صدر المتوهمین

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

۰۹
اسفند

مکرر گفتم خودم رو در اونچه حریم و حیطه‌ی تخصص نام گرفته راه نداده،

ابدن ادعایی ندارم.

زائری‌ هستم در وادی اندیشه که صرفن از سرِ فضولی در این قلمرو قدمی می‌زنه.

و این‌ها نقل بزرگانه نه عقل من.

نگاه انتقادی شمس به صوفیه عجیبه.

از بایزید گرفته تا عین‌القضاة و احمد غزالی و اوحدالدین کرمانی و سران صوفیه...

همه رو نقد می‌زنه. من در سه سطح به این انتقادات برخوردم. 

شمس زیادی از دراویشِ دورانش رو اهل لاف و طامات و ادعا می‌دونه و اونها رو ملامت می‌کنه

و از اونها ملول میشه و آشکارا از تمایلش به فقه و فقها صحبت می‌کنه:

«اول با فقیهان نمی‌نشستم، با درویشان می‌نشستم. می‌گفتم آنها از درویشی بیگانه‌اند.

چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجااند، اکنون رغبت مجالست فقیهان

بیش دارم از این درویشان. زیرا فقیهان باری رنج برده‌اند. این‌ها می‌لافند که درویشیم.

آخر درویشی کو؟» {مقالات/ص249}

البت اعتراض شمس صرفن گریبان صوفیه رو نمی‌گیره.

حتی بعضی طلاب مدرسه‌های دینی هم از زیر تازیانه‌ی نقد شمس، امانی پیدا نمی‌کنن.

کسانی که از مجلس علم، نردبانی برای نیل به مناصب رسمی و حطام دنیوی می‌سازن.

«والله. بالله. تالله که این قوم که در این مدرسه‌ها تحصیل می‌کنند،

جهت آن می‌کنند که مُعید شویم، مدرسه بگیریم...

تحصیل علم جهت لقمه‌ی دنیاوی چه می‌کنی؟ این رسن، از بهر آن است که از چَه برآیند،

نه از بهر آن که از این چه به چاه‌های دیگر فرو روند و...» {مقالات/ص178}

شمس بعضی از صوفیه رو حسب دیدگاه‌های جمال‌شناسیک‌شون و اعتقاد به سیر از صورت

به سیرت، و فروگذاشتن آداب شریعت، نقد می‌کنه وطعن می‌زنه.

نمونه‌ی بارزش طعنه‌ به اوحدالدین کرمانی. وقتی اوحدالدین با پسر جوانی (امرد)

نشسته بود. شمس گفت درچه‌کاری؟

اوحدالدین سراسیمه گفت: ماه را در آب طشت می‌بینم. شمس میگه:

«اگر بر قفا دمل نداری، چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟» {مناقب افلاکی/ج2/ص616}

این نقد لاجرم دامن احمد غزالی و بعضی بزرگان صوفیه رو هم می‌گیره

و خنده‌ی تلخیه به شاهدبازی و طعن و تحقیرش.    

اما چرا بایزید؟ شمس حتی بایزید رو در سلوک ناکامل می‌دونه:

«بایزید را اگر خبر بودی، هرگز انا نگفتی» {مقالات/ص728}

این‌جا مسئله‌ی «مستی و متابعت» موضوعیت پیدا می‌کنه.

شمس، شطحیات عرفا رو از سر مستی می‌دونه و ناکاملی در سلوک.

شاعران، شراب‌ مردافکن رو مطرح کردن. شمس اما از مرد شراب‌افکن سخن می‌کنه:

{مقالات/ص746}

خلاصه شمس متابعت تام رو ورای عالم مستی می‌دونه و آشکارا میگه:

«ما محمدیانیم ص» {مقالات/ص257}

حالا با این اوصاف چرا مولانا رو به سماع دعوت می‌کنه یا منع نمی‌کنه، برای من هم سواله.

شمس در تصوف طریق غریبی رو اختیار می‌کنه. دائم در نوسان بین فقه و فقره.

به شدت کتوم. و ملامتی. و مرموز.

 

«ﺍی ﻣﺪعی ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﺟﺬﺑﻪ ﻭ ﺳﻠﻮﮎ ﻭ ﻣﺤﺒّﺖ ﻭ ﻓﻨﺎ؛ ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺭﺍﺳتی ﺍﻫﻞالله ﻭ

ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﻗﻠﻮﺏ ﻭ ﺍﻫﻞ ﺳﺎﺑﻘﻪ‌ی ﺣﺴﻨﺎیی ﻫﻨﻴﺌﺎ ﻟﮏ، ﻭلی ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺷﻄﺤﻴﺎﺕ ﻭ ﺗﻠﻮﻳﻨﺎﺕ

ﻭ ﺩﻋﻮی‌ﻫﺎی ﮔﺰﺍﻑ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﺐ ﻧﻔﺲ ﻭ ﻭﺳﻮﺳﻪ‌ی ﺷﻴﻄﺎﻥ ﮐﺸﻒ می‌ﮐﻨﺪ،

ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﻣﺤﺒّﺖ ﻭ ﺟﺬﺑﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻥّ ﺍﻭﻟﻴﺎئی ﺗﺤﺖ ﻗﺒﺎئی ﻻﻳﻌﺮﻓﻬﻢ ﻏﻴﺮی.

ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﻴﺎ ﺣﻖ ﻭ ﻣﺤﺒّﻴﻦ ﻭ ﻣﺠﺬﻭﺑﻴنی، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ می‌ﺩﺍﻧﺪ؛

ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ این‌قدر ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ ﻣﺮﺗﺒﺖ ﻣﮑﻦ... بگذرم، و بیش از این طول کلام،

سزاوار من روسیاه نیست.»

 

برای من که مدتی مقالات شمس می‌خوندم، کلام بالا خیلی آشنا بود.

خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم این‌جا به بعد رو بدون تعصبات سیاسی بخونید،

و برچسب‌هاتون رو لحظه‌ای نچسبونید تا بگم به عقیده‌ی من؛ و نظر به یکی دوخطی که

از چهل حدیث مرحوم امام(ره) و اواخر مصباح‌الهدایه و مقالات شمس خوندم،

شباهت‌های شدیدی بین اندیشه‌ی این دو شخصیت پیدا کردم

و در این قیاس ملامت‌م نکنید که چندان بی‌راه نیست.

اگر شمس برای نجات مولانا از قوم ناهم‌وار مامور شده بود،

مولا خمینی هم مبعوث شد به نجات قومی در جهان ناهم‌وار و نیست‌‌انگار.

و امام هم غریب بود و کتوم و بین فقه و فقر جمع کرده بود و ملامتی بود و مرد متابعت.

  • صدر المتوهمین
۰۲
اسفند

ســــــــلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام علیـــــکم و رحمة الله

این واکنش و جواب سلام آقامه وقتی دوستای مسجدی‌اش رو تو خیابون می‌بینه.

داری با ماشین میری، کامله مردی از فاصله‌ی دیویست متری یه دست مختصری میاره بالا

و تمام. دیگه ابوی فدوی ول نمی‌کنه قضیه رو. به رغم دیویست متر فاصله و با علم

به بالا بودن شیشه‌ها، باز دو میلی‌متری گوش ما، بانگ برمیاره:

سلاااااااااااااااااااااااااام علیکم و رحمة الله. با همین فرکانس. با همین دسی‌بل.

دو تا دست‌شون هم متصلن بین مسیر سر و سینه در تکاپوئه. تعارفات. 

طرف صدای بابام رو می‌شنوه؟ هیهات. ولی آقام معتقده فاصله‌ها،

تکلیفی از دوش ما برنمی‌داره و بهونه‌ی خوبی برای برخورد سرد نیست.

معتقده یه صمیمیتی تو اون صدای بلند هست که توی دست‌ْ بلندْ کردنِ خالی،

یا آروم جواب دادن نیست. بابام بر این باوره صدای بلند، خودش اتومات در هماهنگی کاملیِ

با عضلات صورت عمل می‌کنه و ذوق و شوق شما رو به طرف حالی می‌کنه.

من به اعتقادات آقام احترام می‌ذارم.

حالا گیریم یه پرده‌ گوشی‌ام این وسط از ما پاره بشه. باکی نیست.

خاصه اینکه امروزِ روزگار، نَقل نُقلی شیرین و حرف حریف‌افکنی‌ هم زده نمیشه خیلی.

حتی شنیدم پاری اطبا نخسه‌ی نشنیدن می‌پیچن حسب شفا.

غرض که آقام فاصله‌ها رو جدی نمی‌گیره. حتی دیــــــــویـــســـت متر.

"کم عددی نیست در شمار شمار."


پیرمرده هم (رفیق آقام) خودش ماجرای مفصلیه البت. موذن مسجده.

سوز صداش سرویسم کرده. جاهلم به منشاء حزن صوتش.

نمی‌دونم عاشق دختر زیر بازارچه بوده یا الان زیر قرض و قوله زاییده و اثر کرده به صداش

یا رفیق توی کربلای پنج جا گذاشته و قضیه فراق یاره یا شایدم از عرفای گم‌نام باشه

تحت قبائه. که البت ریش و پشم و سواد و لفظ و بیانش نمی‌خوره از نظریا باشه.

که اگه هم باشه باس بخوره به سیستم سندالتوحید قاضی. الله اعلم.

کار ما نیست راز شناسایی هیچی. غرض اینکه یه غم غریب غیر معمول ناشناسی تو صداشه

که وقتی تو غفیله می‌خونه داغون می‌کنه. داغون، به معنای موسع کلمه.

فنادی فی‌الظلمات ان لا اله الا انت. سبحانک انی کنت من الظالمین.

فاستجبنا له و نجیناه من الغم.

  • صدر المتوهمین