صدر المتوهمین

تاریخ انقضا

يكشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۱۵ ب.ظ

آدما تاریخ انقضا دارن. من خودم تاریخ انقضام پنجم دبستان بود؛

و به مورخِ اون روزِ سردِ زمستونی کلاس پنجم منقضی شدم

و الانم بوی تعفنِ توی تاریخْ‌موندگی گرفتم. نزدیک به بوی بدی که سحرا از کانال کولر میاد.

*

از همین حدودا اندیشه‌ی بخاری و پروای سرما تو ذهن آقام قوت می‌گرفت

که واسه وسط پاییز حرف و حدیثی نباشه.

منم بخاری دوست داشتم. بودنِ بخاری معنویت خونه رو تقویت می‌کنه.

سوزناک‌ترین و عرفانی‌ترین جای خونه بغل بخاری، زیر سایه‌ی قوری و کتریه.

کف جفت پام رو می‌چسبوندم به شیشه‌ی بخاری و به جای اینکه چندین کتاب بخوانم،

کتابای فارسی رو چندین بار می‌خوندم. خونه‌مون ته بن‌بست بود.

همه‌ی بوهای خوب قرار می‌ذاشتن بغل بخاری تو بینیِ من.

اول پاییز بوی ربّ. زمستونا شلغم و آش.

کتاب فارسی یه درس داشت کوچ پرستوها. که می‌گفت ده‌هزار کیلومتر میرن.

من مصرانه می‌خواستم سوارشون بشم برم.

همون روز توی توکیو یک دستگاه نوجوان جاپونی، با باد گلوش موفق به تولید برق شد

و با روشن کردن یک چراغ بیش‌تر، به تعمیق و تشدید تاریکی دامن زد. 

*

یه روز از مدرسه اومدم شب خوابیدم صبح پا شدم دیگه خوش نگذشت.

با اینکه بعد از اون روز به موفقیت‌های خیره‌کننده‌ای دست پیدا کردم و

مامور بهداشت و مامور فلوراید و مامور صف نماز و نماینده و ارشد و کاپیتان تیم

فوتبال مدرسه و نفر اول مسابقات علمی و نفرِ بغل‌دستیِ تک‌خوانِ گروه سرود شدم؛

ولی دیگه خوش نگذشت.

امکانات خوش‌‌بودن بیش‌تر شد و استعداد خوشی خشک. 


آدما تاریخ انقضا دارن. یه روز از خواب بیدار میشن می‌بینن خراب شدن.

دیگه خوش نمی‌گذره. وقت خوش نیست.

الکی توی تاریخ کش میان و در بستر زمان طول می‌کشن. الکی طول می‌کشن.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۶)

به طرز عجیبی با این پست همدلی میکنم . با اینکه تجربه های نوستالژیک تو برای ما دهه چهلی ها قرتی بازی های تاز دم دراورده هاست، ولی منو یا سنت گذشته میندازه، کلمۀ "آقام" تبلور همه مردانگی مردانی است که روزگار پیرشون میکنه ، جمع خستگی کار و دغدغه بچه ها و صلابت و  زحمت دور دایره دلگرم کننده خانواده. مردایی که یهو یه روز نیستند و همه آن چیزی که بهش امید داشتند و نگرانشون بودن، یهو از دست و چشمشون دور میشه: خانواده . زن و بچه .

آی روزگار، ای بوهای گذشته ، آی پشت بام خاطره انگیز ستاره شمردن و  فکر کردن و خوف خفیف شب و پشت گرم از اغوش پدر . ای روزگار .

الان که خودم پدر هستم نمیدونم راست حسینی اصلا بوی مردونگی مردهای قدیم رو دارم یا نه ؟ ایا پسرم و دخترم منو همونطور که ما پدرامون رو با صلابت و مرد میدیدیم میبینند یا نه . ولی روزگار عوض شده. مث ما که عوض شدیم. بچه ها عوض میشن. با یه داستان دیگهف یه حال و هوای دیگه .

بخاری خونه ما تو بچگی مون اصن شیشه نداشت. بوی نفت بود و خاموش شدن اول صبح . ولی یادش یاد گرمیه .  

  • صحبتِ جانانه
  • آخی....
    دلم کباب شد برای این توهم پیرکودکانه ی زیبا
  • یک دستگاه جوان
  • صدرالمتوهمین
    دم و قلمت گرم
    نزدیک دو ساله وبلاگتو میخونم و لذت می برم
    ممنون که هستی و می نویسی.
    ترکیب جملاتتون عجیبه. آدم حس می‌کنه باید تا آخر مطلب بخونه حتما!
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    باور کن الکی...

    همش الکی طول میکشن.
  • مرتضی معادی
  • فک کنم ولی آدما میتونن طی یک فرآیند شیمیایی ، بازیافت هم بشن .
    هنوز فرآیند دقیقشو کشف نکردم ، ولی ایمان دارم که هست ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی