صدر المتوهمین

دو پرانتز زیر یک ذوزنقه

يكشنبه, ۶ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۳۴ ب.ظ

آقاجونم اسب‌هام رو بیش‌تر از وزیرم قبول داره و از اون روزی که با دوتا اسب ماتش کردم

این مهره به کابوسی براش تبدیل شده، طوری که مثلن گسترش نیروهام

سمت راست صفحه‌اس بعد یه اسب سمت چپ تک و تنها کاریش به کسی نیست

آقاجونم کل صفحه رو ول می‌کنه می‌ذاره دنبال اسبه تا نزندش بی‌خیال نمیشه.

بعدم که می‌بازه میگه باباجان، این حرکت رو برگردون، که البت «این حرکت»

شامل شیش تا حرکت قبلش هم میشه و در جهان جدیدی که خلق می‌کنه

فیل و قلعه‌ی من بدون درگیری افتادن بالا.
شاه‌قلعه و آمپاسان رو از بدعت‌ها و تحریف‌ و تصرف فرنگیا توی شطرنج می‌دونه

و تا می‌خوام شاه‌قلعه کنم، با صدایی که لحنش از 51 درصد دستور و 49 درصد خواهش

تشکیل شده میگه: «باباجان این کارا رو نداریم«
غرّش دو تا پرانتز که یک ذوزنقه روش سوار شده، از توی آشپزخونه به گوش می‌رسه:

مرد، سر بچه کلاه نذار.

چهره‌ی مامان‌بزرگم یکی از اون منابع بی‌پایان بی‌آزاریه و خودش از معدود کسانی که

می‌تونه به اون لباس قهوه‌ای کهنه‌هه مقبولیت بده.

شونه‌ی راستش از شونه‌ی چپش پایین‌تره و زاویه‌ی 20 درجه‌ای با امتداد افق می‌سازه.

پرکاریِ فرشته‌ها رو، اگر نگم اصلی‌ترین دلیل، از عوامل دخیل می‌دونم.

اجمالن از دور بدنش با ذوزنقه قابل تقریب زدنه.

طوری که اولین چهارشنبه‌‌ی هرماه توی تعاونی فرهنگیان تا در رو باز می‌کنی،

دو تا پرانتز که یک ذوزنقه روش سوار شده خیره به یخچال خوراکی‌هاست و انگار می‌خواد

سرنوشت‌سازترین تصمیم زندگی‌اش رو بگیره. توی انتخاب طعم آب‌میوه و رانیِ

نوه‌ و نتیجه‌‌هاش دچار تردید شده آخه مزه‌ی مورد نظر بعضیاشون تموم شده.

رفته بود سبزه‌میدون و باز هم نتونسته بی‌تفاوت از کنار مغازه‌ها رد بشه و از این

زیرشلواری‌های راه‌راهِ اصفهانی‌ برام خریده. آدم تا می‌پوشه از کالبد خودش میاد بیرون.

حس می‌کنه وقت برای مهربونی کردن کمه. رقت قلب میاره.

شبا که میرم آشغالا رو بذارم سر کوچه اگه باد بیاد، پاچه‌هاش یه جور جالبی باد می‌کنه

و منبسط میشه و مثل بالونِ معکوس میشم.

یه بار تو باد بالانس بزنیم مثل بالون بریم بالا. به ملاقات ماه. بریم‌آ  .

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۳)

  • صحبتِ جانانه
  • خدا جفتشون رو حفظ کنه ان شاءالله
    از این پدربزرگ ها :)...

    چقد خوب بود این پست
    حالا تکلیف ما که بیژامه راه راه نداریم تا بالون برعکسمون کنه چیه که به ملاقات ماه بریم؟
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    ای جان به این شلوار راه راهیای اصفهانی

    منم چندتا قهوه ای و آبیشو داشتم
    تو خوابگاه میپوشیدم وایمیسادم به عنوان امام جماعت!!!

    حکم عبا امامه داش واسه بچه ها

    +
    حاجی نگفته بودی اصفهانی هستی و این صوبتا...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی