صدر المتوهمین

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۴
خرداد

دهان گشادی داشتم برای داد زدن و دستانی که هیچ گره‌ای باز نمی‌کرد.

خود را وقف مبارزه می‌خواستم اما معلوم شد بزرگ‌ترین خدمتی که می‌توانم

به کشور و کائنات کنم، خفه‌‌‌‌‌ بودن و سکوت کردن است.

این بصیرت جان‌کاه محصول توافق هسته‌ای بود.

ما قرار گذاشته بودیم به قول برشت: از زندگیِ بد بیش از مرگ بترسیم اما قرارمان

مصادف شده بود با تحریم‌های طاقت‌فرسایی که امان ملت را بریده بود.

معیشت مردم و اقتصاد مملکت سامان می‌خواست. زیستن طرح و تدبیر می‌خواست.

کارشناسان از آینده‌ی اقتصاد می‌ترسیدند. اما من از آینده و اقتصاد، از هر دو می‌ترسیدم.

از پول، از نقشه‌های شومی که توی اتاق‌های بازرگانی می‌کشند می‌ترسم.

هرچیزی که عین مبارزه نیست من را عمیقاً نگران می‌کند.

هر لحظه‌‌ای که میزبان یک انقلاب نیست محکوم به فساد است. شرافت مانند عدالت است.

عدالت نسبی نیست. یا هست یا نیست. نمی‌شود گفت کمی عادل است یا خیلی.

شرافت هم همین است. آدم تمامیت‌خواه در مواجهه با صفت شرافت فقط طرف‌دار

مبارزه و مرگ می‌تواند باشد.

اما از این حرف‌ها آبی گرم نمی‌شد و با آن باری راست به مقصد نمی‌رسید.

این خطابه‌ها فردای فرزندانشان را نمی‌ساخت. می‌گفتند حرف حسابت چیست؟

توانایی‌ات چیست؟ ناتوان بودم، پس محکوم به سکوت.

اما حتی در حرف‌نزدن هم ناتوان بودم. کشتن یک آرمان‌گرا زحمتی ندارد.

چشم‌هایش را باز بگذارید و دهانش را ببندید.

اینجا و آنجا به طعنه می‌گفتند نفست از جای گرم بلند می‌شود.

پدرم ریش داشت و پایش می‌لنگید، ظن باطل برده بودند که جانباز است اما

معلولیت از طفولیت رفیقش بود، حسب فقدان قطره‌ی فلج اطفال.

در یک مناظره‌ی دانشجویی برایم نوشتند دلواپسان و فرزندان جانباز، غم نان نمی‌فهمند.

پدرم فقط یک معلم ساده بود. سی‌سال قالیبافی، مادرم را فرسوده بود.

درد در همه‌ی اعضای بدنش نشانی به یادگار گذاشته بود.

یکجا به خود آمدم دیدم در بیست‌و‌پنج‌سالگی تنها دارایی‌ و سرمایه‌‌‌ام صفت‌هایی بود که

سخاوتمندانه تقدیمم کرده بودند: نهیلیست، آنارشیست، دلواپس، افراطی، کاسب تحریم

من خودم احساس می‌کنم اهل تحزب و باندبازی نیستم حالا البته باز هرطور شما

صلاح می‌دانید اما دغدغه‌ی من این‌ها نبود. مساله‌ی من مبارزه بود.

چه باشد آنچه خوانندش مبارزه؟


سی‌و‌هفت‌ سال نه، 1400 سال تاریخ را برای ما عاشورایی تفسیر کرده بودند.

از هرکجا پل می‌زدند به دشت کربلا. در یک دسته‌بندی شتاب‌زده آدم‌های اطرافم

یا «یاحسین‌میر‌حسینی» بودند یا «هیهات من‌الذله‌ای» اما این حسین که بود؟

مگر نه همان کسی که وقتی به ذی‌حسم رسید روکرد به تاریخ و نه برای انسان سال 61،

که در گوش تاریخ خطبه خواند:

ان هذه الدنیا قد تغیرت و تنکرت و ادبر معروفها فلم یبق منها الا صبابة کصبابة الاناء

و خسیس عیش کالمرعی الوبیل. الا ترون انّ الحق لایعمل به و انّ الباطل لایتناهی عنه؛

لیرغب الومن فی لقاء الله.


جماعتی که طعم محبت را با حسین چشیده بود او را در زمین و زمانه‌ی خود

سراغ می‌گرفت اما مسیحی می‌دید مدفون‌ در کربلا که می‌بخشید و شفا می‌داد

و سند بهشت به نام می‌زد و ملائکه‌ای که شب‌های جمعه قبل از هرجا حوالی حرمش

ندا می‌دادند گناهکاری نیست که بخواهد آمرزیده شود؟ گناهکاران بخشیده می‌شدند

و بهشت تقسیم می‌شد و پادشاه سعودی رییس حقوق بشر می‌شد و فلان و فلان

صلح نوبل می‌گرفتند و ...
جهان مسلح هرروز برای تحقیر و تحریم ما راه‌های تازه‌ای داشت.

و جهان گرسنه برای نجات خود راهی جز پیوستن به قافله‌ی تمدن نمی‌دید.

«دوستی، گفت‌وگو، تعامل با دنیا» این عبارت پرطرفدار که از هرسو شنیده می‌شد

خالی از ابهام نبود. من نمی‌خواهم و نمی‌گویم درهای دیالوگ و دوستی بسته باشد.

می‌گویم اولا به معنای کلمه‌ها احترام بگذاریم: دوستی، گفت‌و‌گو و...

ثانیا، امکان و استعداد گفت‌و‌گو وجود دارد یا نه؟ عقلی که افق آن استقرار ملکوت است،

عقلی که ما عبد به‌الرحمن و ما اکتسب به‌الجنان با عقلی که من می‌اندیشم پس هستم،

چه‌طور یک نقطه‌ی مرجع برای گفت‌و‌گو پیدا می‌کند؟

ثالثا دولت‌ها صورت تحقق‌یافته‌ی اراده‌ی ملت‌ها هستند واگر این عبارت صحیح باشد

چطور می‌توان صورت اراده را از فاعلش جدا کرد؟

دوستی و تعامل با ملت‌هایی که در جنایت دولت‌شان شریک هستند چه وجهی دارد؟

اگر قرار است ما هم روزی به تاریخ بپیوندیم ترجیحم این است در وصف‌مان بگویند

زمانی جماعتی به این سیاره‌ آمدند که با هیچ قدرتی سر سازگاری برنداشتند

و هیچ چیز این زندگی را به رسمیت نشناختند. مشهور است یکی از بسیجیان خمینی

در ارتفاعات بازی‌دراز گفته بود:

ما از نابودی انقلاب نمی‌ترسیم، از انحراف در انقلاب می‌ترسیم.

  • صدر المتوهمین