صدر المتوهمین

ابله

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۱ ب.ظ

بالزاک می‌گفت احمق‌ها شبیه هم‌‌اند. در قلب‌ همه‌شان احساس والایی را می‌شود سراغ کرد.


خنگ‌بودن و بی‌استعدادی داشت مثل مرضی مهلک نابودم می‌کرد اما ابایی از آن نداشتم

هیچ، حتی قوت قلبم بود چون دیده بودم بلاهت و اعتراف به آن، ویژگی‌ مشترک زیادی از

نویسندگان خاصه رمانتیک‌های سنتی است .وقتی می‌دیدم با رمانتیک‌ها در خصائلی مثل

احساس ناگوار غربت و تبعید‌شدگی در جهانی خالی از معنا، شوق به گذشته و نوستالژی،

تعلق به ادبیات و تنفر از عددیات همراه و همروحم، اعتراف به کودن‌بودن دیگر یک ننگ

نبود. قطعه‌ی پازلی بود در کنار آن قطعات دیگر که داشت تصویر شخصیتی رمانتیک را

کامل می‌کرد.

خدا می‌داند وقتی سنت حسنه‌ی ریدنِ به خود را در میان رمانتیک‌ها دیدم،

چنان احساس رضایتی به من دست داد که فقط پانزده سال قبل وقتی زنگ ریاضی

تعطیل شد و به جایش رفتیم ورزش و گل قیچی‌برگردونِ تیرکی زدم، تجربه کرده بودم.

گل قیچی‌برگردونِ تیرکی می‌دانی یعنی چه سیّد؟

وقتی دیدم گئورگ هامان چطور سوژه را به ابژه‌ای پست بدل کرده و خالی از تزیور و ریا

و بی‌چشم‌داشت به جلب حمایت و ترحم دیگران بی‌رحمانه خودش را به قضاوت نشسته،

وقتی درّ و گوهرهای گوته خطاب به اصحاب دائرة‌المعارف را خواندم،

وقتی کشف‌و‌شهود‌های عرفانی‌ام از توی گلوی یونگر و نوالیس بیرون می‌آمد، وای سیّد

انگار دسته‌ی پلی‌استیشن را داده‌ باشند به خودِ خود آدم یعنی می‌خواهم بگویم

همه‌ی سلول‌های بدنم در سماع بودند.

وقتی در اذعان به ابله‌بودن و دیگر ویژگی‌ها شریک‌ و شبیه آن حضرات بودم

پس از نبوغ‌شان هم سهمی می‌بردم و همین اوهام، زیرجُلَکی تسکینم می‌داد.

خطرناک‌ترین مسکنی که استعمال کرده‌ام. و قوی‌ترین‌شان.

زندگی اما یک‌روز چنگ‌ودندان نشان می‌دهد و در گوش هوش‌ت قانون کلی‌اش را

یادآوری می‌کند که این دنیا آدم‌ احمق، ضعیف، رقیق و در یک کلمه رمانتیک را

در خود تحمل نمی‌کند و اگر آن‌ها را تحمل کند، متوهم را تاب نمی‌آورد.

آن ادا و اطوارها هم که از دیدن تکه‌های خودت توی کتاب‌ها ذوق کنی

مال دوران نوجوانی‌ست بدبخت.

واقعن نمی‌توانم تشخیص بدهم ناکامی‌‌ام به خاطر حماقت و بی‌استعدادی است یا

بطالت و بی‌همتی. کلن آدم توجه‌طلبی هستم اما این نوت تکدی‌گری محبت نیست.

محصول مرگ قوه‌ی تشخیص است. از کلنجاررفتن با خود خسته‌ام.

کاش انسان خیّری پیدا می‌شد و ماسماسکی پشت فقراتم کار می‌گذاشت و بعد

مثل این اسباب‌بازی‌های کوکی حدودن هفتصد-هشتصد دور می‌چرخاند

که زود تمام نشود و کوکم می‌کرد و می‌گذاشت در راهی که برسد به کوه‌های الدورادو

یا حداقل یکی از این راه‌های منتهی به جنگل‌ها و کوهستان‌های نقاشی‌های باب راس.

راه و راه‌بلد و راه‌رو سراغ نداری سیّد؟

 

 

 

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۱)

  • دوست بیابان نشین
  • خود متن داد میزنه که نویسنده ش چقدر تو توهمه...
    الان اینهایی که به هم می چسبونید و میذارید دم دست ملت که بخونن ابراز اطلاعاته یا تراوشات یک ذهن دچار شده به توهمات؟
    برادر از قلمی که داری در جای بهتر استفاده کن با ذهن خلاقی که دارید...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی