صدر المتوهمین

اَسدُلّا قُمی

دوشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۵۹ ب.ظ

زن‌های محل زجر می‌کشیدن وقتی «اَسْدُلّا قُمی» بهشون می‌گفت خواهر.

*

اسدالله نامی بود تو بن‌بست، هروئینی شد این بابا.

چهل سال قبل سالم و صالح و ثروت‌مند بوده و تو اون روزگارِ فقر و فقدان،

اتوبوس داشته بی‌شریک.

جوونی‌اش میره جبهه، چندتا ترکش تو گردن و فقراتش جا می‌مونه،

بیمارستان هی بهش مرفین می‌زنن. خودش هم تو مقوله‌ی مواد بی‌استعداد نبوده

و مجموعه‌ی این عوامل باعث میشه بعدن به بدترین نحو معتاد بشه.

اَسدُلّا، منفی و منفورترین چهره‌ نزد خانمای محله بود و در عین حال

محبوب‌ترین چهره‌ تو افق نگاه بچه‌هاشون. بلکه یه الگو.

غیر قدّاره، سرنگ و صفا و صداقت تنها دارایی‌های اسدلّا بود.

با دوتای اول مغضوب زنا شده بود اما بچه‌ها پِیِ حرفش بودن. هم حسب لوتی‌گری‌اش

و هم بالاخره اسم اسدُلّا مرادف خوف و خطر و هیجان و حادثه بود.

هروئینِ حروم‌زاده، جون و جسم و جذبه‌ای واسش نذاشته بود اما

قدّاره که دست می‌گرفت حقّن حریف نداشت.

سطح تباهی محل رو این‌جور واست بگم که

نه کسی می‌خواست پروفسور سمیعی بشه نه دکتر نه مهندس.

همه می‌خواستن در آینده اسدلّا قُمی بشن.


پاتوقش پیش تیربرق بود. شبا طول و دراز زمستون بچه‌ها میومدن،

این براشون خاطره می‌گفت.

اصرار داشت که تو جبهه، واحد مکانیزه بوده و به وقت تلفظ «مکانیزه»

فعل و انفعالاتی تو چهره‌اش نمایون می‌شد که ما مجاب می‌شدیم

عضویت در واحد مکانیزه واقعن پیچیده‌ترین اتفاق تاریخ جنگ بوده و

درایت و سعادت علی‌حده‌ای می‌طلبیده.

حرارت حرفاش از جایی جز سردی و سختی شکستا و نرسیدن‌های دی‌روز نمیومد.

نفوذی توی کلامش بود که مختص آدم‌های هیچ‌کاره‌اس.

هرچی مدت بیش‌تری مواد بهش نمی‌رسید هیجان خاطره‌هایی که روایت می‌کرد

بیش‌تر می‌شد.

یه بار تعریف می‌کرد تو جبهه به تنهایی چهل تا عراقی رو اسیر می‌گیره،

بعد می‌بینه تک و تنهاس و اینام غذا و آذوقه می‌خوان، همه‌شون رو می‌اندازه

تو یه زمین گود و یه نارنجک می‌اندازه وسط‌شون.

همین خاطره رو تو یه ورژن دیگه هم تعریف می‌کرد. می‌گفت دیدم زیادن،

بیستاشون رو از ناحیه پای راست مجروح کردم و گفتم

اون بیستا رو بندازن رو دوش‌شون که نتونن فرار کنن. 


تازه دوچرخه بیست و هشت چینی‌ها رو خریده بودم.

تو خماری اومد دم در خونه و چرخ می‌خواست.

خانواده گفتن اگه الان بهش چرخ بدی هم یه بلایی سر خودش میاره هم بقیه هم چرخ.

ولی نه گفتن سختم بود، که «نه گفتن» خدشه‌ای در اصول مسلّم لوتی‌گری بود

و یه صفر و سیاهی بزرگ تو کارنامه‌ی تازه‌واردا.

دل‌چرکین و دل‌ناگرون، قید چرخ رو زدم و دادم بهش.

وقتی سوار دوچرخه می‌شد، ذره‌ای تعادل نداشت.

مثل اسکی آلپاین که مارپیچی میرن، می‌رفت.

به هوای چرخم رفتم تا دم بن‌بست که انحطاط و انهدامش رو با چشمای خودم ببینم.

صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ای دیدم که هنوز از پسِ بیست سال تو صدر فهرست خاطراتمه.

چندتا زن داشتن رد می‌شدن. اسدلّا که به وضع خودش واقف بود زد کنار،

سرش رو انداخت پایین تاخانوما رد بشن.  

پارچه‌فروشه با ماشینش میومد تو بن‌بست، یه بار نگاه ناسالم و متلک انداخت به زن

هم‌سایه، گریه‌اش گرفت، اسدلّا جوری چَک و پُکش کرد که دیگه کسی ندیدش اون‌‌طرفا.

هروئین، هنوز حریف ناموس‌پرستی‌اش نشده بود.

لات بود اما همه‌ی قواعد لات‌بازی رو رعایت می‌کرد. با تیزی نیشی می‌اندخت. خش.

ضربه نمی‌زد. از پشت نمی‌زد.

پولش به سفره‌داری نرسید که بگم آدابش رو نگه می‌داشت،

اما همون یه نوشابه‌ای که می‌گرفت به بیست نفر تعارف می‌کرد و تا یکی یه قولوپ

ازش نمی‌خوردن نمی‌خورد. جرعه آخر، ولو یه قطره، می‌ریخت رو آسفالت، حق خاک. 



بد بنی‌عادتی بود. اولین و آخرین نکبتی که موفق به ترکش شد زندگی بود.

نه از هروئین دست کشید نه اون «خواهرخواهر» از دهنش افتاد،

که زنا هم‌سایه رو از نفس انداخته بود.

به رغم صغارت سن‌م، از پس خواهرخواهر گفتنش، یه صدایی، بلکه فریادی می‌شنیدم.

زور می‌زد که ثابت کنه معصومیت از دست‌رفته‌ی بچگی،

یه بارقه‌ایش هنوز براش باقی مونده.  


زنش طلاق گرفت. برا بچه‌اش بابا نشد. با مادرش خوب تا نکرد.

به خودش و خانواده ظلم کرد. انقدر کثافت‌کاری داشت که نشه ازش قهرمان ساخت.

اما یه سلامتی تو ذاتش بود که نمیشه به راحتی ازش عبور کرد. سلامت ذات.

صبح تو نماز ناغافل یادش افتادم. غفرالله لنا و له.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۲)

  • صحبتِ جانانه
  • خدابیامرزدش...

    چه نقل شیرینی دارن این نوشته ها
    ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی