صدر المتوهمین

احمقانه‌ترین جنگ تاریخ

سه شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۱۸ ق.ظ

برای یه بن‌بست فقیر، مذهبی و پرجمعیت هیچی خطرناک‌تر از اومدن هم‌سایه‌‌ای

با سه دختر زیبای بی‌باک نیست.

*

پنج سالم بود. شب که از خونه آقاجونم برگشتیم، وقت خواب، یهو دیوار خونه‌مون

شروع کرد بلرزه از صدای یک خواننده‌ی زن.

توی بن‌بستی که جز صدای روضه بلند نشده بود حالا هایده داشت جولان می‌داد.

یه قبح‌شکنی بزرگ تو تاریخ بن‌بست‌، در حالی که منبع صدا خونه‌ی هم‌سایه‌ی بغلی ما بود.

بابام، تلفیق موفقی از مردم‌داری و مذهبی‌گری بود و به مامانم گفت برو ازشون خواهش کن

صداشو کم کنن حداقل که مزاحم هم‌سایه‌های دیگه نباشه.

منم از اون‌جایی که ایرانی هستم به عادت معهود همه‌ی فسقلیای این مرز و بوم

که تا مامان‌شون می‌خواد یه جا بره جَلدی می‌پرن می‌چسبن به پَرِ چادر و نِق می‌زنن:

«منم میام منم میام»

چسبیدم به چادر مامانم و رفتم دم خونه‌ی هم‌سایه جدیده. فوقع ما وقع. برخورد اول. 

*

یه پسر بزرگ داشتن تو کار مرغ. 28 ساله. سه تا دختر 25، 22 و 20 ساله.

وضع‌شون خوب بود اما حسب ورشکستگی مجبور بودن یکی-دوسالی

مهمون محله‌ی معمولیا باشن.

یه بمب خوشه‌ای نمی‌تونست اون‌جور ارکان امنیت محل رو متزلزل کنه که حضور اونا.

همه‌‌ی اهل محل علیه زیبایی متحد شدن. احمقانه‌ترین جنگ تاریخ.

البت بیم‌شون بی‌وجه نبود. هر خونه اون روزا خودش یه کلاسْ پسر داشت. هفتا. پنج‌تا.

کمِ‌کمِش سه‌تا.

محله‌ای که تا اون روز همه‌ی آش نذری‌هاش به دستان زمخت یک مشت سیبیل کلفت

به مقصد می‌رسید، حالا آبستن حوادث تازه‌ای بود. ابرهای فاجعه از هر سو نزدیک می‌شد. 

*

به نحو اعجاب‌انگیزی فاقد هرگونه ملاحت، جمال، کمال و پوئن مثبت بودم.

اما ادب، جور همه‌ی اون فقدان‌ها رو می‌کشید. بدون اینکه خودم خبر داشته باشم یا بخوام،

ادب، همه‌ی اون خلأ‌ها رو پر کرده، رنگی از وجاهت به دیوار سیاه شخصیتم پاشیده بود.

برخلاف این‌روزا، اون‌روزا بسیار مودب بودم و آوازه‌ی ادبم تو محل،

از پارک عباس میمونی بگیر بیا تا کوچه تلفن و از اون‌ور پارک آتیش‌نشانی،

همه جا حرفش بود واقعن.

در اون وانفسای روزگار که تا یه مامانه به بچه‌اش می‌گفت برو نون بگیر،

بچه‌ی لگد می‌زد توی در و ناسزا می‌گفت، مُمتازیتِ من مَجال بیش‌تری برای بروز می‌یافت

و همین کافی تا بود تا اون زنان زیبا کم‌کمک و نم‌نمک، ناباورانه مهر و محبتی به

صدرالمتوهمین کوچک، نشون بدن.

و این برای چند دسته ناخوشایند بود... 

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی