صدر المتوهمین

...

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۴۹ ب.ظ

هنوز به پای ایدئولوژی پیر نشده بودم.

چهار سالم بود. سنی که حق همیشه با زن عینک‌دودی دارِ دامن‌ گُل‌گُلی پوشه.

فامیل باکلاس‌مون از تهران اومده بود روستا. آدامس تند و گرون‌قیمت برام آورده بود.

من فقط آدامس آیدین‌ که صرفن با گوشت‌کوب تیکه می‌شد

و نیم‌ساعت باس تو دهن خیس می‌خورداستعمال می‌کردم. آدامسامون رو بهم هدیه دادیم.

آدامس مستحکم آیدین امتحان سختی برای دندوناش بود.

با لحن مهربونی که مختص مایه‌دارهاس پرسید:

«اینا سفت نیست عزیزم؟ دندونات خراب نشه. اونا خوش‌مزه‌تر نیست؟»  

حتی اگر «عزیزم» رو اونقدر زیبا تلفظ نمی‌کرد من بازهم حق رو بهش می‌دادم.

یه روستایی همیشه این آمادگی رو داره که حق رو به طرف مقابل بده،

خاصه اگه یک زنِ دامن گل‌گلی‌دار باشه.

تندیِ طعمش تلخم کرد اما الکی گفتم آدامس تندا رو بیش‌تر از آیدین دوست دارم.

اولین تظاهر و دروغم در زندگی. 

 

با اون هیکل هنگفت و چاهارشونه و عطر مشهدی و پیرهن سفیدِ ساده‌ی روی شلوار

و انگشترای عظیم‌الجثه و شونه‌ی کوچیک توی جیب،

هرجایی غیر از اطلاعات استخدام شده باشه، حقیقتن به خودش و کشور ظلم کرده.

عرفان ش. هم‌کلاسی دبیرستانم. از اسمش نصیبی نبرده بود

و کلن عرفان رو آفت و افت عقیده می‌دونست.

کلاس‌های دینی میدون منازعه‌ی ما دوتا بود. فصوص و فتوحات کتابی نبود که

من در اول دبیرستان چیزی ازش بفهمم و بخوام بهش استناد کنم،

اما دکوری هم که شده بارها توی عرایضم اسمی ازش می‌آوردم و با اطمینان ترسناکی

از ابن‌عربی نقل قول می‌کردم و در باب اصطلاحات عرفانی،

بدون اینکه کم‌ترین دریافتی داشته باشم، با چه حدت و حرارتی حرف می‌زدم.

چندصدمین تظاهر و نمایش و ادا و وانمودم در زندگی‌. 

 

حالم از عدد و رقم و حساب و هندسه و معادلات بی‌بته و منحنیای نانجیب بهم می‌خورد.

من هیچ‌وقت در بُعد سوم احساس امنیت و رضایت نداشتم.

هنوز وقتی z می‌بینم، خوف می‌کنم.

اما رفتم مکانیک. خلاف تمایل و تمنّام. به خیالم مکانیک هم نام داشت هم نان.  

 

بیست سال طول کشید تا عملن یاد بگیرم به خودم دروغ نگم، ادا درنیارم، فیلم بازی نکنم،

تظاهر نکنم، حرفی که حالی‌ام نیست نزنم، محدودیت‌ و محرومیت‌های خودم و اطرافیانم رو

به رسمیت بشناسم. بیست سال طول کشید تا یاد بگیرم سهم‌ خواستن از زندگی نمی‌ارزه

که آدم به اصالتش صدمه بزنه و برای بهره‌ی بیش‌تر،

خلاف تمایل و تمنّا و توانایی‌اش قدمی برداره.

به تلافی تظاهر و تقلب و ادا و نمایش و فیلم‌بازی کردن و همه‌ی دروغایی که

تا بیست و سه‌سالگی به خودم گفتم، قول و قرار گذاشتم به هر قیمتی و با هر هزینه‌ای

تو مسیر صداقت قدم بزنم.

راه و رشته و روابطم و خیلی چیزهای سخت دیگه رو عوض کردم.

تازه با خودم روراست شده بودم.

هیچ‌وقت بی‌چارگی و بی‌مایگی و بی‌مقداری‌ام رو انقدر برهنه، لخت لخت، ندیده بودم.

لحظه‌ی دردناک و ترسناکی بود.

از وقتی رودربایستی رو با خودم کنار گذاشتم، اعتماد به نفسم نابود شد.

آدم اگه نفسش رو بشناسه، هیچ‌وقت بهش اعتماد نمی‌کنه. از وقتی با خودت صادق بشی،

شفاف و شکننده میشی. شکنندگی برای مرد خوب نیست. اما بچه‌ی ناخواسته‌ی صداقته

یک شب، فقط یک شب که با خودت صادق باشی، فرداش صاحب یه روح شکننده شدی. 

از وقتی اراده می‌کنی ادا در نیاری، بدبین میشی. ناامن میشی. هی فکر می‌کنی بقیه دارن

بازی می‌کنن و نمایش اجرا می‌کنن و چیزی که حالی‌شون نیست میگن.

مرز صداقت و حسادت گم میشه.

خیلی وقته تنها جایی که امن و آرومم، یه فضای نیم‌متر در نیم‌متر، پیش لپ‌تاپ خاموشه.   



طنز سنگریه برای پناه گرفتن از شر انواع دروغ و دورویی.

طنز وطن آدمایی که از غیرْنماییِ خود خسته‌ان.

می‌خوان خودشون باشن حتی اگه «خود»شون کوچیکه.

اگه دوباره دیدی کسی در مرز دیوانگی و دلقک‌بازی اقامت کرده بود،

مسخره و ملامتش نکن.

بهشت یک در پشتی داره برای ورود دلقک‌ها.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۱۵)

سلام
خیلی خوب کاری کردین اومدین بلاگ
اینجا رسانه ی متخصصان و اهل قلمه
شما نباشید اینجا
پس کی باشه؟!
:)
واقعا آدم به نوشته هاتون معتاد میشه.و اینو فقط زمانی میفهمه که یه مدت نمینویسین.
چرا نمینویسین؟
سلام
عتیقه نبود، که بود.
از عمه ی مرحومم بهم ارث نرسیده بود، که رسیده بود.
هم اسم هام پیرزنهای تاریخ گذشته ی فامیل نبودن ، که بودن!
یه صاد و قاف قلمبه ی عربی تو خودش نداشت ، که داشت!
ژیگول نبود،که هیچ! با خط خوشنویسی هم نمی شد لااقل دو جور متفاوت نوشتش!

همه اینا یه طرف ، وقتی معنیش رو فهمیدم ، همه اینا همون طرف باقی موند....
معنی اسمم راستگو بود.
بچه بودم، عاشق معنیش شدم.
خواستم با معنا باشم،
آسون نبود...
تقریبا نتونستم...

 این متن شما رو خیلی دوست داشتم. بند آخرش رو یه جور دیگه دوست داشتم!
قلمتون خیلی خوبه.
موفق باشید
پست هستی و نیستی را چرا پاک کردین؟ پست قشنگی بود.
  • صحبتِ جانانه
  • چه پردازش قشنگی...
    سلام
    اومدم از نوشته تون تعریف کنم دیدم بقیه تعریف کردن...
    اما گفتنی رو باید گفت... خوب مینویسید
  • دختری از دیار فرزانگان
  • عنوان وبلاگتون خیلی جالبه!
    نیمه دوم این متن منم!

    بنویس مرد مومن بنویس
    اتفاقا هر آدمی یه جور دیوونگی میکنه ... دلقک وار
    بی نظیری پسر
    چتونه تر خدا چرا نمینوسین پس ؟ دلمون برای نوشته هاتون تنگ شده. سکوت و بشکنین و بگذرین..............
    و هرچی کشیدیم از روزی بوده که به خودمونم دروغ گفتیم
    د لا مصب بنویس اعصابمونو خرد کردین دیگه
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    تقریبا اکثر پست هارو خوندم برادر

    همزاد پنداری و خاطرات مشترک نذاشت تا تهش نخونم!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی