صدر المتوهمین

شب خیلی بنیه داشت

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۱۸ ب.ظ

بابا همه‌ی پتوها و ملحفه‌های جهان را زیر شکاف در می‌گذاشت اما یک سرمایی

از لای تدابیرش رد می‌شد و به باطن آدم نفوذ می‌کرد و مامان می‌گفت:

«تو دونی و خدا این درا رو باز نذار.» هیچ دری باز نبود. همه‌ی درها همیشه بسته بود

و سوزی که از در بسته می‌آمد از سوزی که از در باز می‌آمد سوزتر بود

و آدم در برابرش بی‌دفاع‌تر و بخاری خلع‌سلاح‌تر و شب شدیدتر.

شب خیلی بُنیه داشت. واقعیتی منسجم و بانفوذ و نشکن بود و جریان نیرومندی که

بینی و بین‌الله خیلی بنیه داشت و کسی از جاذبه‌ی آفتاب چشم یاری نداشت

و یک غم مسلطی در همه‌ی لحظه‌های ناب حضور داشت اعم از وقتی که

مداد مشکی را به‌جهت گذاشتن صداها و نقطه‌ی آخر خط با مداد قرمز عوض می‌کردی

و نوک مداد سرخ می‌شکست یا وقتی آن چالش‌های سفیدرنگ نارنگی را توی زیروبم بخاری

مشخصن منافذ سطحی‌‌ می‌ریختی، وقتی مسافرت خانواده‌ی آقای هاشمی تمام می‌شد

و دوباره به کازرون و ابتذال زندگی برمی‌گشتند، وقتی بنزین ماشین آتاری تمام می‌شد

و همه‌ی تفاسیر مادی می‌گفتند گیم‌اور قطعی است اما ماشین لنگان‌لنگان به حرکتش

ادامه می‌داد و به دوتا بنزین پشت‌سر‌هم می‌رسید ولی یکهو صفحه سیاه می‌شد

چون مامانِ انسان به دلیل آنچه خودش «داغ‌شدن بی‌صّاحاب» می‌نامید برق دستگاه را

قطع می‌کرد که «بی‌صّاحاب» اشاره‌ی غیرعلمی اما قاطعانه‌تری به آداپتور بود.

در همه‌ی این لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه ردی از یک تلفیق دیالکتیکی شامل

شب و سرما و غم و خاطره پیدا بود و قدیمی‌ترین منبع تولید خاطره سرما بود

و مقیدترین منبع تولید سرما درهای بسته بود و حق با مادر بود که: «یک پتو کم است.»

مامان می‌گفت: «یه پتو دیگه بنداز رو شونه‌هام استخونام یخ کرد» و در یک

تقارنِ زمانیِ به‌زعم من مقدّر، صدای غلوش هم از رادیو می‌آمد که واللیل اذا یغشی.

مامان با اخذ پتو ساکت شد اما غلوش دوباره گفت واللیل اذا یغشی. هی می‌گفت واللیل

اذا یغشی و روی این قضیه پافشاری می‌کرد و برمی‌گشت سراغ سوره‌های قبل

و یک‌نفس می‌خواند و دوباره می‌رسید به واللیل اما متوقف می‌شد و ما می‌گفتیم

مرد حسابی پس تا طلوع صدایت به افق والنهار اذا تجلی تا تقرب به نور تا اتحاد با خورشید

تا یگانگی با گرما چند فرسنگ راه مانده؟ و یک‌سری از این چیزهای رمانتیکی که

خلاء یا وجودش توی نوشته به یک‌اندازه متن را ضایع می‌کند اما کسی که چیزی برای

از دست‌دادن ندارد پای آن‌ها را هم به متن باز کند منتهی پای خود ما باز نمی‌شد. گرفته بود

سفر ناسازی بود از ساحت معصومیت به ساحت تجربه با پاهای پرآبله و خس‌خس سینه‌ای

که هیچ حریره و به‌دانه و شوربا مرهم‌ش نبود. یک پتو کم بود.   

  • صدر المتوهمین

نظرات  (۴)

چقد سخته سر درآوردن از سر و ته و منظور این متنتون...
خود خود اسمتونید! :/
:)))))
بی نظیر...
محظوظ شدم
  • تبارک منصوری
  • چقدر فوق العاده... 
    شب خیلی بدی بود. خیلی تاریک. خیلی سرد.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی