دوستان به عنوان پیرمردی پخته پذیرفته شده‌ام

و متفقن به کهولت سن و سلیقه‌ام معترف‌ند .

مخالفت صریح‌اللهجه با شلوارک‌های رنگی، ترجیح ماک پوزه‌سگی به بی.ام.و،

اصالت دادن به ساعت‌های جیبی که با فشار دکمه‌ای، تق، درش باز می‌شد،

اتراق بلندمدت بغل سماور؛ از جمله دلایلی‌ست که آن‌ها را به اتخاذ چنین تصمیمی

واداشته بود. البت اشتباه نشود.

این مُسِن‌نمایی، ریشه‌های استواری در گذشته داشته، وانگهی مادرم هنوز به خاطر

نپوشیدن آن کفش‌های موزی و شلوار اتوبانی که مد شده بود و اقدام خودسرانه‌ام

جهت تهیه‌ی کفش‌های قیصری، شلوار پارچه‌ای سیاهِ پاچه‌گشاد و پیراهن سورمه‌ای

در دوران طفولیت، شدیدن ملامتم می‌کند . 

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۱)

  • صحبتِ جانانه
  • :))
    عجب طرز جدی و با نمکی:)

    این همه توهم بانمک رو از کجا میارید شما؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی