صدر المتوهمین

شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۸ ق.ظ

پاییزِ چهارسالگی از روستا به اصفهان مهاجرت کردم. فردای فاجعه از توی بن‌بست

صدای توپ بلند شد و من هم با شرم و احتیاط و خجالت و دیگر سوغاتی‌های روستا

رفتم به در خانه تکیه دادم و منتظر لحظه‌ی فرخنده‌ای ماندم که آدم حسابم کنند

و بگویند بیا بازی که آنی بعد توپِ چهل‌تکه‌ی سیاه‌وسفیدشان آمد طرفم.

مطلقن رسم نداشتم بی‌اجازه به چیزی دست، پا، نوک، سُک بزنم اما

آن جسم دوّار و خال‌خالی توپ نبود، پیک دوستی و انس و آشنایی با آدم‌های تازه بود

و عواطف و سلول‌های موجود در بدنم هم به‌اتفاق این برداشت را پسندیدند

و اصرار داشتند این همان لحظه‌ی موعود و مغتنمی‌ست که باید قدر بدانی و

طرح رفاقت بریزی و خلاصه درد سرت ندهم سیّد. کشیدیم زیرش. محکم هم کشیدیم.

ذوق زیاد و میل مفرطی که به برقراری ارتباط با آن‌ها داشتم در یک سازوکار پیچیده،

در هیبت نیرویی خر، توی مچ پایم ظهور کرده بود.

یک صمیمیتِ افراطی در درونم همیشه موجب مکافات و دردسر می‌شود. نه خودش.

نحوه‌ی ابرازش که از قانون عام غریزه تبعیت می‌کند و عمومن به شکلی اسفناک

بروز می‌یابد.
در لحظه‌ی تماس پایم با توپ، حقیقت تلخی بر من منکشف شد. توپ قانونی نبود،

بادی بود. و چنانچه احتمالن مستحضری توپ بادی همچو نیرویی را اقتضا نمی‌کرد.

نمی‌دانم با کجای پایم به کجای توپ ضربه زدم که یک مسیر نامتعارف را طی کرد.

یعنی می‌خواهم بگویم اگر بچه‌ها رو‌به‌روی من بودند؛ توپ، وتر یک مثلث‌ قائم‌الزاویه

را درنوردید و افتاد خانه‌ی هم‌سایه‌‌ای در دوردست‌آباد.

هفت شیربچه‌ی اصفهانی با عصبانیت استارت زدند به سمت بنده و متناوباً داد می‌زدند: «هزارتومن رَد کون بیاد .توپّا در کردی بایِدَم پولشا بدی. یالّا بینَم. یالّا بینم.»

سرم گیج می‌رفت سیّد. در اولین مواجهه‌ام با شهر ر..ه بودم.

نکته‌ی قابل تامل اینکه در میان ما هشت نفر به فکر کسی نرسید برود توپ را

از هم‌سایه بگیرد. آن‌ها در فکر گرفتن پول بودند و من دراندیشه‌ی جور کردن پول.

انقدر استرس داشتم که حتی نشد بپرسم چرا برای توپی که قیم پایه‌ی آن

چهارصدتومان ارزش‌گذاری شده، هزارتومان می‌خواهید؟

در آن لحظه سوال سخت‌تری جا را برای سوال‌های دیگر تنگ کرده بود:

«هزار تومن از کجا بیارم؟»

بزرگ‌ترین سرقت من از خانه یک اسکناس بیست‌تومانی بود که

در عمق استراتژیک آب‌میوه‌گیری جاساز شده بود اما هزارتومان...

چهارسالگی برای قرار گرفتن در چنین بن‌بستی خیلی زود بود. باید با مُژتَبی صحبت می‌کردم اما در دسترس نبود.

مژتبی، صورت نادری از تلفظ مجتبی‌ست که در اصفهان دهه‌ی شصت و

اوایل دهه‌ی هفتاد کاملن رواج داشت و بچه‌ها می‌گفتند صاحب توپ است اما

خودش نیست و توپ را سپرده به آن‌ها.

هیچ روزنه‌ی امیدی نبود، گذشت نبود، مژتبی نبود، فرصت جبران نبود،

هزارتومن نبود. تنها چیزی که بود یک عزم عمومی برای اخذ هزارتومن از من.

بعد از بررسی‌ سناریوهای مختلف نهایتن هیجان‌انگیزترین تصمیم‌ زندگی‌ام را گرفتم

و گرازان‌به‌تگ‌ایستان فرار کردم و دویدم توی خانه.

بچه‌ها چند لگد زدند به در اما من این توفیق را داشتم که پدرم خانه نبود.

چون اگر بود فورن تحویلم می‌داد تا مُرّ قانون در موردم حکم کند و

برای بچه‌های همسایه باگی‌بادی و اسباب‌بازی و بستنی و محصولات فرهنگی می‌خرید

تا کدورت‌ها رفع شود. چون پدرم از مار، سر رفتن آب منبع و کدورت میان آشنایان

و هم‌سایه‌ها می‌ترسید.

پتو انداختم و چسبیدم به حضرت بخاری. حضرت بخاری خیلی کار ازش می‌آید سیّد.

هر غمی که داشته باشی، هرگندی که زده باشی، بخواب بغلش شفا می‌دهد.

در جوار بخاری منتظر ماندم تا سریال سیمرغ شروع بشود و تلخی توپ‌ در کردن تمام.

همیشه داشتم از ناخوشی‌های جزئی به دل خوشی‌های جزئی پناه می‌بردم.

حالا کار نداریم که آن شب بیست‌و‌دو نوع کابوس دیدم و فردا که توپ را از

هم‌سایه‌ی دوردست‌آباد گرفتم و بردم به مُژتبی تحویل بدهم و عذرخواهی کنم

فهمیدم اصلن مژتبایی درکار نیست و نقشه‌ی بچه‌ها برای ایجاد اهرم فشار بر من بود

و بعدش هم تا مدت‌ها توی دروازه‌ام می‌گذاشتند چون فوتبالم خوب نبود اما همین من

با تمرین و عرق جبین و کد یمین به عنوان کاپیتانی تیم فوتبال منتخب پارک لاله

و پارک عباس میمونی نائل آمدم بماند؛ بخاری سراغ نداری سیّد؟

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۱)

  • دکتر یونس
  • "مژتبی" عالی بود. عالی..
    راستی چرا کتابتون رو هیچ جا نمیفروشند؟ از توزیعش هم مطمئنید؟
    پاسخ:
    سیستم توزیعش ضعیفه. مثل خودش.
    خرید اینترنتی داره ولی. گوگل کنید: پرتقال در جعبه ابزار

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی