صدر المتوهمین

سبحانک یا لیلا تعالیت یا لیلا

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

ساعت هفت صبح قبل از کلاس ریاضی1 روی تختم توی خواب‌گا دراز کشیده بودم.

پاییز بود، سرما، مه، همان ساعاتی از صبح‌های فصول سرد که ذراتِ دلتنگی و ملال و رخوت

هوا را اشغال می‌کنند و ریه‌ها به جای اکسیژن افسردگی وارد می‌کنند و سهمگینی‌ زمان

یکجا بر انسان تجلی می‌کند و رنج آن لحظات، بشر را مستحق بغل الهی می‌کند اما آدم

به جای خدا، به پناهگاه عینی‌تری مثل زیر پتو پناه می‌برد و تخیلات‌اش را با مچاله‌‌شدن

در خود غنی‌‌‌ می‌سازد که ناگهان صدای آهنگ گیرایی در اتاق بلند شد و بعد:

ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می‌بری

یکی از بچه‌ها هنگام پهن‌کردن سفره‌‌ی صبحانه و برای بیدارکردن دیگران آهنگ

لیلای نامجو را پخش کرده بود. صدا در فضا پیشروی می‌کرد همانطور که در درونم

و زمان و مکان را وسعت می‌داد همان‌طور که قلبم. به رفیقم گفتم آهنگ را بفرست

وقتی همه صبحانه خوردند و آماده‌ی رفتن به کلاس ریاضی1 شدند با نگرانی و تعجب

از من پرسیدند نمی‌آیی؟

آدم نباید دروغ بگوید، خدا آدم دروغگو را بغل نمی‌کند بله ماندم توی خواب‌گا و

7913 مرتبه آهنگ را گوش دادم.

دختری در دانشکده یا بیرون آن مد نظرم نبود فقط وقتی آقا می‌گفت لیلای من کجا می‌بری

غصه‌ام می‌شد.



از یکشنبه تا چهارشنبه همان‌قدر طول کشید که شمردن از یک تا چهار. چهارشنبه برای

بازگشت به شهرم بلیط را طوری انتخاب کردم که فیض شب در جاده بودن را درک کنم.

منازلی از سلوک طی نشود الّا به بیتوته‌ بغل شیشه‌ی اتوبوس بنز 302 آنگونه که

دماغت سردی شیشه را حس کند. یکی از این گوشی‌های K900 چینیِ آلبالوییِ مجهز به

تلویزیون داشتم که از قضا هندزفری‌ هم داشت. از توی هندزفری صدای آقا می‌آمد که

با بردن لیلای من جان و دل مرا می‌بری

و من داشتم توی یک فایل پیش‌نویس می‌نوشتم لیلای ما در ذخایر تقدیر نهفته بود.

جسم و جسد و جنس نداشت. نه مرد بود نه زن نه نور نه شور. دور بود و در دسترس نبود.

منزه بود از به تصرف‌ درآمدن.



تن نیمه‌جانی را به در خانه‌ رساندم. بوی شلغم و سیب‌زمینی بلند بود.

بابا داشت کتاب‌خانه‌‌ی مشترک‌مان را مرتب می‌کرد و طبق معمول دل‌ و‌ روده‌ی

کتاب‌های علامه طباطبایی و فیلسوف جعفری را در می‌آورد و مادرم به رسم دیرینه‌اش

داشت جدول حل می‌کرد یا درست بگویم کپی می‌کرد.

از توی جدول‌های دیگر جواب جدولی را که دستش بود پیدا می‌کرد و با ذوق زیادی

تندوتند خانه‌ها را سیاه می‌کرد. هنوز لباس عوض نکرده بودم که بابا گفت احمدآقا

خیلی سرد شده میشه بخاری رو از توی زیرزمین بیاری؟ در حالت عادی

دستورات و درخواست‌های پدرم را با یکی-دو روز تاخیر رسیدگی می‌کنم اما

عشق رقیق می‌کند.خاصه اینکه مسئله حول محور بخاری بود که خودش از

ارکان اعتقادی‌ ماست. رفتم توی زیرزمین و عرفانی‌ترین ساخته‌ی دست بشر را آوردم

و قوری و کتری و قابلمه‌ای مشتمل بر شلغم و سیب‌زمینی و حالا شاید دو-سه‌تایی هم

هویج، آدم نباید دروغ بگوید خدا آدم دروغگو را نمی‌شنود بله یادم نیست عدس هم

تویش بود یا نه. چون والده‌ی ما معمولن از این کارها می‌کند. در قابلمه‌‌‌ی شلغم و

سیب‌زمینی به اینها اکتفا نمی‌کند و هرچه دور‌و برش شائبه‌ی خاصیت‌داشتن

داشته باشد قاطیِ قصه می‌کند و گاهی اگر قسمت باشد همانجا آب کتری را خالی می‌کند

توی قابلمه و یک سوپ و آشی که اسم ندارد هم ترتیب می‌دهد.

بغل بخاری زیر سایه‌ی قوری و کتری لش کرده بودم و هندزفری توی گوشم حامل پیام آقا:

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

بابا با هندزفری رابطه‌ی عاطفی خوبی ندارد و اگر در گوش کسی ببیند معمولن یکی از

کتاب‌های فیلسوف جعفری را به او معرفی می‌کند و من هم از این قاعده مستثنی نبودم.

برای بی‌شمارمین‌بار گفت حیات معقول خیلی کتاب جالبی‌ است و من توضیح دادم که

به تعداد موهای سرم این کتاب را خوانده‌ام.

شش سال پیش قاسم هاشمی‌نژاد را نمی‌شناختم اما در آن لحظه در میان کتاب‌های

روی زمین‌ریخته تا چشمم به «خیر‌النساء» افتاد، شاید تحت تاثیر دومیلیون‌باری که

آهنگ لیلا را گوش داده بودم، کتاب را دست گرفتم.

نثر شگفت‌انگیز و زبان غریبی که شبیه‌اش را ندیده بودم علی‌رغم بی‌حالی‌ام

به خواندن ادامه‌ی داستان ترغیبم کرد تا رسیدم به صفحه‌ی بیست و پنج:

«رسم است مبتلایان عشق محلول سنگ مقبره‌ها را که از سنگِ سستِ رخام است٬

با آیات رحمتش بر آن نقر شده٬ پیش از دمیدن آفتاب می‌نوشند٬

نام معشوق بر زبانشان٬

تا که وارهند از بلای عشق‌ و عاشقی.»

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۲)

مثل همیشه عالی بود :)
نثر فوق العاده ای دارید...
لیلا یا لیلی؟
به نظر من این الف رو به خدا و آسمان جلوه و جلای قشنگ تری به لیلا میده..
متن عالی. راستی چرا کتاب شما رو نمیشه یافت و خرید؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی