صدر المتوهمین

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۰۳
آذر

مورچه‌‌‌های ماده بعد از جفت‌گیری بال‌‌های خود را از دست می‌دهند.

دیشب سوزناکترین و معنوی‌ترین مصنوع دست بشر یا به قول عوام بخاری را کار گذاشتم

و در کنارش تشک انداختم و کمرم را به سردی تشک سپردم چون لذت، ده جزء دارد

و نه‌جزء آن تماس تن تب‌دار با تشک و ملحفه‌ی سرد است خاصه اینکه در فوتسال

خیلی خسته‌ شده‌بودم و بلافاصله بعد از دوش‌گرفتن خوابم برد چون من

یک تکنیکی معمولی نیستم یک تکنیکی آرمان‌گرای غیوری هستم که در زمین بازی

با شوریدگی تکل‌های سه-چهارمتری می‌زنم و از هر فرصتی برای قربانی‌کردن خودم

بهره می‌برم و خلاصه فوتبال را جلیلی-کیرکگوری بازی می‌کنم و نتیجتن وقتی

به تشک می‌رسم بیهوش می‌شوم.

دم‌دمه‌های سحر زن زیبایی در رؤیایم ظاهر شد و خوابم را برکت داد اما

نگرانی‌های عمیقی هم در وجودم برانگیخت چون اولن رؤیاهای رنگی‌ من همیشه

دائرمدار مربیِ کاکرو و کارآگاه‌گجت و پپرو و کماندار نوجوان بود نه زن.

و گفتن ندارد که وقتی سرنوشت با آدم مهربان می‌شود و لطفی در حق‌مان می‌کند

پشت‌بندش می‌خواهد تا مدت‌ها عزیزترین چیزهایمان را بقاپد و انتقام آن خوشی را بگیرد.

امکان ندارد سرنوشت به‌جای مربیِ کاکرو، زن زیبارویی را روزیِ ناخودآگاه‌تان کند و بعد

دست‌روی‌دست بگذارد و بلایی سرتان نیاورد.

دغدغه‌ی دیگرم توی خواب این بود که همین سه‌ساعت قبل دوش گرفتم و مطلقن

نمی‌خواستم توی سرمای سگ‌لرز ساعت سه صبح حمام مجددی گریبان‌گیرم شود.

کازانتزاکیس به نور بصیرت دریافت که گرمای شب‌های تابستان ممکن ‌است حتی

زنان نجیب را از راه به در ببرد. چنین‌ست سرمای صبح فصل سرد برای مرد خدا زیر پتو

اما شوپنهاور از حقیقت تکان‌دهنده‌ای پرده برداشت:

«مورچه‌‌‌های ماده بعد از جفت‌گیری بال‌‌های خود را از دست می‌دهند.»

نمی‌دانم این حکایت مرد خدا هم هست یا نه اما یک حس کاردرست امتحان‌پس‌داده‌ای

که نام شهود برایش بزرگ است می‌گوید:

نزدیکی به هر چیزی مانع تحقق وصال به حقیقت‌ آن می‌شود و حقیقتش را به حجاب می‌برد

الّابه‌اینکه خون‌ت پایش ریخته شود و این هرچیزی انقدر بزرگ هست که

شامل زن هم بشود. نزدیکی یعنی دوری. سپردن کار به دست هورمون‌ها.. کار که‌که می‌شود.

«کار‌ که‌که شدن» یعنی چه؟

یعنی یک‌روز توی خواب‌گا مشغول انجام پروژه‌ی طاقت‌فرسای طراحی گیربکس بودیم

و قطر شفت خروجی نهایتن باید 50mm می‌شد اما یکی از بچه‌ها قطر شفت را یک‌و‌نیم متر

درآورد و وقتی توجیه‌ش کردیم که محدودیت جا داریم و 1.5 متر قطر ستون مسجد‌الحرام

است و به‌هیچ‌روی پذیرفتنی نیست، ناگهان کوفت توی سرش و گفت: «کار که‌که شد.»

اما کار وقتی واقعن که‌که شد که داشتم توی روستایمان دنبال قاصدک و پروانه می‌دویدم

بابا با نیسان آمد گفت اثاث‌ها را جمع کنید.

عظمتی داشت موطن ما، قاصدک و پروانه توأمان توی هوا تاب می‌خوردند

یا به قول اهل معرفت طواف می‌کردند.

بابا گفت داریم می‌ریم شهر. گفتم آنجا قاصدک و پروانه دارد؟ گفت ان‌شاءالله.

بیس‌سال است که دیگر روی ان‌شاالله‌هایش حساب نمی‌کنم. گفتم چرا کُرسی را نمی‌بریم؟

گفت نیاز نیست. یقین کردم کار که‌که شد.

از وقتی یادگرفتم تفادص را تصادف بگویم و هرچیزی را همان‌طور که هست بگویم و ببینم،

کار که‌که شد. خیلی زود.

  • صدر المتوهمین
۰۲
آذر

37 سال پیش به صلای الله‌ اکبرها مردمانی هوای پر زدن در افقی تازه برداشتند.

پیرمردی با لباس اساطیری از دل دی‌روز آمد و با دست خالی دوره‌ای از جاهلیت را شکست

و مشتی مفاهیم متروک و غریب را از زیر قبر و غبار بیرون کشید و دوباره

بر سر زبان‌ها انداخت از قبیل معنویت و ساحت غیب و چه می‌دانم همین کلام‌های کهنه‌ای

که زیر آوار اعداد و علم دفن بود یا تحت سلطه‌ی حساب‌گری و سلطنت شهوت اسیر.

روح‌الله بود در کالبد زمان.

انقلابش باز پای آسمان را به زمین باز کرده بود. بی‌نظمی‌‌ای در نظم نیهیلیستی افتاده بود.

انقلابش اسلامی بود نه صنعتی.

افق‌ش تمدن تکنیکی نبود. غایت‌ش تکنولوژی نبود. حرف‌ها همه حول الله بود.

 الله اکبر آن‌روزها شعاری فقط زبانی نبود. خدا در نظرها راستی‌راستی بزرگ‌تر از آن بود که

وصف شود. بزرگ‌تر از علم. بزرگ‌تر از سلاح. بزرگ‌تر از پول. بزرگ‌تر از هرچیزی که

بزرگ به نظر می‌رسید. و آزمون بزرگ از راه رسید. جنگ.

نه یک‌بار و دوبار؛ چند ده‌هزاربار فرزندان خمینی مرگ را میراندند و معلوم شد آن الله‌اکبرها

لغلغه‌ی زبان نبود. شمس گفته بود: چنان دنبال مرگم که شاعر دنبال قافیه. بی‌دل می‌گفت:

مردان نفس به یاد دم تیغ می‌زنند. این دو تا را نوشتم تا فرهیخته بودن من دست‌تان بیاید

و الّا سرتاسر این تقویم مندرس می‌بینی شاعر و عارف را که دربه‌در دنبال مرگ بوده‌اند.

و آنچه در چند قرن فقط گفته‌ می‌آمد حالا راستی‌راستی به چشم می‌آمد: مرگ‌آگاهی.

جنگ که تمام شد، انقلاب هم تمام شد. انقلابی که برای بسط خود برنامه‌ای نداشت

افتاد در دام فتنه‌ی توسعه.

انقلاب اسلامی بود یا صنعتی؟ در انقلاب اسلامی هدف بقا و به روز شدن است؟

یا حکومت ارزش بر تاریخ؟ امیرالمومنین عمروعاص را گردن نزد درحالی که می‌دانست

خدعه می‌زاید و بودنش شر. چرا؟ اگر هدفش اصلاحِ آنی و بقا بود که باید می‌کشت.

اما در مرام علی کسی که آن‌طور اظهار ذلت کرده بود حتی ارزش تعقیب نداشت.

علی شمشیر می‌زد تا ارزش بر تاریخ حکومت کند. اباعبدالله به مسلخ رفت و قبلش

وعده داده شده بود که ان‌الله شاء ان یراک قتیلا. هدفش فراتر از بودن و بقای مقطعی بود.

رفت و با رفتنش ماند و بر تاریخ حکومت کرد.

انقلاب خودش را جدی گرفته. انقلابی که در 37 سالگی از عاشورا درس مذاکره می‌گیرد

تابوت می‌خواهد نه تولد.

مساله روحانی و احمدی‌نژاد نیست. مساله این دولت و آن دولت نیست.

مساله جهل جوانی‌ست که نمی‌فهمد انقلاب برای چه بود؟

برای ساخت موشک و فتح فضا و اقتصاد؟ آوینی می‌گفت:

«ما بر خلاف تمام دنیا تابع اعتقادمان هستیم نه اقتصادمان»

راستی که خاک سرد است و هوای زمانه‌ی نیست‌انگار از خاک سردتر.

مساله جهلِ جوانِ تمامیت‌خواهی‌ست که جای شرافت و انسانیت را در سیاست گم کرده،

هدف غایی انقلاب را نمی‌داند.
     
به من گفتند «تو احمدی‌نژادی هستی! تو احمدی‌نژادی هستی!» گفتم برادر!

من احمدی‌نژادی نیستم. من از نژاد غربت‌م. نمی‌بینی آدم را که غریب است؟

که از یار و دیار دورافتاده؟ که وطن ندارد و هیچ‌کجا امان ندارد؟

آدمی که درد و دغدغه‌ی فراق دارد و قرار ندارد انقلاب 57 را طور دیگری می‌فهمد.

گفتند: «این حرف‌ها مزخرف است. مملکت باید پیش‌رفت کند» گفتم برادر!

پیش کجاست؟ پس کجاست؟ این بی‌راهه‌ای که انقلاب در آن پا گذاشته همانی‌ست که

صدسال قبل غرب رفت و نمی‌بینی سرنوشت فضیلت‌ها را؟

نمی‌بینی سرنوشت عشق و عدالت را؟ ذبح صداقت و ادای شرافت در مجامع بین‌المللی را؟

نمی‌بینی عفونت تمدن تکنیکی را؟ که چطور فطرت بشر را به ستوه آورده؟

گفتند:«شاعرانه حرف می‌زنی! آدم از زندگی ناگزیر است و باید خوب زندگی کند.»

گقتم برادر! به هر بالاوپایین‌پریدن و چریدن برای دو روز فعالیت بیش‌تر سلول‌ها

می‌شود گفت زندگی؟

اختلاط دنیای عرفی و قدسی بیش از هر زمانی نظم و نظام زندگی را به هم ریخته.

تجدد در بستری از تعلق سیر کرده، عالم تجدد عالم تعلقات است و ما در این بستر اسیریم.

مرگ|شهادت، نسبت وجود آدم است با هرچیزی که به آن قید خورده و متعلق شده.

من انقلابی که از عاشورا درس مذاکره بگیرد دوست ندارم.

من انقلابی که به زندگی در این کثافت‌کده دعوت کند و نامردهای غرب و شرق را

به رسمیت بشناسد دوست ندارم. من بدجنس و بدخواه ملت نیم.

من آن کودک کودن کلاس سال‌های پسینم که پیش پنجره می‌نشست و همیشه در آسمان

دنبال چیزی بود که نبود.

  • صدر المتوهمین
۰۲
آذر

در مواجهه با عاشورا دوپاره می‌شوم.

آن‌ وجه وجودم که پیوسته از یک احساس تبعید و تنهایی در عذاب است

میان غربت ولی خدا در گودال قتلگاه و غربت خود در مقتل زمان نسبتی می‌جوید،

به روضه پناه می‌برد.

آن نیمه‌ی دیگرم نگاهش به تلویزیون‌مان است که کارش را خوب یاد گرفته و هر روز

هلاکت انسان و انسانیت را در اعدادی انتزاعی گزارش می‌کند و از توی قاب تصویرش

جهان هولناکی نمایان است که دیگر حتی ضرورت تزویر و بزک ظلم به منظور ارتکابش

از میان رفته نه ظالم نقاب می‌خواهد نه فساد پرده و پوشش.

از شیپورهایشان شعار عقلانیت بلند است اما سعودی رئیس حقوق بشر می‌شود،

پرز صلح نوبل می‌برد، جهان متمدن یکسره در برابر اراده‌ی همایونی حضرت نفت

و حضرت پول خفه می‌ماند تا باقرالنمر اعدام شود و یمن نابود. غرب کجاست؟

غروب وجدان در جان آدمی‌‌.

دنیای مدرن یعنی جایی که می‌توانی عربستان و پاکستان باشی و از توپ‌خانه‌ی حقوق بشر

در امان. سلاح هسته‌ای و هزاران فتوای ظالمانه درباره‌ی زن و زندگی و نقض حقوق بشر

و عدم انتخابات دموکراتیک و کودک‌کشی و اینها مطلقن اشکالی ندارد، تا جایی که

قاعده‌ی بازی را برهم نزنی.

در چنین زمین و زمانه‌ایست که آن نیمه‌ی حماسی‌‌ترم هنوز دارد بر سر رئیس داد می‌کشد

درس عاشورا مذاکره نبود، معاشقه با مرگ بود. ترک اعتیاد به زیستن.

نعمت وجود ارزش‌مندترین نعمت‌هاست اما همان هم بهایی دارد و نمی‌ارزد به هرقیمتی

تضمین‌ش کنیم .

دارد داد می‌زند اما هنوز نمی‌تواند میان خوانده‌هایش از عاشورا، دیده‌هایش از جهان معاصر

و تعهد و التزامش در چنین جهانی نسبت عملی پیدا کند.

یکبار کسی ازمن پرسید قصه چیست که گاه‌و‌بی‌گاه به حادثه‌ای که قرن‌ها از آن گذشته

گریز می‌زنی؟

برای من عاشورا قطعه‌ای رهاشده در تاریخ نیست. اتفاقی منقطع نیست.

دعوای عربی با عربی برای دولت مستعجل سال 61 نیست. دعوتی علی‌الدوام است و قصه،

قصه‌ی گم‌شدن ما در زمان و مکان و هراس از نرسیدن به قافله‌ای که وعده داده‌‌اند

عازم سفر تاریخ است. قافله‌ای که در زیارت مطلقه‌ی صاحبش آمده

«و بکم یباعد الله الزمان الکلب» و بواسطه‌ی شما زمان گزنده را سپری گرداند.

مثل منی که در مسیر انحطاط راه درازی طی کرده و هرلحظه در آستانه‌ی یک

فروپاشی کامل قرار دارد چه سنخیتی با حسین دارد که حالا اینجا از نام و مرامش

اینگونه می‌نویسد؟ هیچ. ابن‌عربی گفته بود:

«نسبت ما با حق از جنس عنایت است نه سنخیت.»

جمله قبل و بعدی دارد که با آن کار ندارم. کار ما با حسین است.

حسین حق است و نسبت ما با حق از جنس عنایت است نه سنخیت.

 

  • صدر المتوهمین