صدر المتوهمین

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۵
مرداد



زاویه‌ی پاهاش نشون میده از مهد کودک تا دانش‌گا متصلن سرویس داشته

و حتی کلاس زبان تابستونش رو هم آقاش با ماشین می‌بردتش.

روی این قضیه اصرار دارم و حاضرم سر صحتش یه کافی‌کولا تگری هم شرط ببندم.
متاسفانه صورتش رو نمی‌بینم و این باعث میشه مجوز اظهار نظر قطعی نداشته باشم،

اما سبک و سیاق کتاب دست‌گرفتنش؛ ما رو مجاب می‌کنه از ایناست که

  x رو تا شیش رقم اعشار و دو روشه و چاهار‌رنگه بدست میارن  .

البت اسم گذاشتن رو خانوما تو مرام ما نیست؛ لکن به قول بچه‌ها گفتنی

به این گونه از موجودات میگن NG .
وجه تسمیه‌اش اینه که اینا نمودار رو به  نگم دیگه.

روزایی رو به یاد دارم که نمره پنش‌تا پسرا رو هم دوازده نمی‌شد؛

یکی از اینا به تنهایی شده بود هیجده و نیم. و کاش اغراق و افسانه بود.

در یک چشم‌انداز عام کاملن پیداست و جای بحث نمی‌مونه که این بابا یه بار هم یواشکی

فلوراید دور نریخته تا به جاش آب قرقره کنه. تا قطره‌ی آخر فلورایدا رفته تو پاچه‌اش.

ولی زن زندگیه. ولی زن زندگیه. این ورژنِ وطنی‌اش میشه همون که ماه رمضونا

بعد افطاری سیصدتا زن جمع میشن ولی آخر سر خودش تک‌وتنها همه ظرفا رو

با مظلومیت می‌شوره و صداش درنمیاد.

شاید یه نفر بخواد فکر کنه این خانوم منتظر مسئول کتاب‌خونه‌اس.

من مانع این بلاهت نمیشم. اجازه بدین مطلبی رو با شما در میون بگذارم.

توی شاهنامه شش یا چاهار زن پاکدامن و از شخصیت‌های اصلی در ازدواج پیش‌قدم شدن.

اما این چیزی نیست که من بخوام به این خانوم تذکار بدم و ترجیح میدم

دیدگاه شمس و احمد غزالی و عطار و نظامی و مولانا و عموم عرفای قرن سه تا هشت،

مبنی بر مقام و مرتبت فراق رو یادآور باشم.

باید محل عبرت باشه که شوالیه‌های قرن سیزده ترسائی (اورلیک ایطالیایی)

تحت تاثیر فتیان و عیاران، در عشق طالب ناکامی و محرومیت بودن. بله. به قول شمس:

فراق پخته می‌کند.



اشاره: عکس از صفحه‌ی گوگل پلاس کاربری به نشانی (yon.ir/jIct) برداشته شده.

  • صدر المتوهمین
۱۰
مرداد



جوراباش از بولیزشم کثیف‌تره. غروب رفته فوتبال.

با این کفش ورزشی پارچه‌ای سرخ و سورمه‌ایا. امشب باید برن مهمونی.

بچه‌ها بهش گفتن اگه وسط بازی بری، دیگه راهت نمیدیم. مجبوره دیر بره خونه.

همین یه جفت جورابو بیش‌تر نداره. تا میرسه خونه حتی وقت نمیشه پاشو بشوره.

هی هولش می‌کنن که دیر شد.

از نقاط تاریک کودکی‌ش اینه که به جوراب گلاب می‌زنه تا بوش بره.

آخه هنوز قدیمه. پوشیدن جوراب یه وجوب نانوشته داره.

خوبیت نداره تهی‌پا و لختی‌پا بیرون رفتن. هوا هم سرده.

آخه هنوز قدیمه. سوز و سرما سر می‌زد به خیابون و خونه‌ها.

توی مهمونی هی پاشو جمع می‌کنه تو خودش تا معلوم نشه پاش بو میده.

آخر مهمونی صاب خونه بهش میگه: «بمون با بچه‌ها بازی کن. بمون امشب.»

میگه: نه ممنون. کار دارم. الکی میگه. زر می‌زنه.

هی تو دلش میگه کاش یه بار دیگه بگه، اگه بگه می‌مونم.

ولی آخرش روش نمیشه. قدیمه هنوز.

میاد خونه. مامان‌بزرگش براش قصه‌ی دعوای تقسیم آب بین سیّدا و عواما تو دهاتو میگه.

خوش‌حاله. فردا دو زنگ ورزش دارن. صوپم نوبتشه سر صف نیایش بخونه.

همین‌جوری ایستاده بغل بخاری. جای خوب خونه.



اشاره: عکس از صفحه‌ی گوگل پلاس کاربری به نام امیرو وو (yon.ir/hAEI) برداشته شده.

  • صدر المتوهمین
۰۴
مرداد

معصوم خانوم زن همسایه، زنگ خونه رو از تشریفات و تجملات هم‌سایگی می‌دونه

و شدیدن ازش پرهیز می‌کنه.

سر ظهری، خسته و کوفته از ذبح زمان و قربونی کردن وقت، رفتم یه سینی چایی

واسه خودم ریختم و در خونه رو چارتاق باز گذاشتم و دراز کشیدم وسط گل قالی.

ناگهان تپش‌های قلب یک زن رو بغل خودم حس کردم. درست حدس زدی.

معصوم خانوم بود که ظاهرن نون می‌خواسته و چون در خونه باز بوده

و دمپایی‌های مامانم رو رؤیت کرده، دیگه نیاز ندیده زنگ بزنه و ترجیح داده خودش بیاد.

هیجان‌انگیزترین ویژگی معصوم خانوم اینه که «یا الله یا الله» رو وسط اتاق،

بیخ گوش خودت میگه. درحالی که مرسومه دم در بگن.

برق‌آسا بودن، از دیگر ویژگی‌های جالب معصوم خانومه؛ چنان‌که تا بری به خودت بجنبی

و یه پیراهن روی زیرپیراهنی‌ت بپوشی، اون اومده تو و داره نصیحتت می‌کنه که

انقدر چای نخور.

معصوم خانوم خیلی دلش پاکه و خودش هم متصلن اصرار داره هیچی تو دلش نیست.

و واقعن هم نیست. اما این جمله در حقیقت یه هشدار و سوت قبل از انفجاره.

چون بعد ضمن ارشاداتش، دو تا آرپیجی می‌زنه و کل بنای شخصیت‌ت رو منهدم می‌کنه.

یه قدرت تخریب عجیبی داره کلمه‌هاش. با من خوبه البت.

دوباره زود قضاوت کرده بودم. نون نمی‌خواست. سه چاهارتا دعا و طلب مغفرت بست بهمون.

گفت هم‌سایه جدیده در خونه‌شون بسته شده، برو از روی دیوار براشون باز کن.

والا اون روزی که روزش بود و همه داشتن از لوله‌گاز و تیربرق بالا می‌رفتن،

من تو این وادیا نبودم و تو وادی حیرت بودم. الان آخه با این وزن و اوضاع به چه کیفیت؟

ولکن به حکم و اما السائل فلا تنهر، رفتیم بالا. در رو باز کردیم و طبیعتن به تبعش،

تو مرحله‌ی بعدی گفت صندلی‌هام ببر تو زیرزمین.

وقتش رسیده بدونی این خونه، همونی بود که به دلیل کوتاه بودن دیواراش،

ما بیش از دیویست توپ سه‌پوسّه انداختیم تو حیاطش

و چون صاحاب‌خونه‌ش ما رو برنمی‌تابید بهمون برنمی‌گردوند.

اون زیرزمین؛ اسرارآمیزترین نقطه‌ی بن‌بست بود. آمال و آرزوهای بیش از ده کودک،

توی اون زیرزمین مدفون و مستور بود. وقتی در زیرزمین رو باز کردم،

توپایی که خودم با دستای خودم پوسه کرده بودم؛ با مِتُدِ اختصاصی خودم،

حالا بهم رخ نشون داده بود.

خداحافظ بچگی. خداحافظ خلوت و خُنکای عصرهای بچگی. خداحافظ. 

 

  • صدر المتوهمین