صدر المتوهمین

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۸
بهمن

چایی پی چایی طیِ تحریرِ داستانِ تغیّر و تنفرم از مکانیک و هوافضا.

در معیت عصبیتی آمده از سرگردانی.

بی‌ تلاش و تقلایی برای مهارش. و غمی قوز بالا قوز. از ناکجا. همیشه مهمان ما.

کم نیستند کسانی که از فنی کوچ کرده‌اند. اما اندک‌اند آنان که

توصیفاتی ملموس و محسوس از چاهار سال زجر و زیان‌شان در دانش‌گا و خواب‌گا

و هرز رفتن‌شان در رشته‌ای که ربطی به آن ندارند؛

و از چرایی آمدن به رشته‌ای که نسبتی با آن ندارند، شسته و رفته گفته باشند.

قلّت قوت قلم را با شدت صداقت تلافی کرده‌ام.

بی‌خیال ملاحظات معمول و مراعات‌های مرسوم، از حماقت و حقارت‌ و عذاب‌م در این سال‌ها،

لخت و عور نوشته‌ام. و از تجربه‌ها و تلخی‌ها.

و گفت‌و‌گوها و به گا رفتن‌ها. و نگفته‌ای نگذاشته‌ام به بهانه‌ا‌ی.

آن خطوط خام، انتقام من است از تمدن تکنیکی و جبر کثیف و نَشُسته‌ای که با اصالت دادن

به هوش ریاضی و گونه‌ای از زندگی دائر مدار چرخش چرخ‌دنده‌ها، ادامه‌ی مسیر را در راهی

خلاف میل‌م ممکن کرده بود .محدود و محصور کرده بود.

و مرا در دو راهی معاد و معاش و علاقه و ادامه دربه‌در کرده بود.

علاقه در ادبیت و شرط ادامه در صنعت. ن و التکنولوژی. روضه‌ی فقر و جبر.

که ایران چارنل در مسیر توسعه و تحول بود. و همه‌ی اراده‌ها و ثروت‌ها و امکانات و اقبالات

متوجه و معطوف صنعت بود. و همه‌ی رفاه و راحت در دل تلاش برای ترقی و توسعه‌

نهفته بود و سرِ تعظیم در برابر فرمان‌روایی‌ِ فن‌آوری فرود آمده بود؛ و آن اژدها

همه‌ی مغزها را برای خود خواسته بود و در تاریخ دوزخی تجدد،

تکلیف خیلی چیزها و شأن رشته‌ها معلوم بود.

دارم داستانی می‌نویسم به بیان و زبان ساده و عامیانه. از ریزِ آن‌چه بر من رفته.

در سال‌های هرز و هدر رفتن.

و حالا در هر مراجعه‌‌ به گذشته و مواجهه‌ با خاطراتش، خروارخروار خریت می‌بینم

و تحقیر و عذاب.

و از تقابل و تصادف با آن همه تلخی، خردم و خسته.

و کاش این خستگی به خورد خطوط برود و این درد داخل داستان بشود.

که صراحت و صداقت و دردمندی اگر در نوشته‌ای جمع باشد،

ماندگاری‌اش محتمل است.

  • صدر المتوهمین
۰۷
بهمن

 برکت داشت همه چیز. بویی از بقا برده بود انگار. پایداری پیدا بود. موندگاری محسوس .

از مرام و معرفتش بیگیر تا حتی همون صابون گلنار.

یه صابون گلنار می‌گرفتی، یازده نفر مظنه جمعیت خونواده بود. سیستم حموم،

گربه‌شوری نبود که هنو نرفتی بپّری بیرون. کم‌ِکم دو سه ساعت اسیر بودی.

سه-چاهار دست لیف می‌خوردی تو حالت عادی. خدای ناکرده اگه این حموم

قبل یه مهمونی مهم بود؛ سه-چاهار دس می‌شد سیزده-چاهارده دس لیف.

که برق افتادن بعدِ حموم، از مظاهر آبروداریِ قدما بود.

من شخصن یه سری بافت‌های سلولی‌ام دیگه ترمیم نشد از همون دوران.

بعدش این جور نبود هر کدوم از اعضا و جوارح بدن یه صابون و شامپو مجزا و مستقل

داشته باشه... نه .ابدا. شامپو که اصن از تحفه‌های تمدن تکنیکیه.

غرض اینکه مصرف صابون بالا بود. ولی باز می‌دیدی یه صابون گلنار

تو اون مقطع حساس کنونی، یه ماه پاسخ‌گو بود .حالا متاسفانه، به عینه می‌بینی

یه صابون لوکس می‌بری تو حموم، یه هفته‌ای هیچی‌اش نیست.

غرض این‌که عهد، عهد دوام بود. منحصر به صابونم نیست البت.

این‌جور نیست که خدای ناکرده صابون گلنار رو پیرهن عثمان کرده باشما. نه. ابدا.

مداد سوسماری‌اش هم همین بود.  طرف تو بخاری نفتی ترقه می‌انداخت

معلم می‌چسبید به سقف، لکن کسی لو نمی‌داد، معلم همه رو محکوم می‌کرد به

دوازده بار نوشتن از رو پطروس.

بعد هر سه نفری، یه مداد داشتن اون روزا. یه کم عجیبه. ولی بوده همچین چیزایی.

من خودم گواه زنده‌ی ماجرام. یه مداد سوسماری به عبارتی سه تا دوازده‌تا،

سی‌و‌شیش بار پطروس می‌نوشت سوای اون مساله‌ها ریاضی، باز سرحال بود. سرو صفت...

ما یه عادتی‌ام داشتیم حتمی باس سر مداد تیز می‌بود، اینکه دورهمی دو دقّه یه بار

می‌ذاشتیمش تو تراش شمشیرنشان. باز روپا می‌موند مداده.

حالا می‌بینی نه مدادش، نه اتودش، نه محبتش، نه مرام و معرفتش، هیچی دووم نداره.

به فنا رفتن همه‌چی، افتاده رو دور تند.

از آدمش تا صابونش تا مدادش تا خصلت‌های پسندیده‌ی انسانی.

  • صدر المتوهمین