صدر المتوهمین

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۷
تیر

خاک دنیای نیهیلیستی برای پرورش بذر عشق مساعد نیست.

آدمی که از یار و دیار خود دور افتاده، غریب و بی‌قرار، هراسان‌ از اصل و وصل و تسلای خود

سراغ می‌گیرد؛ فاصله‌ی زندگیِ بعد از توافق و زندگیِ قبل از توافق برایش چقدر است؟ 

توی خداحافظ گری کوپر، که ناله‌ی نسلی در گوش نظم نیهیلیستی و نظام قهار غرب بود،

یک جا بگ، لنی را به خطر ارتفاع تذکر می‌دهد. آن‌جا خود رومن گاری می‌گوید:

«نه. مرگ او هم می‌رسد. اما نه آن بالا. مرگ در آن پایین، در شهر، با قانون‌ها...

معلوم است که مرگ همان هم‌رنگی است.» 

بیمِ تحریم و تعرض و جنگ و فقر، بی‌وجه نیست.

اما هیچ‌کس به خاطر ارتفاع روح و علو آرمانش نابود نمی‌شود.

بلای هم‌رنگی، هیمه‌ی هلاکت و فلاکت ماست.

قسم به شرافت دلقک‌ها، که از ماتحت هیچ حزبی ارتزاق نمی‌کنم.

و جز بر سر سفره‌ی قالی‌بافیِ مادرم، و معلمی پدرم، بر هیچ سفره‌ای مهمان نشده‌ام.

اما شوق و شعف شما بعد از توافق، احمقانه است.

در دنیای نیهیلیستی، عهد و ارزش به هیچ گرفته شده،

«صلح نیز بر مبنای ترس از هم بنا می‌شود.»
 

الامور مرهونة باوقاتها. وقتش که برسد کسانی از در هم‌داستانی داخل می‌شوند و

فتح خون و اصالت جنون و تمنای تیغ و شرافت جنگ را در این

نظمِ نیهیلیستی خفه‌کننده، تذکار می‌دهند. آوینی رجعت می‌کند.

«جنگ عالم توهمی عادات را ویران می‌کند.

در عالم رازی‌ست که جز به بهای خون فاش نشود.»

گریزد از صف ما هرکه مرد غوغا نیست          

کسی که کشته نشد از قبیله‌ی ما نیست

  • صدر المتوهمین
۱۰
تیر

پسرخاله

کارکتری که سلوک فردی‌اش به تمامیت دائرمدار مرام و معرفت و فتوت و جوان‌مردی
و عیاری بود و از این زاویه به نحوی نسبت ما با عهد کهن رو یادآوری می‌کرد.

درباره‌ی عمق استراتژیک شباهت‌هاش به پوریای ولی و سیدحسن رزاز و قیدار،

حرف‌هایی هست برای نگفتن، که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیاره      .

پسرخاله تراکم و تبلور و نماینده و نمودار سنت پهلوانی ایرانه.

از معامله با زمین استعفا میده. با منفعت‌طلبی قهر می‌کنه. از روی «خود»ش رد میشه

و با به فنا دادن خودش، پل می‌سازه برای رسیدن بقیه. رستگاری سایرین.              

گرامی‌داشت پسرخاله، تغذیه‌ی جوان‌مردی و تقویت لوتی‌گری و پاسداشت پاک‌بازیه.

 

پسرعمه زا

فهم پسرعمه‌زا و هم‌دلی و هم‌داستانی باهاش کار ساده‌ای نیست.

چون هیچ‌کس رو به گم‌خونه‌ها و پستوخونه‌های روحش راه نمی‌ده.

اگه با نگاه نقادانه مجموعه رو دیده باشی حکمن تصدیق می‌کنی که:

پای ثابت اغلب خراب‌کاریا، پسرعمه‌زاس. 

متهم اصلی عموم آشفتگی‌ها و نابسامانی‌‌ها. غالبن در معرض ملامت آقای مجری و بقیه.

بار خل ‌و‌چل بازیای مجموعه رو دوش پسرعمه‌زاس. یه خنگول خر.  

برخلاف پسرخاله، سند هیچ‌ کار نیکویی تو این مجموعه به اسمش نخورده.      

اهل اباحه و بی‌خیال سرزنش غیر. خلاصه که هو الذی لا یُظهر خیراً و لا یُضمر شراً.

پسرعمه‌زا من رو یاد تلفیق موفقی از ملامتی‌‌ها و عقلاءالمجانین‌ می‌اندازه.

بی‌پروا بگم ردپای پیران خراسان رو در این مجموعه دیدم.

همون‌طور که پسرخاله حسب ایثار افراطی و لوتی‌گری و فتوت و مروت و مدارا با خلق،

یادآور نوح عیار نیشابوری‌ه؛

پسرعمه‌زا هم نموادر مرام ملامتی‌گریِ حمدون قصار در عصر ماست.

مقایسه‌ی علو شخصیت پسرخاله و پسرعمه‌زا ساده نیست اما اگه به لطایف ارباب طریقت

رجوع کنیم می‌بینیم که ابن‌عربی و سید حیدر آملی و هجویری و سُلَمی،

تمجید و تعریف‌های تکان‌دهنده‌ای از اهل ملامت کردن. وانگهی هجویری گفته بود      :

«هیچ کس از مقربان و کروبیان و روحانیان را این درجه نبوده.

مخصوص‌اند این طایفه از ثقلین به اختیار کردن ملامت تن از برای سلامت دل.»

البت تکمیل می‌کنه که:

«نزدیک من طلب ملامت عین ریا بود و ریا عین نفاق«.

یعنی گفتن از ملامتی‌گری خودش حجاب ملامتی‌گریه.

و هیچ ملامتی، واقعی استشعاری نسبت به ملامتی بودن خودش نداره. کماقال کدکنی.

روزبهان که اصن میگه حق تعالی، بر من، در صورت پیری ملامتی تجلی کرد.

دیگه راس و دوروغش با راوی.

سُلَمی پایگاه اینا رو تو قرب، به مقام رسول(ص) در لحظه‌ی وصول به قاب قوسین

تشبیه می‌کنه. خلاصه که قول احمد غزالی:

این کوی ملامت است و میدان هلاک / وین راه مقامران بازنده‌ی پاک

مردی باید قلندری، دامن چاک / تا برگذرد، عیاروار و ناباک.

آقایی قوچ

پسرخاله بر مدار فتوت و مروت و پسرعمه‌زا بر محور ملامتی‌گری آنالیز شد اما مایلم

برای تحلیل و تفسیر کارکتر قوچی، از تپش‌های روحی خراسان بزرگ فاصله بگیرم

و شخصیت قوچی رو در دل تجدد و در برخورد با مدرنیته تبیین کنم. به چه کیفیت؟

به قصه‌های قوچی دل دادین؟ قهرمان قصه‌های قوچی رو بررسی کردین؟

سرانجام و فرجام داستانای قوچی رو دیدین؟ تو قصه‌های قدیم،

«از هزار و یک شب گرفته تا مثنوی معنوی و سلامان و ابسال،

قصه‌، ماده‌ی یه غایت معنوی‌ه.

قهرمان‌ها توی قصه‌های قدیمی، یا جوون‌مردن یا عاشق یا عارف یا پاک‌باز.

خلاصه به حرمت خلیفة‌اللهی‌ه که نقش اول  .قصه و قهرمان داستان میشن

 اما توی تجدد می‌بینی که شخص اول داستان به صرف انسان بودن و به نفس آدم بودن،

بدون داشتن فضیلتی، شخصیت محوریِ قصه میشه * «.

این‌جا‌ها عمومن عقیم‌بودگیِ آینده رو می‌بینی که ردپاش تو قصه‌های قوچی هم

_ اگرچه کم‌رنگ _ پیداست.      

توی قصه‌های قوچی، زنبور عسل در هزارتوی کندو ول می‌تابه یا مثلن

گرگ می‌افته تو چاه و یهویی تموم میشه قصه.

که اینا همه، کنایتی از وضع نیست‌انگاره.

اما توی کلیله و دمنه، داستان اون مرغایی که به طمع دونه در دام صیاد می‌افتن

و بعد به رهبری طوقی و در سایه‌ی دعوتش به اتحاد آزاد می‌شن رو همه خوندین حکمن.

اینه قصه. 

دام، فتنه‌اس. اما با هم‌افزایی و اتحاد نفوس در سایه‌ی نَفْس و نَفَس بی‌دارْدلی،

میشه ازش رها شد. بعون الله                       .

  • صدر المتوهمین