صدر المتوهمین

أما نزل بساحتنا؟

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۶ ب.ظ

بابا همیشه توی حمام برایم قصه‌ی مردی را تعریف می‌کرد که در صحرای کتیرا دیده بود:

«هنوز ده سال نداشتم که برای برداشت کتیرا به صحرا رفتم. ناله‌ای از دور شنیدم و وقتی

نزدیک شدم دیدم آقایی زیارت عاشورا می‌خواند و از شدت اشکی که روی زمین ریخته،

خاک زیر پایش گل شده.»

بخار توی حمام مانع نمی‌شد اشک‌های پدرم را هنگام نقل این خاطره نبینم اما بیش‌تر از

گریه‌‌اش، سوزش جای کیسه و بخار خفه‌کننده‌ی حمام اذیتم می‌کرد. سه-چهارساله بودم.


شبی که دامادمان به خواستگاری خواهرم آمد و مراسم تمام شد پدرم گفت بابای داماد،

همان مردی‌ست که قصه‌اش را توی حمام برایت می‌گفتم. برایم مهم نبود. ده ساله بودم.

کشف اینکه چه کسی خاک را با اشک گل کرده، نه برایم اهمیتی داشت نه جذابیتی.

ده‌سالگی، سال کشف‌های هیجان‌انگیزتری بود.


هستی، خواهرزاده‌ام، خانه‌ی پدربزرگش بود. اولین‌باری که رفتم تحویلش بگیرم

داخل خانه شدم. پدر دامادمان داشت زیارت عاشورا می‌خواند. دیدم از محاسن بلندش

آب می‌چکید. چشم‌های سرخش چشمه‌ای بودند خشک‌ناشدنی.

دو شیار پر اشک صورتش را مزین کرده بود. بخار خفه‌کننده‌‌ای اطرافم را گرفت.

جای کیسه شروع کرد به سوختن.


حاج فضل‌الله در جوانی وبا گرفت. چندین و چند عمل سخت روی کمرش انجام داد.

نیم‌قرن قبل برای کار به دامغان و تهران رفت و آن‌جا در دیار غربت و در غیبت خویشان

به انواع مرض‌های مهلک مبتلا شد. مرگ بارها پا پیش گذاشت اما رحلتش را دی‌روز،

اذان ظهر عاشورا نوشته بودند.

برای فقیر، قبول اتفاقی بودن مرگ در چنین ساعتی، سخت‌تر است تا اینکه بپذیریم

عالم محبت، حساب و کتاب دارد.


حسین خیلی مهمان‌نواز است. به قول شیخ شوشتری مضیف‌خانه‌ها دارد.

حاجی نوری در دارالسلام روایت آن جوان نصرانی را آورده. تفصیلش اقتضا نمی‌کند.

کاروانیان شب عاشورا می‌رسند کربلا می‌روند زیارت. این بنده‌ی خدا مسئول مراقبت

از بارها بوده، نه می‌توانسته برود نه قصد زیارت آمده بوده. منتها جمعیت را می‌بیند

حالت انکساری دستش می‌دهد. در مکاشفه می‌بیند اباعبدالله می‌فرمایند:

نام همه‌ی زائرانم نوشته بشود.

می‌گویند چشم. اباعبدالله می‌فرماید پس چرا نام این نصرانی نوشته نشده؟

می‌گویند او قصد زیارت نیامده. حسین می‌فرماید: أما نزل بساحتنا؟

آیا آخه بر بساط ما فرود نیامده؟ او هم نباید محروم بماند.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۳)

  • د‌ل‌باخته ..
  • ...
  • کمی خلوت گزیده!
  • واقعا لذت بردم...
    زیبا بود این وصف از آقای مهربانمان...
    ممنون که دوباره، عظمت این پدر بزرگ فراموش نشدنی رو برای ما یاد اوری کردید.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی