صدر المتوهمین

فاصله

سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۱ ب.ظ

»مرد که گریه نمی‌کنه«

نمی‌دانم این عبارت رکیک را چه کسی وارد زبان کرد اما در دوران خواب‌گا یک محسن‌نامی بود

که مشهدی بود و حسب اشتباه در انتخاب رشته‌، به دانش‌گایی تبعید شد که فاصله‌اش تا خانه‌

بیش از 1000 کیلومتر تخمین زده می‌شد، لذا آخر هفته که بچه‌ها خواب‌گا را به مقصد منزل

ترک می‌کردند محسن جایی را به مقصد جایی ترک نمی‌کرد چون این ترک کردن

در خوش‌بینانه‌ترین حالت (=اتوبوس) حداقل صدهزارتومان و دربدبینانه‌ترین حالت (=هواپیما)

خیلی‌هزارتومان آب می‌خورد پس لاجرم خیال ترک کردن خواب‌گا را ترک کرد؛
اما وقتی همان شب‌ها ساعت سه بامداد در راهرو فریاد می‌زد:

«نماز فراداااااا. نماااز شـــب. شااااااااام» ؛ به‌نظر شادی و شیطنت را ترک نکرده بود.

پای ثابت همه‌ی افعالی که از یک دانش‌جوی ترم یک انتظار می‌رفت:
شبیخون به یخچال اتاق‌های مجاور، کله‌‌پاچه‌ی سحرگاهی، حمام عمومی، مافیا و

شریک در همه‌ی شادی‌های بی‌دلیل.

غم‌‌ها کی و کجا به بلوغ می‌رسند؟

غم‌ها غروب پنج‌شنبه در خواب‌گای خالی‌ازسکنه به بلوغ می‌رسند.

زنگِ ریاضیِ بعد از زنگ ورزش، چقدر غیرقابل‌قبول بود؟ خیلی.

«خیلی» به قوه‌ی عدد آووگادرو برابر است با میزان دل‌گیریِ غروبِ پنج‌شنبه‌ی

یک خواب‌گای خالی برای کسی که بیش از هزار کیلومتر تا خانه فاصله داشت.

تعطیلیِ دانش‌گا روز شنبه بود و پنج‌شنبه‌ وقتی آخرین کلاس‌ها ساعت 3 بعدازظهر

تمام می‌شد، وقتی آخرین نفر راهی ترمینال می‌شد، وقتی درِ آخرین تاکسی بسته می‌شد

و زیر نور نارنجی خورشید راه می‌افتاد از توی اگزوزش یک افسردگی افسارگسیخته‌ای

به شکل غول‌‌ بیرون می‌آمد که میل به بلعیدن همه‌چیز داشت و از شش جهت

به بسط خود مبادرت می‌ورزید و خوب هم مبادرت‌ می‌ورزید.

اگرچه من هم اغلب پنج‌شنبه‌ها توی خواب‌گا می‌ماندم اما به‌هرحال میان وضعیت من و محسن

تفاوت غیرقابل‌انکاری وجود داشت. من تا خانه حداکثر 2 ساعت و ده‌هزارتومان فاصله داشتم

اما محسن حداقل 22 ساعت و صدهزارتومان. التفات به این محاسبه‌ها خودش

یک امنیت روانی برای من و یک دغدغه برای او بود.

به‌هر‌تقدیر من و محسن با هم به مصاف شب‌های جمعه می‌رفتیم.

ما مردمان بَدَوی ورق نداشتیم، سیگار نداشتیم، لپ‌تاپنداشتیم، به‌طریق اولی PES نداشتیم،

محبوبی نداشتیم، آینده نداشتیم، سرگرمی، دل‌گرمی نداشتیم اما در غیبت این جاذبه‌های خاکی

یک عنصر قدسی و ملکوتی به اسم چای لحظه‌های ما را برکت می‌داد و لیوان‌ها بود که

پی‌در‌پی پر می‌شد.

در آن دوران دارایی من یأس و غرور و جعبه‌‌ای گز بود و دارایی محسن یأس و غرور و نیم‌کیلو چای.

بیش از همیشه در کنار هم احساس خوش‌بختی‌ می‌کردیم.

محسن می‌گفت خوره‌ی وقت، حرف است. می‌گفت تعریف کن. حرف بزن. بگو.

حرف‌های من اما سرانگشتانم بود، در گفت‌و‌گو نابلد بودم و ناتوان، هی فقط می‌خندیدم.

طفره‌رفتنم را که می‌دید، خودش تعریف می‌کرد، تعریف می‌کرد،

هی تعریف می‌کرد تا خروس توی گوشی‌اش اذان صبح را خبر می‌داد.

امام‌زاده‌ی باصفایی بود که تنی چند از فرزندان موسی‌بن‌جعفر(ع) در آن آرام گرفته بودند.

شب‌های جمعه قبل از آن شب‌نشینی‌های دونفره، معمولا دعای کمیل را توی این امام‌زاده

می‌خواندیم و بعدش هم بسته به بضاعت، فلافل، اسنک یا پیتزا.

وقتی به‌رغم معدل بالا با درخواست انتقالی‌اش مخالفت شد انگار حکم تمدید تبعدیش را

امضا کرده‌باشند. سند غربتش را.

آن شب جمعه وقتی روضه‌خوان روضه‌ی غربت خواند، بغضش ترکید.

روضه‌‌ همان روضه‌ی هفته‌های قبل بود. مستمع همان نبود.

سرش را لای دستانش مخفی کرده بود و گریه را پنهان می‌کرد.

در این مواقع هرکاری مطلقا بدترین کار است. اگر سکوت کنی بد است اگر سخنرانی کنی بد.

دل‌داری‌دادن یک‌طور ناجور است، دل‌داری‌ندادن یک‌طور.

اما شاید اولین‌بار بود که دلم می‌خواست به‌جای خنده برایش تعریف کنم، برایش حرف بزنم،

برایش بگویم «غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب، بل اوست که دلش در تن غریب.»

همه‌ها، همه، غریب افتاده بودیم.
بیهوده گریه را قایم می‌کرد. هبوط از قلمرو فیض مرد و زن نداشت.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۶)

ینی قشنگ شب و روزای خواب گامون که بیشتر شبیه دارالبیماران روحی روانی و دپرس بود آوردی جلو چشمم اخ اخ از مونسمون چای !

غریب نه آنست که تنش در این جهان غریب، بل اوست که دلش در تن غریب...

چقدر حرف دل بود...
پسر عالی بود دمت گرم.....
غربتی داشت آن خوابگاه و سلول های تنهایی
عالی بود
زندگی در خوابگاه هم خوب است به شرط اینکه اجباری نباشد
آن "اجبار" لعنتی طعم همه چیز را تلخ می کند. 
اشکمون رو در اوردی برادر داغ دلمون رو تازه کردی
  • دوست بیابان نشین
  • وقتی داشتم این متن رو میخوندم دقیقا یاد خودم افتادم انگاری من همون محسنم که شبای جمعه میموندم تک وتنها با اتاقی شونزده نفره که پونزده نفرشون رفته بودن پیش خانواده و اجنه ای که گاهی بچه ها صداشون رو می شنیدن...!!!
    هیچی توی غربت سخت تر از خود غریبی نیست حتی همین الان هم که دیگه خوابگاه نیستم ودارم اینا رو می نویسم انگاری غربتش میاد بیخ گلوم رو می گیره و میشه یک بغض بزرگ
    براهمین تصمیم گرفتم اگر روزی دختری داشتم هرگز نذارم پاش به خوابگاه باز بشه حتی اگه بهترین خوابگاه دنیا باشه...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی