صدر المتوهمین

ناگفته‌هایی از مورچه‌ی ماده

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۵ ب.ظ

مورچه‌‌‌های ماده بعد از جفت‌گیری بال‌‌های خود را از دست می‌دهند.

دیشب سوزناکترین و معنوی‌ترین مصنوع دست بشر یا به قول عوام بخاری را کار گذاشتم

و در کنارش تشک انداختم و کمرم را به سردی تشک سپردم چون لذت، ده جزء دارد

و نه‌جزء آن تماس تن تب‌دار با تشک و ملحفه‌ی سرد است خاصه اینکه در فوتسال

خیلی خسته‌ شده‌بودم و بلافاصله بعد از دوش‌گرفتن خوابم برد چون من

یک تکنیکی معمولی نیستم یک تکنیکی آرمان‌گرای غیوری هستم که در زمین بازی

با شوریدگی تکل‌های سه-چهارمتری می‌زنم و از هر فرصتی برای قربانی‌کردن خودم

بهره می‌برم و خلاصه فوتبال را جلیلی-کیرکگوری بازی می‌کنم و نتیجتن وقتی

به تشک می‌رسم بیهوش می‌شوم.

دم‌دمه‌های سحر زن زیبایی در رؤیایم ظاهر شد و خوابم را برکت داد اما

نگرانی‌های عمیقی هم در وجودم برانگیخت چون اولن رؤیاهای رنگی‌ من همیشه

دائرمدار مربیِ کاکرو و کارآگاه‌گجت و پپرو و کماندار نوجوان بود نه زن.

و گفتن ندارد که وقتی سرنوشت با آدم مهربان می‌شود و لطفی در حق‌مان می‌کند

پشت‌بندش می‌خواهد تا مدت‌ها عزیزترین چیزهایمان را بقاپد و انتقام آن خوشی را بگیرد.

امکان ندارد سرنوشت به‌جای مربیِ کاکرو، زن زیبارویی را روزیِ ناخودآگاه‌تان کند و بعد

دست‌روی‌دست بگذارد و بلایی سرتان نیاورد.

دغدغه‌ی دیگرم توی خواب این بود که همین سه‌ساعت قبل دوش گرفتم و مطلقن

نمی‌خواستم توی سرمای سگ‌لرز ساعت سه صبح حمام مجددی گریبان‌گیرم شود.

کازانتزاکیس به نور بصیرت دریافت که گرمای شب‌های تابستان ممکن ‌است حتی

زنان نجیب را از راه به در ببرد. چنین‌ست سرمای صبح فصل سرد برای مرد خدا زیر پتو

اما شوپنهاور از حقیقت تکان‌دهنده‌ای پرده برداشت:

«مورچه‌‌‌های ماده بعد از جفت‌گیری بال‌‌های خود را از دست می‌دهند.»

نمی‌دانم این حکایت مرد خدا هم هست یا نه اما یک حس کاردرست امتحان‌پس‌داده‌ای

که نام شهود برایش بزرگ است می‌گوید:

نزدیکی به هر چیزی مانع تحقق وصال به حقیقت‌ آن می‌شود و حقیقتش را به حجاب می‌برد

الّابه‌اینکه خون‌ت پایش ریخته شود و این هرچیزی انقدر بزرگ هست که

شامل زن هم بشود. نزدیکی یعنی دوری. سپردن کار به دست هورمون‌ها.. کار که‌که می‌شود.

«کار‌ که‌که شدن» یعنی چه؟

یعنی یک‌روز توی خواب‌گا مشغول انجام پروژه‌ی طاقت‌فرسای طراحی گیربکس بودیم

و قطر شفت خروجی نهایتن باید 50mm می‌شد اما یکی از بچه‌ها قطر شفت را یک‌و‌نیم متر

درآورد و وقتی توجیه‌ش کردیم که محدودیت جا داریم و 1.5 متر قطر ستون مسجد‌الحرام

است و به‌هیچ‌روی پذیرفتنی نیست، ناگهان کوفت توی سرش و گفت: «کار که‌که شد.»

اما کار وقتی واقعن که‌که شد که داشتم توی روستایمان دنبال قاصدک و پروانه می‌دویدم

بابا با نیسان آمد گفت اثاث‌ها را جمع کنید.

عظمتی داشت موطن ما، قاصدک و پروانه توأمان توی هوا تاب می‌خوردند

یا به قول اهل معرفت طواف می‌کردند.

بابا گفت داریم می‌ریم شهر. گفتم آنجا قاصدک و پروانه دارد؟ گفت ان‌شاءالله.

بیس‌سال است که دیگر روی ان‌شاالله‌هایش حساب نمی‌کنم. گفتم چرا کُرسی را نمی‌بریم؟

گفت نیاز نیست. یقین کردم کار که‌که شد.

از وقتی یادگرفتم تفادص را تصادف بگویم و هرچیزی را همان‌طور که هست بگویم و ببینم،

کار که‌که شد. خیلی زود.

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۸)

بسیار عالی...
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    عمق این کلمه را فقط یک اصفهانی می فهمد و بس

    :)))))


    و امان از روزی که کار که که شود...
    در این درگه که گه گه که که و که که شود ناگه...

    +"طراحی اجزاء" هم ماجرایی بود...
  • دکتر یونس
  • فوق عالی. به خصوص انتهای متن!
  • محمد اکبرزاده
  • باز هم سلام! 
    آقا، بیا بنویس... سفارشی نه! برای دلت...
    یک بار که به ما نه گفتی، دوباره نگو!
    اگر بروز نمی کنید،بفرمایید وبلاگتونو از لیست وبلاگ های مورد علاقم حذف کنم...خسته شدم هرروز میام میبینم هیچ مطلب تازه ای نگذاشتید....!
    سلام.
    اگه ممکنه یه کانال تلگرام راه بندازید و مطالبتونو اونجا منتشر بفرمایید. اینطور خیلی بهتره. 
    باتشکر
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    نیسی چرا دادا؟؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی