صدر المتوهمین

محاکمه در گاراژ

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۲۰ ب.ظ




غم غیر معلوم و غیر معمول و غیر مدلّلی مشخصن تو کاسه چراغاش به وضوح پیداست.

یه بغض مبهم.

لاشه‌ی سنگینش انگار با دهن‌کجی به هر نوع مسئولیت‌پذیری،

پهن شده و لَم داده و خیمه زده روی تایر.

نمای روبه‌روش، نمایش صریحِ بی‌تفاوتی و بی‌میلیِ غلیظ به ادامه و

کناره‌گیریِ حساب‌شده و زودرس‌ از‌ همه چیز.

سابقن صبحا سوز و سرمای زمسون یه تک‌استارت افاقه می‌کرد

حالا محاله بدون هول‌دادن راه بیفته.

شعف و شهوت شروع نداره. از بس سواری داده خسته‌اس.

از بس باهاش رسیدن و خودش نرسیده خسته‌اس. از خودش خسته‌اس.

از وانمودهای واهی و تظاهر و تقلب و فیلم‌بازی کردن و ادا درآوردناش. 

صفر تا صدش سی ثانیه است اما سال‌ها سلوکش جوری بوده که انگار سه ثانیه است.

از دور مصرفش صدی شیش لیتر به نظر میاد اما همه‌ی شواهد نشون میده تو جاده

صدی شونزده شیرین می‌سوزونه. رو کیلومترش نوشته 220. همه‌جام حرفش هست 220.

ولی واقعن خودشم می‌دونه 150 تا آخرشه. 

 

یه گاراژ هست که شبا میره توش می‌خوابه.

تنها جایی توی دنیا که آرمان جامعه‌ی بی‌طبقه محقق شده.

ژیان و داتسون و لادا و ب.ام.و و پژو آخوندی و سمند و کادیلاک و کامارو و هوندا و

تریلی ماک و ولو F12.

خلاصه، غرب و شرق و قدیم و جدید و قوی و ضعیف و سوسیالیسم و امپریالیسم

و ملحد و مومن، شونه‌به‌شونه‌ی هم پارک میشن.

دی‌شب تو گاراژ ماشینا متفقن از یه عروس می‌گفتن که قراره بیاد.

یه لامبورگینی که لامصب یخچال و گاز و تلویزیون و مبل و رایانه و پلی‌استیشن

و ماشین لباس‌شویی و کلن جهیزیه سرِ خود. صفرِ صفر. نوی نو. نازل تو باکش نرفته.

از هر نظر برازنده. هنوز نیومده، گاراژ میدون مسابقه‌ای شده بود برای

تصرف لامبورگینیه و به همین بهونه‌ همه ماشینا بالاخره یه سری به خودشون زدن

ببینن مزایا و محاسن و داشته‌هاهشون چیه و کدوم شایسته‌ترن و

پرونده‌شون رو از دل دی‌روز کشیدن بیرون.

اما اون خیلی وقت پیش از این قائله، خودش رو بازنگری، بلکه محاکمه کرده بود.

اولین لحظه‌ای که هر ماشین تصمیم می‌گیره با خودش روراست باشه،

لحظه‌ی وحشتانک و دردناکیه.

وقتی تو مسیر صداقت قدم بزنی، اول از همه به بی‌مایگی و بی‌چارگی خودت می‌رسی.  

 

گوشه‌ی گاراژ یه ماک دماغه‌دار بود که هیچ بعید نیست اگه الان به دنیا می‌اومد،

دماغش رو عمل نکنه. اما این فقره قدیمی بود. بوی کهولت می‌داد.

اصالت از سر و روش می‌بارید.

یه رقم جاافتادگی که منحصرن مخصوص همه‌ی چیزهای 100 سال قبله و تکرارنشدنی.

از حرفای در حیطه‌ی مباحث لامبورگینی‌جات فراری بود. رفت پیش پیر گاراژ.

سوز صدای موتور و نغمه‌ی حزین اگزوزِ یک ماکِ خاموش، خیلی بیش‌تر از یک ماک روشنه.

پر سر و صدا بودگی همیشه با تهی‌بودگی مناسبت داشته. کما اینکه افشا و انحطاط هم.

ماک با صدای خسته‌ای که تحفه‌ی دود دوران بود، و خنده‌‌ای که به خوبی حس کهن‌سالی رو

القا می‌کرد بهش گفت:

«چیستان. بودن بهونه می‌خواد، نبودن جرأت. یکی نه بهونه داره نه جرأت. چه کار کنه؟»

پشت لاستیک‌های پهن ماک نوشته بود: تیغ بکش و لاتخف.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۱)

  • صحبتِ جانانه
  • چه توهم قشنگی بود...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی