صدر المتوهمین

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۵
اسفند

بعد از نیمه‌شب صدایی از اتاق پایین به گوشم رسید. من در اتاق بالا تازه هوشم برده‌بود.

لحظاتی از پروسه‌ی استراحت که انسان ماهیت صدا را تشخیص نمی‌دهد اما وجودش را چرا.

نگران و گیج دویدم پایین تا از سلامت باباو‌مامان مطمئن بشوم

و بعد از برخورد با در، نرده، میوه‌های مستقر توی راه‌پله و هرچیزی که ساختار مولکولی‌اش

از الگوی جامد پیروی می‌کرد بالاخره رسیدم پایین درحالی‌که تا همین‌جای کار

70 درصد مجروح شده‌بودم و صدهزارتومان خسارت زده‌بودم و هیچ دزدی هم نبود.

یکی از آن رکوردهایی که منحصرن در اختیار خودم باقی می‌ماند و حتی کسی

از چین و تبت و هند نمی‌تواند جابه‌جایش کند مگر اینکه بعدوها خودم بتوانم ارتقا بدهم.

منشأ آن صدای مشکوک دزد نبود. بابا و مامان داشتند فوتبال‌دستی بازی می‌کردند.

ساعت یک بامداد.

اسمی‌ترین شارح علامه‌طباطبایی مقابل یکی از خوبان جامعه‌ی خودپزشک‌پندارانِ

بدون مرز نشسته بود. متوجه حضور من شدند و خودشان خندیدند.

در لایه‌های دوم و سوم نگاه‌شان یک طلب تحسینی پیدا بود. یک انتظار به تشویق‌شدن

و من دوباره از رفتار خودم بدم آمد.

لحظه‌ای را که می‌شد با تحویل یک لبخند به خوشی برگزار کرد داشتم با نقدِ نگاه‌شان

با نقد نحوه‌ی فوتبال‌دستی‌بازی‌کردن‌شان و به‌طور کلی با نقد خراب می‌کردم اما

این تقدیر من بود. کتاب‌های تفسیر تقدیر پدرم، کتاب‌های آشپزی و سلامت تقدیر مادرم

و بدبینی و تمسخر تقدیر من.

مادرم با یک‌دست فوتبال‌دستی بازی می‌کند. احساس می‌کند اگر از هر دو دست

استفاده کند بیش‌ازاندازه خسته می‌شود. با دست راست میله‌ی مهاجم را می‌گیرد

و یک فعل و انفعالاتی توی چهره‌اش رخ می‌دهد. لب‌های بالایی و پایینی‌اش را می‌دهد تو.

واکنش مشترک و تیپیکال بعضی زنان در مواقع هیجان. روی میله‌های دفاع و دروازه

سرمایه‌گذاری نمی‌کرد لذا پدرم گل اول را زد. مامان به بابا گفت چرا گل زدی؟

واقعن چنین سوالی را مطرح کرد و خواب از سر من پرید.

سر مادرم داد کشیدم چرا با دو تا دستات بازی نمی‌کنی؟ و یک‌سری توصیه‌های تاکتیکی.

در این فاصله پدرم گل می‌زد و احساس رضایت می‌کرد و زور می‌زد پنهانش کند اما

زورش کم بود. بالاخره مادرم  گل زد. هر دو دست‌ش را آورد بالا و خالصانه خندید

بدون کم‌ترین تلاشی برای مخفی‌کردن دندان‌های خراب و زشت‌ش.

خوش‌حالیِ بعد از گل‌ زنی پنجاه‌و‌چندساله.

در رفتارش، در حالت چهره‌ و شادی ناب‌ش نمی‌دانم چه کیفیتی بود که یک غمی بر من

نازل شد. پدری شصت‌و‌چندساله و مادری پنجاه‌و‌چندساله در میدان دیدم بودند و اگر

یک‌دقیقه‌ی دیگر توقف کرده‌بودم اشک‌هایم علنی می‌شد.

هر انسانی‌ نقطه‌ی ارجاع و اتکالی دارد که در دقایق دشوار هستی عادتاً سراغش می‌رود.

این نقاط بازگشتی برای من یخچال و قوری‌و‌کتری هستند.

مادرم خوراکی‌های خوش‌مزه و قابل‌اعتنا را در اعماق یخچال زیر پوشش هزاران پلاستیکِ

خالی برای نوه‌هایش قایم می‌کند و با این کار هم به خودش هم به من توهین می‌کند چون

این ترفند بیست‌سال است که لو رفته و با این پنهان‌کاریِ فرمالیته فقط وقت من

بیش‌تر گرفته می‌شود و الّا امنیت خوراکی‌ها تضمین نمی‌شود. خودش هم تاحدودی

این مساله را فهمیده اما برایش به‌شکل یک سنت درآمده.

رزق آن شب من یک دوغ باستانی بود که از تاریخ انقضایش دوسال گذشته بود.

این دوغ سرنوشت عبرت‌انگیزی دارد. دوسال قبل برای تامین کلسیم بدن نوه‌مان

تدارک دیده شده بود اما خواهرزاده‌ام از دست مادرم فرار کرده‌بود و به یخچال

عودت داده‌شده‌بود. به یک‌چنین چیزی نیاز داشتم.

موهبتی که به خوابی طولانی ببردم بدون تبعات استفاده از راه‌های خاکی.

دوغ را سرکشیدم و رفتم اتاق بالا خوابیدم و کمرم چسبید به تشک و کف پایم

به بدنه‌ی بخاری. جزئی‌ترین تحرکات و حالات پدر و مادرم هنگام بازی فوتبال‌‌دستی

داشت توی ذهنم مرور می‌شد که ناگهان تصویری از بیست‌سال بعد توی جمجمه‌ام

شکل گرفت. یک فوتبال‌دستی وسط اتاق و دو قاب عکس روی دیوار.        

               

در توصیف کمدی‌های گوگول گفته‌اند:                

«با هیچ‌و‌پوچ شروع می‌شود با هیچ‌و‌پوچ ادامه پیدا می‌کند و به اشک ختم می‌شود.»

برای من این ماجرا کمدی‌ای بود که با هیچ‌وپوچ شروع شد با هیچ‌و‌پوچ ادامه پیدا کرد

و به اشک و به بیش از آن ختم شد. به باران و سیل و طوفان.

  • صدر المتوهمین
۰۳
اسفند

بابا همه‌ی پتوها و ملحفه‌های جهان را زیر شکاف در می‌گذاشت اما یک سرمایی

از لای تدابیرش رد می‌شد و به باطن آدم نفوذ می‌کرد و مامان می‌گفت:

«تو دونی و خدا این درا رو باز نذار.» هیچ دری باز نبود. همه‌ی درها همیشه بسته بود

و سوزی که از در بسته می‌آمد از سوزی که از در باز می‌آمد سوزتر بود

و آدم در برابرش بی‌دفاع‌تر و بخاری خلع‌سلاح‌تر و شب شدیدتر.

شب خیلی بُنیه داشت. واقعیتی منسجم و بانفوذ و نشکن بود و جریان نیرومندی که

بینی و بین‌الله خیلی بنیه داشت و کسی از جاذبه‌ی آفتاب چشم یاری نداشت

و یک غم مسلطی در همه‌ی لحظه‌های ناب حضور داشت اعم از وقتی که

مداد مشکی را به‌جهت گذاشتن صداها و نقطه‌ی آخر خط با مداد قرمز عوض می‌کردی

و نوک مداد سرخ می‌شکست یا وقتی آن چالش‌های سفیدرنگ نارنگی را توی زیروبم بخاری

مشخصن منافذ سطحی‌‌ می‌ریختی، وقتی مسافرت خانواده‌ی آقای هاشمی تمام می‌شد

و دوباره به کازرون و ابتذال زندگی برمی‌گشتند، وقتی بنزین ماشین آتاری تمام می‌شد

و همه‌ی تفاسیر مادی می‌گفتند گیم‌اور قطعی است اما ماشین لنگان‌لنگان به حرکتش

ادامه می‌داد و به دوتا بنزین پشت‌سر‌هم می‌رسید ولی یکهو صفحه سیاه می‌شد

چون مامانِ انسان به دلیل آنچه خودش «داغ‌شدن بی‌صّاحاب» می‌نامید برق دستگاه را

قطع می‌کرد که «بی‌صّاحاب» اشاره‌ی غیرعلمی اما قاطعانه‌تری به آداپتور بود.

در همه‌ی این لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه ردی از یک تلفیق دیالکتیکی شامل

شب و سرما و غم و خاطره پیدا بود و قدیمی‌ترین منبع تولید خاطره سرما بود

و مقیدترین منبع تولید سرما درهای بسته بود و حق با مادر بود که: «یک پتو کم است.»

مامان می‌گفت: «یه پتو دیگه بنداز رو شونه‌هام استخونام یخ کرد» و در یک

تقارنِ زمانیِ به‌زعم من مقدّر، صدای غلوش هم از رادیو می‌آمد که واللیل اذا یغشی.

مامان با اخذ پتو ساکت شد اما غلوش دوباره گفت واللیل اذا یغشی. هی می‌گفت واللیل

اذا یغشی و روی این قضیه پافشاری می‌کرد و برمی‌گشت سراغ سوره‌های قبل

و یک‌نفس می‌خواند و دوباره می‌رسید به واللیل اما متوقف می‌شد و ما می‌گفتیم

مرد حسابی پس تا طلوع صدایت به افق والنهار اذا تجلی تا تقرب به نور تا اتحاد با خورشید

تا یگانگی با گرما چند فرسنگ راه مانده؟ و یک‌سری از این چیزهای رمانتیکی که

خلاء یا وجودش توی نوشته به یک‌اندازه متن را ضایع می‌کند اما کسی که چیزی برای

از دست‌دادن ندارد پای آن‌ها را هم به متن باز کند منتهی پای خود ما باز نمی‌شد. گرفته بود

سفر ناسازی بود از ساحت معصومیت به ساحت تجربه با پاهای پرآبله و خس‌خس سینه‌ای

که هیچ حریره و به‌دانه و شوربا مرهم‌ش نبود. یک پتو کم بود.   

  • صدر المتوهمین