صدر المتوهمین

لبنیاتی اسرار آمیز

شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۵۴ ب.ظ

ظهر آبگوشت داشتیم. تحقیقن عرض می‌کنم بدچیزی بود. خدا مویّد بدارد والده را

 که می‌تواند این‌طور غذا را از مزه تهی کند؛ آن‌گونه که اصحاب سیاست، لفظ را از معنا.

ابوی هم آب گازداری تدارک دیده بود که خودش می‌گفت دوغ است

و معتقد بود خوب دوغی هم است.

مع‌هذا ما دوغیتی ندیدیم. آن‌چه بود آب بود و گاز و بویی که بگذریم.
                                                                                                                                       
لبنیاتی‌ِ اسرارآمیزی هست در دوردست‌آباد که چراغی ندارد و پلّه‌ها ارتفاع دارد

و غیر از ما مطلقن مشتری‌ ندارد.

اول‌بار که به تنهایی رفته بودم همان پایین مغازه مشعلی دست گرفتم

و از ارتفاعات بالا رفتم درحالی که ناگهان دو خفاش از کنارم پر کشیدند.

ندایی درونی دعوتم کرد هان! این‌جا سکنی گزین و راهب شو و ریاضت پیشه کن.
اما من برای خرید ماست و کشک آمده بودم و اهل منزل چشم‌انتظار بودند.

پس باز هم بالاتر رفتم و در هیچ منزلی متوقف نشدم.

آن‌گاه که از انانیت و نحنانیت نجات یافتم، با کشک به اتحاد رسیدم

و ماست مرا دربرگرفت. برای خانه کشک و ماست به ارمغان آوردم و پرسیدم پدر!

این یار و غار از کجا یافتی؟ گفت توی مسجد دیدمش. آدم متدینیه.


ظهر آبگوشت داشتیم. سفره رو بغل بخاری پهن کردم. آفتابم خودش پهن بود کف اتاق.

مامان‌بزرگم خونه‌مون بود. نه اون که بدنش مثل ذوزنقه‌اس و پاهاش پرانتزیه

و تا می‌نشینه تو ماشین هفتادتا آیت‌الکرسی می‌خونه، اون نه.

اون که واسه عزرائیل سلام و صلوات می‌فرسته و قرآن براش می‌خونه تا باهاش دوست شه

و راحت جونش رو بگیره. اون.

به ذهن پیرزن رسیده طرح رفاقت با عزرائیل بریزه از طریق تابوندن تسبیح و ذکر براش

سر سفره هی اون تعارف هی ما تعارف.

خانواده‌هه تو کتاب اجتماعی خودش رو از دهه‌ی شصت گسترش داده بود توی دهه‌ی نود.

یه لحظه فرکانس صداهای خوب افتاد روی هم. صدا سماور و صدا تعارف و صدا باد.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۶)

  • صحبتِ جانانه
  • :)))
    بسیار نشاط رفت
    جزاک الله خیرا و دست مریزاد به این ذهن کپک دار
    خدا خیرتون بده .تو این وانفسا لبخند نشوندین به چهره مون. خدا خانواده تونو حفظ کنه
    فقط یه چی بگم؟! نوشته تون سر داشت! وسط هم داشت! تهش چرا اینطور شد یه دفه؟!!
  • سید احمد برقعی
  • افت داشتیم
    خطی که باس دنبال میشد گم میشد هی
    از طرفی متنهای قبلیتون در عین فراز و نشیب, در این مشترک بودن که یه فاصله ای بین ما و زندگی واقعیتون می انداختن. یه چیزی که بوی داستان ازش میومد. بوی روایت, راوی...
    این اما یه لحظه هاییش خاطره شده بود
    مثلا لحظه ی آخر, در عین خوبی, اما دیگه شما بودید که داشتید می گفتیدش.صدرالمتوهمین نه ها, خودتون, با اسم و فامیل واقعی تون.
    فامیل نه, اما اسم واقعیتون بود توش. باور کن.
    امممم...اسمتون سعید نیست؟
    خیلی قلم استخوانداری دارید. تبارک الله. ما هم جملگی از آبگوشت نفرت داشتیم منتهای مراتب هر هفته یکبار به دو دلیل مجبوریم بخوریم:1) خورده شدن دور نون های خشک شده که از نظر حضرت مادر دور ریختنش اسراف است 2) ایشان قرار است تا ظهر بیرون باشند و صبح این آبگوشت هدهد سلیمانی را میگذارند روی گاز به امان خدا که وقتی ظهر مثل گله گرگ های گرسنه برگشتیم خانه و در قابلمه را برداشتیم ببینیم نخودها بهمان لبخند میزنند!
      آقا لطفا از دوران مدرسه تان هم بنویسید.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی