صدر المتوهمین

۰۳
فروردين

سلام. ایام مبارک.

«پرتقال در جعبه‌ی ابزار» به چاپ دوم رسید.

این کتاب طنز، شامل یک داستان کوتاه (حدودن سی صفحه‌) و نُه تک‌نوشته

(هرکدام از دو تا پنج صفحه) است.

احیانن اگر کسی تمایل داشت کتاب را تهیه کند، امکان خرید اینترنتی‌اش فراهم است.

از سایت شهر کتاب آنلاین (yon.ir/Qq6SL)

پاتوق کتاب فردا (yon.ir/kgPlU)

جیحون (yon.ir/AEXtX)

و چند سایت دیگر.

(تصاویر موجود توی این لینک‌ها مربوط به چاپ اول است. ظاهرن چاپ دوم

طرح جلد، صفحه‌آرائی و در کل گرافیک بهتری نسبت به چاپ اول دارد.)

دوستان اصفهانی در صورت تمایل می‌توانند کتاب را از کتابسرای جاویدان

(خیابان چهارباغ عباسی- مجتمع چهارباغ) تهیه کنند.



  • صدر المتوهمین
۱۵
اسفند

بعد از نیمه‌شب صدایی از اتاق پایین به گوشم رسید. من در اتاق بالا تازه هوشم برده‌بود.

لحظاتی از پروسه‌ی استراحت که انسان ماهیت صدا را تشخیص نمی‌دهد اما وجودش را چرا.

نگران و گیج دویدم پایین تا از سلامت باباو‌مامان مطمئن بشوم

و بعد از برخورد با در، نرده، میوه‌های مستقر توی راه‌پله و هرچیزی که ساختار مولکولی‌اش

از الگوی جامد پیروی می‌کرد بالاخره رسیدم پایین درحالی‌که تا همین‌جای کار

70 درصد مجروح شده‌بودم و صدهزارتومان خسارت زده‌بودم و هیچ دزدی هم نبود.

یکی از آن رکوردهایی که منحصرن در اختیار خودم باقی می‌ماند و حتی کسی

از چین و تبت و هند نمی‌تواند جابه‌جایش کند مگر اینکه بعدوها خودم بتوانم ارتقا بدهم.

منشأ آن صدای مشکوک دزد نبود. بابا و مامان داشتند فوتبال‌دستی بازی می‌کردند.

ساعت یک بامداد.

اسمی‌ترین شارح علامه‌طباطبایی مقابل یکی از خوبان جامعه‌ی خودپزشک‌پندارانِ

بدون مرز نشسته بود. متوجه حضور من شدند و خودشان خندیدند.

در لایه‌های دوم و سوم نگاه‌شان یک طلب تحسینی پیدا بود. یک انتظار به تشویق‌شدن

و من دوباره از رفتار خودم بدم آمد.

لحظه‌ای را که می‌شد با تحویل یک لبخند به خوشی برگزار کرد داشتم با نقدِ نگاه‌شان

با نقد نحوه‌ی فوتبال‌دستی‌بازی‌کردن‌شان و به‌طور کلی با نقد خراب می‌کردم اما

این تقدیر من بود. کتاب‌های تفسیر تقدیر پدرم، کتاب‌های آشپزی و سلامت تقدیر مادرم

و بدبینی و تمسخر تقدیر من.

مادرم با یک‌دست فوتبال‌دستی بازی می‌کند. احساس می‌کند اگر از هر دو دست

استفاده کند بیش‌ازاندازه خسته می‌شود. با دست راست میله‌ی مهاجم را می‌گیرد

و یک فعل و انفعالاتی توی چهره‌اش رخ می‌دهد. لب‌های بالایی و پایینی‌اش را می‌دهد تو.

واکنش مشترک و تیپیکال بعضی زنان در مواقع هیجان. روی میله‌های دفاع و دروازه

سرمایه‌گذاری نمی‌کرد لذا پدرم گل اول را زد. مامان به بابا گفت چرا گل زدی؟

واقعن چنین سوالی را مطرح کرد و خواب از سر من پرید.

سر مادرم داد کشیدم چرا با دو تا دستات بازی نمی‌کنی؟ و یک‌سری توصیه‌های تاکتیکی.

در این فاصله پدرم گل می‌زد و احساس رضایت می‌کرد و زور می‌زد پنهانش کند اما

زورش کم بود. بالاخره مادرم  گل زد. هر دو دست‌ش را آورد بالا و خالصانه خندید

بدون کم‌ترین تلاشی برای مخفی‌کردن دندان‌های خراب و زشت‌ش.

خوش‌حالیِ بعد از گل‌ زنی پنجاه‌و‌چندساله.

در رفتارش، در حالت چهره‌ و شادی ناب‌ش نمی‌دانم چه کیفیتی بود که یک غمی بر من

نازل شد. پدری شصت‌و‌چندساله و مادری پنجاه‌و‌چندساله در میدان دیدم بودند و اگر

یک‌دقیقه‌ی دیگر توقف کرده‌بودم اشک‌هایم علنی می‌شد.

هر انسانی‌ نقطه‌ی ارجاع و اتکالی دارد که در دقایق دشوار هستی عادتاً سراغش می‌رود.

این نقاط بازگشتی برای من یخچال و قوری‌و‌کتری هستند.

مادرم خوراکی‌های خوش‌مزه و قابل‌اعتنا را در اعماق یخچال زیر پوشش هزاران پلاستیکِ

خالی برای نوه‌هایش قایم می‌کند و با این کار هم به خودش هم به من توهین می‌کند چون

این ترفند بیست‌سال است که لو رفته و با این پنهان‌کاریِ فرمالیته فقط وقت من

بیش‌تر گرفته می‌شود و الّا امنیت خوراکی‌ها تضمین نمی‌شود. خودش هم تاحدودی

این مساله را فهمیده اما برایش به‌شکل یک سنت درآمده.

رزق آن شب من یک دوغ باستانی بود که از تاریخ انقضایش دوسال گذشته بود.

این دوغ سرنوشت عبرت‌انگیزی دارد. دوسال قبل برای تامین کلسیم بدن نوه‌مان

تدارک دیده شده بود اما خواهرزاده‌ام از دست مادرم فرار کرده‌بود و به یخچال

عودت داده‌شده‌بود. به یک‌چنین چیزی نیاز داشتم.

موهبتی که به خوابی طولانی ببردم بدون تبعات استفاده از راه‌های خاکی.

دوغ را سرکشیدم و رفتم اتاق بالا خوابیدم و کمرم چسبید به تشک و کف پایم

به بدنه‌ی بخاری. جزئی‌ترین تحرکات و حالات پدر و مادرم هنگام بازی فوتبال‌‌دستی

داشت توی ذهنم مرور می‌شد که ناگهان تصویری از بیست‌سال بعد توی جمجمه‌ام

شکل گرفت. یک فوتبال‌دستی وسط اتاق و دو قاب عکس روی دیوار.        

               

در توصیف کمدی‌های گوگول گفته‌اند:                

«با هیچ‌و‌پوچ شروع می‌شود با هیچ‌و‌پوچ ادامه پیدا می‌کند و به اشک ختم می‌شود.»

برای من این ماجرا کمدی‌ای بود که با هیچ‌وپوچ شروع شد با هیچ‌و‌پوچ ادامه پیدا کرد

و به اشک و به بیش از آن ختم شد. به باران و سیل و طوفان.

  • صدر المتوهمین
۰۳
اسفند

بابا همه‌ی پتوها و ملحفه‌های جهان را زیر شکاف در می‌گذاشت اما یک سرمایی

از لای تدابیرش رد می‌شد و به باطن آدم نفوذ می‌کرد و مامان می‌گفت:

«تو دونی و خدا این درا رو باز نذار.» هیچ دری باز نبود. همه‌ی درها همیشه بسته بود

و سوزی که از در بسته می‌آمد از سوزی که از در باز می‌آمد سوزتر بود

و آدم در برابرش بی‌دفاع‌تر و بخاری خلع‌سلاح‌تر و شب شدیدتر.

شب خیلی بُنیه داشت. واقعیتی منسجم و بانفوذ و نشکن بود و جریان نیرومندی که

بینی و بین‌الله خیلی بنیه داشت و کسی از جاذبه‌ی آفتاب چشم یاری نداشت

و یک غم مسلطی در همه‌ی لحظه‌های ناب حضور داشت اعم از وقتی که

مداد مشکی را به‌جهت گذاشتن صداها و نقطه‌ی آخر خط با مداد قرمز عوض می‌کردی

و نوک مداد سرخ می‌شکست یا وقتی آن چالش‌های سفیدرنگ نارنگی را توی زیروبم بخاری

مشخصن منافذ سطحی‌‌ می‌ریختی، وقتی مسافرت خانواده‌ی آقای هاشمی تمام می‌شد

و دوباره به کازرون و ابتذال زندگی برمی‌گشتند، وقتی بنزین ماشین آتاری تمام می‌شد

و همه‌ی تفاسیر مادی می‌گفتند گیم‌اور قطعی است اما ماشین لنگان‌لنگان به حرکتش

ادامه می‌داد و به دوتا بنزین پشت‌سر‌هم می‌رسید ولی یکهو صفحه سیاه می‌شد

چون مامانِ انسان به دلیل آنچه خودش «داغ‌شدن بی‌صّاحاب» می‌نامید برق دستگاه را

قطع می‌کرد که «بی‌صّاحاب» اشاره‌ی غیرعلمی اما قاطعانه‌تری به آداپتور بود.

در همه‌ی این لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه ردی از یک تلفیق دیالکتیکی شامل

شب و سرما و غم و خاطره پیدا بود و قدیمی‌ترین منبع تولید خاطره سرما بود

و مقیدترین منبع تولید سرما درهای بسته بود و حق با مادر بود که: «یک پتو کم است.»

مامان می‌گفت: «یه پتو دیگه بنداز رو شونه‌هام استخونام یخ کرد» و در یک

تقارنِ زمانیِ به‌زعم من مقدّر، صدای غلوش هم از رادیو می‌آمد که واللیل اذا یغشی.

مامان با اخذ پتو ساکت شد اما غلوش دوباره گفت واللیل اذا یغشی. هی می‌گفت واللیل

اذا یغشی و روی این قضیه پافشاری می‌کرد و برمی‌گشت سراغ سوره‌های قبل

و یک‌نفس می‌خواند و دوباره می‌رسید به واللیل اما متوقف می‌شد و ما می‌گفتیم

مرد حسابی پس تا طلوع صدایت به افق والنهار اذا تجلی تا تقرب به نور تا اتحاد با خورشید

تا یگانگی با گرما چند فرسنگ راه مانده؟ و یک‌سری از این چیزهای رمانتیکی که

خلاء یا وجودش توی نوشته به یک‌اندازه متن را ضایع می‌کند اما کسی که چیزی برای

از دست‌دادن ندارد پای آن‌ها را هم به متن باز کند منتهی پای خود ما باز نمی‌شد. گرفته بود

سفر ناسازی بود از ساحت معصومیت به ساحت تجربه با پاهای پرآبله و خس‌خس سینه‌ای

که هیچ حریره و به‌دانه و شوربا مرهم‌ش نبود. یک پتو کم بود.   

  • صدر المتوهمین
۰۳
آذر

مورچه‌‌‌های ماده بعد از جفت‌گیری بال‌‌های خود را از دست می‌دهند.

دیشب سوزناکترین و معنوی‌ترین مصنوع دست بشر یا به قول عوام بخاری را کار گذاشتم

و در کنارش تشک انداختم و کمرم را به سردی تشک سپردم چون لذت، ده جزء دارد

و نه‌جزء آن تماس تن تب‌دار با تشک و ملحفه‌ی سرد است خاصه اینکه در فوتسال

خیلی خسته‌ شده‌بودم و بلافاصله بعد از دوش‌گرفتن خوابم برد چون من

یک تکنیکی معمولی نیستم یک تکنیکی آرمان‌گرای غیوری هستم که در زمین بازی

با شوریدگی تکل‌های سه-چهارمتری می‌زنم و از هر فرصتی برای قربانی‌کردن خودم

بهره می‌برم و خلاصه فوتبال را جلیلی-کیرکگوری بازی می‌کنم و نتیجتن وقتی

به تشک می‌رسم بیهوش می‌شوم.

دم‌دمه‌های سحر زن زیبایی در رؤیایم ظاهر شد و خوابم را برکت داد اما

نگرانی‌های عمیقی هم در وجودم برانگیخت چون اولن رؤیاهای رنگی‌ من همیشه

دائرمدار مربیِ کاکرو و کارآگاه‌گجت و پپرو و کماندار نوجوان بود نه زن.

و گفتن ندارد که وقتی سرنوشت با آدم مهربان می‌شود و لطفی در حق‌مان می‌کند

پشت‌بندش می‌خواهد تا مدت‌ها عزیزترین چیزهایمان را بقاپد و انتقام آن خوشی را بگیرد.

امکان ندارد سرنوشت به‌جای مربیِ کاکرو، زن زیبارویی را روزیِ ناخودآگاه‌تان کند و بعد

دست‌روی‌دست بگذارد و بلایی سرتان نیاورد.

دغدغه‌ی دیگرم توی خواب این بود که همین سه‌ساعت قبل دوش گرفتم و مطلقن

نمی‌خواستم توی سرمای سگ‌لرز ساعت سه صبح حمام مجددی گریبان‌گیرم شود.

کازانتزاکیس به نور بصیرت دریافت که گرمای شب‌های تابستان ممکن ‌است حتی

زنان نجیب را از راه به در ببرد. چنین‌ست سرمای صبح فصل سرد برای مرد خدا زیر پتو

اما شوپنهاور از حقیقت تکان‌دهنده‌ای پرده برداشت:

«مورچه‌‌‌های ماده بعد از جفت‌گیری بال‌‌های خود را از دست می‌دهند.»

نمی‌دانم این حکایت مرد خدا هم هست یا نه اما یک حس کاردرست امتحان‌پس‌داده‌ای

که نام شهود برایش بزرگ است می‌گوید:

نزدیکی به هر چیزی مانع تحقق وصال به حقیقت‌ آن می‌شود و حقیقتش را به حجاب می‌برد

الّابه‌اینکه خون‌ت پایش ریخته شود و این هرچیزی انقدر بزرگ هست که

شامل زن هم بشود. نزدیکی یعنی دوری. سپردن کار به دست هورمون‌ها.. کار که‌که می‌شود.

«کار‌ که‌که شدن» یعنی چه؟

یعنی یک‌روز توی خواب‌گا مشغول انجام پروژه‌ی طاقت‌فرسای طراحی گیربکس بودیم

و قطر شفت خروجی نهایتن باید 50mm می‌شد اما یکی از بچه‌ها قطر شفت را یک‌و‌نیم متر

درآورد و وقتی توجیه‌ش کردیم که محدودیت جا داریم و 1.5 متر قطر ستون مسجد‌الحرام

است و به‌هیچ‌روی پذیرفتنی نیست، ناگهان کوفت توی سرش و گفت: «کار که‌که شد.»

اما کار وقتی واقعن که‌که شد که داشتم توی روستایمان دنبال قاصدک و پروانه می‌دویدم

بابا با نیسان آمد گفت اثاث‌ها را جمع کنید.

عظمتی داشت موطن ما، قاصدک و پروانه توأمان توی هوا تاب می‌خوردند

یا به قول اهل معرفت طواف می‌کردند.

بابا گفت داریم می‌ریم شهر. گفتم آنجا قاصدک و پروانه دارد؟ گفت ان‌شاءالله.

بیس‌سال است که دیگر روی ان‌شاالله‌هایش حساب نمی‌کنم. گفتم چرا کُرسی را نمی‌بریم؟

گفت نیاز نیست. یقین کردم کار که‌که شد.

از وقتی یادگرفتم تفادص را تصادف بگویم و هرچیزی را همان‌طور که هست بگویم و ببینم،

کار که‌که شد. خیلی زود.

  • صدر المتوهمین
۰۲
آذر

37 سال پیش به صلای الله‌ اکبرها مردمانی هوای پر زدن در افقی تازه برداشتند.

پیرمردی با لباس اساطیری از دل دی‌روز آمد و با دست خالی دوره‌ای از جاهلیت را شکست

و مشتی مفاهیم متروک و غریب را از زیر قبر و غبار بیرون کشید و دوباره

بر سر زبان‌ها انداخت از قبیل معنویت و ساحت غیب و چه می‌دانم همین کلام‌های کهنه‌ای

که زیر آوار اعداد و علم دفن بود یا تحت سلطه‌ی حساب‌گری و سلطنت شهوت اسیر.

روح‌الله بود در کالبد زمان.

انقلابش باز پای آسمان را به زمین باز کرده بود. بی‌نظمی‌‌ای در نظم نیهیلیستی افتاده بود.

انقلابش اسلامی بود نه صنعتی.

افق‌ش تمدن تکنیکی نبود. غایت‌ش تکنولوژی نبود. حرف‌ها همه حول الله بود.

 الله اکبر آن‌روزها شعاری فقط زبانی نبود. خدا در نظرها راستی‌راستی بزرگ‌تر از آن بود که

وصف شود. بزرگ‌تر از علم. بزرگ‌تر از سلاح. بزرگ‌تر از پول. بزرگ‌تر از هرچیزی که

بزرگ به نظر می‌رسید. و آزمون بزرگ از راه رسید. جنگ.

نه یک‌بار و دوبار؛ چند ده‌هزاربار فرزندان خمینی مرگ را میراندند و معلوم شد آن الله‌اکبرها

لغلغه‌ی زبان نبود. شمس گفته بود: چنان دنبال مرگم که شاعر دنبال قافیه. بی‌دل می‌گفت:

مردان نفس به یاد دم تیغ می‌زنند. این دو تا را نوشتم تا فرهیخته بودن من دست‌تان بیاید

و الّا سرتاسر این تقویم مندرس می‌بینی شاعر و عارف را که دربه‌در دنبال مرگ بوده‌اند.

و آنچه در چند قرن فقط گفته‌ می‌آمد حالا راستی‌راستی به چشم می‌آمد: مرگ‌آگاهی.

جنگ که تمام شد، انقلاب هم تمام شد. انقلابی که برای بسط خود برنامه‌ای نداشت

افتاد در دام فتنه‌ی توسعه.

انقلاب اسلامی بود یا صنعتی؟ در انقلاب اسلامی هدف بقا و به روز شدن است؟

یا حکومت ارزش بر تاریخ؟ امیرالمومنین عمروعاص را گردن نزد درحالی که می‌دانست

خدعه می‌زاید و بودنش شر. چرا؟ اگر هدفش اصلاحِ آنی و بقا بود که باید می‌کشت.

اما در مرام علی کسی که آن‌طور اظهار ذلت کرده بود حتی ارزش تعقیب نداشت.

علی شمشیر می‌زد تا ارزش بر تاریخ حکومت کند. اباعبدالله به مسلخ رفت و قبلش

وعده داده شده بود که ان‌الله شاء ان یراک قتیلا. هدفش فراتر از بودن و بقای مقطعی بود.

رفت و با رفتنش ماند و بر تاریخ حکومت کرد.

انقلاب خودش را جدی گرفته. انقلابی که در 37 سالگی از عاشورا درس مذاکره می‌گیرد

تابوت می‌خواهد نه تولد.

مساله روحانی و احمدی‌نژاد نیست. مساله این دولت و آن دولت نیست.

مساله جهل جوانی‌ست که نمی‌فهمد انقلاب برای چه بود؟

برای ساخت موشک و فتح فضا و اقتصاد؟ آوینی می‌گفت:

«ما بر خلاف تمام دنیا تابع اعتقادمان هستیم نه اقتصادمان»

راستی که خاک سرد است و هوای زمانه‌ی نیست‌انگار از خاک سردتر.

مساله جهلِ جوانِ تمامیت‌خواهی‌ست که جای شرافت و انسانیت را در سیاست گم کرده،

هدف غایی انقلاب را نمی‌داند.
     
به من گفتند «تو احمدی‌نژادی هستی! تو احمدی‌نژادی هستی!» گفتم برادر!

من احمدی‌نژادی نیستم. من از نژاد غربت‌م. نمی‌بینی آدم را که غریب است؟

که از یار و دیار دورافتاده؟ که وطن ندارد و هیچ‌کجا امان ندارد؟

آدمی که درد و دغدغه‌ی فراق دارد و قرار ندارد انقلاب 57 را طور دیگری می‌فهمد.

گفتند: «این حرف‌ها مزخرف است. مملکت باید پیش‌رفت کند» گفتم برادر!

پیش کجاست؟ پس کجاست؟ این بی‌راهه‌ای که انقلاب در آن پا گذاشته همانی‌ست که

صدسال قبل غرب رفت و نمی‌بینی سرنوشت فضیلت‌ها را؟

نمی‌بینی سرنوشت عشق و عدالت را؟ ذبح صداقت و ادای شرافت در مجامع بین‌المللی را؟

نمی‌بینی عفونت تمدن تکنیکی را؟ که چطور فطرت بشر را به ستوه آورده؟

گفتند:«شاعرانه حرف می‌زنی! آدم از زندگی ناگزیر است و باید خوب زندگی کند.»

گقتم برادر! به هر بالاوپایین‌پریدن و چریدن برای دو روز فعالیت بیش‌تر سلول‌ها

می‌شود گفت زندگی؟

اختلاط دنیای عرفی و قدسی بیش از هر زمانی نظم و نظام زندگی را به هم ریخته.

تجدد در بستری از تعلق سیر کرده، عالم تجدد عالم تعلقات است و ما در این بستر اسیریم.

مرگ|شهادت، نسبت وجود آدم است با هرچیزی که به آن قید خورده و متعلق شده.

من انقلابی که از عاشورا درس مذاکره بگیرد دوست ندارم.

من انقلابی که به زندگی در این کثافت‌کده دعوت کند و نامردهای غرب و شرق را

به رسمیت بشناسد دوست ندارم. من بدجنس و بدخواه ملت نیم.

من آن کودک کودن کلاس سال‌های پسینم که پیش پنجره می‌نشست و همیشه در آسمان

دنبال چیزی بود که نبود.

  • صدر المتوهمین
۰۲
آذر

در مواجهه با عاشورا دوپاره می‌شوم.

آن‌ وجه وجودم که پیوسته از یک احساس تبعید و تنهایی در عذاب است

میان غربت ولی خدا در گودال قتلگاه و غربت خود در مقتل زمان نسبتی می‌جوید،

به روضه پناه می‌برد.

آن نیمه‌ی دیگرم نگاهش به تلویزیون‌مان است که کارش را خوب یاد گرفته و هر روز

هلاکت انسان و انسانیت را در اعدادی انتزاعی گزارش می‌کند و از توی قاب تصویرش

جهان هولناکی نمایان است که دیگر حتی ضرورت تزویر و بزک ظلم به منظور ارتکابش

از میان رفته نه ظالم نقاب می‌خواهد نه فساد پرده و پوشش.

از شیپورهایشان شعار عقلانیت بلند است اما سعودی رئیس حقوق بشر می‌شود،

پرز صلح نوبل می‌برد، جهان متمدن یکسره در برابر اراده‌ی همایونی حضرت نفت

و حضرت پول خفه می‌ماند تا باقرالنمر اعدام شود و یمن نابود. غرب کجاست؟

غروب وجدان در جان آدمی‌‌.

دنیای مدرن یعنی جایی که می‌توانی عربستان و پاکستان باشی و از توپ‌خانه‌ی حقوق بشر

در امان. سلاح هسته‌ای و هزاران فتوای ظالمانه درباره‌ی زن و زندگی و نقض حقوق بشر

و عدم انتخابات دموکراتیک و کودک‌کشی و اینها مطلقن اشکالی ندارد، تا جایی که

قاعده‌ی بازی را برهم نزنی.

در چنین زمین و زمانه‌ایست که آن نیمه‌ی حماسی‌‌ترم هنوز دارد بر سر رئیس داد می‌کشد

درس عاشورا مذاکره نبود، معاشقه با مرگ بود. ترک اعتیاد به زیستن.

نعمت وجود ارزش‌مندترین نعمت‌هاست اما همان هم بهایی دارد و نمی‌ارزد به هرقیمتی

تضمین‌ش کنیم .

دارد داد می‌زند اما هنوز نمی‌تواند میان خوانده‌هایش از عاشورا، دیده‌هایش از جهان معاصر

و تعهد و التزامش در چنین جهانی نسبت عملی پیدا کند.

یکبار کسی ازمن پرسید قصه چیست که گاه‌و‌بی‌گاه به حادثه‌ای که قرن‌ها از آن گذشته

گریز می‌زنی؟

برای من عاشورا قطعه‌ای رهاشده در تاریخ نیست. اتفاقی منقطع نیست.

دعوای عربی با عربی برای دولت مستعجل سال 61 نیست. دعوتی علی‌الدوام است و قصه،

قصه‌ی گم‌شدن ما در زمان و مکان و هراس از نرسیدن به قافله‌ای که وعده داده‌‌اند

عازم سفر تاریخ است. قافله‌ای که در زیارت مطلقه‌ی صاحبش آمده

«و بکم یباعد الله الزمان الکلب» و بواسطه‌ی شما زمان گزنده را سپری گرداند.

مثل منی که در مسیر انحطاط راه درازی طی کرده و هرلحظه در آستانه‌ی یک

فروپاشی کامل قرار دارد چه سنخیتی با حسین دارد که حالا اینجا از نام و مرامش

اینگونه می‌نویسد؟ هیچ. ابن‌عربی گفته بود:

«نسبت ما با حق از جنس عنایت است نه سنخیت.»

جمله قبل و بعدی دارد که با آن کار ندارم. کار ما با حسین است.

حسین حق است و نسبت ما با حق از جنس عنایت است نه سنخیت.

 

  • صدر المتوهمین
۱۲
آبان

ساعت هفت صبح قبل از کلاس ریاضی1 روی تختم توی خواب‌گا دراز کشیده بودم.

پاییز بود، سرما، مه، همان ساعاتی از صبح‌های فصول سرد که ذراتِ دلتنگی و ملال و رخوت

هوا را اشغال می‌کنند و ریه‌ها به جای اکسیژن افسردگی وارد می‌کنند و سهمگینی‌ زمان

یکجا بر انسان تجلی می‌کند و رنج آن لحظات، بشر را مستحق بغل الهی می‌کند اما آدم

به جای خدا، به پناهگاه عینی‌تری مثل زیر پتو پناه می‌برد و تخیلات‌اش را با مچاله‌‌شدن

در خود غنی‌‌‌ می‌سازد که ناگهان صدای آهنگ گیرایی در اتاق بلند شد و بعد:

ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می‌بری

یکی از بچه‌ها هنگام پهن‌کردن سفره‌‌ی صبحانه و برای بیدارکردن دیگران آهنگ

لیلای نامجو را پخش کرده بود. صدا در فضا پیشروی می‌کرد همانطور که در درونم

و زمان و مکان را وسعت می‌داد همان‌طور که قلبم. به رفیقم گفتم آهنگ را بفرست

وقتی همه صبحانه خوردند و آماده‌ی رفتن به کلاس ریاضی1 شدند با نگرانی و تعجب

از من پرسیدند نمی‌آیی؟

آدم نباید دروغ بگوید، خدا آدم دروغگو را بغل نمی‌کند بله ماندم توی خواب‌گا و

7913 مرتبه آهنگ را گوش دادم.

دختری در دانشکده یا بیرون آن مد نظرم نبود فقط وقتی آقا می‌گفت لیلای من کجا می‌بری

غصه‌ام می‌شد.



از یکشنبه تا چهارشنبه همان‌قدر طول کشید که شمردن از یک تا چهار. چهارشنبه برای

بازگشت به شهرم بلیط را طوری انتخاب کردم که فیض شب در جاده بودن را درک کنم.

منازلی از سلوک طی نشود الّا به بیتوته‌ بغل شیشه‌ی اتوبوس بنز 302 آنگونه که

دماغت سردی شیشه را حس کند. یکی از این گوشی‌های K900 چینیِ آلبالوییِ مجهز به

تلویزیون داشتم که از قضا هندزفری‌ هم داشت. از توی هندزفری صدای آقا می‌آمد که

با بردن لیلای من جان و دل مرا می‌بری

و من داشتم توی یک فایل پیش‌نویس می‌نوشتم لیلای ما در ذخایر تقدیر نهفته بود.

جسم و جسد و جنس نداشت. نه مرد بود نه زن نه نور نه شور. دور بود و در دسترس نبود.

منزه بود از به تصرف‌ درآمدن.



تن نیمه‌جانی را به در خانه‌ رساندم. بوی شلغم و سیب‌زمینی بلند بود.

بابا داشت کتاب‌خانه‌‌ی مشترک‌مان را مرتب می‌کرد و طبق معمول دل‌ و‌ روده‌ی

کتاب‌های علامه طباطبایی و فیلسوف جعفری را در می‌آورد و مادرم به رسم دیرینه‌اش

داشت جدول حل می‌کرد یا درست بگویم کپی می‌کرد.

از توی جدول‌های دیگر جواب جدولی را که دستش بود پیدا می‌کرد و با ذوق زیادی

تندوتند خانه‌ها را سیاه می‌کرد. هنوز لباس عوض نکرده بودم که بابا گفت احمدآقا

خیلی سرد شده میشه بخاری رو از توی زیرزمین بیاری؟ در حالت عادی

دستورات و درخواست‌های پدرم را با یکی-دو روز تاخیر رسیدگی می‌کنم اما

عشق رقیق می‌کند.خاصه اینکه مسئله حول محور بخاری بود که خودش از

ارکان اعتقادی‌ ماست. رفتم توی زیرزمین و عرفانی‌ترین ساخته‌ی دست بشر را آوردم

و قوری و کتری و قابلمه‌ای مشتمل بر شلغم و سیب‌زمینی و حالا شاید دو-سه‌تایی هم

هویج، آدم نباید دروغ بگوید خدا آدم دروغگو را نمی‌شنود بله یادم نیست عدس هم

تویش بود یا نه. چون والده‌ی ما معمولن از این کارها می‌کند. در قابلمه‌‌‌ی شلغم و

سیب‌زمینی به اینها اکتفا نمی‌کند و هرچه دور‌و برش شائبه‌ی خاصیت‌داشتن

داشته باشد قاطیِ قصه می‌کند و گاهی اگر قسمت باشد همانجا آب کتری را خالی می‌کند

توی قابلمه و یک سوپ و آشی که اسم ندارد هم ترتیب می‌دهد.

بغل بخاری زیر سایه‌ی قوری و کتری لش کرده بودم و هندزفری توی گوشم حامل پیام آقا:

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

بابا با هندزفری رابطه‌ی عاطفی خوبی ندارد و اگر در گوش کسی ببیند معمولن یکی از

کتاب‌های فیلسوف جعفری را به او معرفی می‌کند و من هم از این قاعده مستثنی نبودم.

برای بی‌شمارمین‌بار گفت حیات معقول خیلی کتاب جالبی‌ است و من توضیح دادم که

به تعداد موهای سرم این کتاب را خوانده‌ام.

شش سال پیش قاسم هاشمی‌نژاد را نمی‌شناختم اما در آن لحظه در میان کتاب‌های

روی زمین‌ریخته تا چشمم به «خیر‌النساء» افتاد، شاید تحت تاثیر دومیلیون‌باری که

آهنگ لیلا را گوش داده بودم، کتاب را دست گرفتم.

نثر شگفت‌انگیز و زبان غریبی که شبیه‌اش را ندیده بودم علی‌رغم بی‌حالی‌ام

به خواندن ادامه‌ی داستان ترغیبم کرد تا رسیدم به صفحه‌ی بیست و پنج:

«رسم است مبتلایان عشق محلول سنگ مقبره‌ها را که از سنگِ سستِ رخام است٬

با آیات رحمتش بر آن نقر شده٬ پیش از دمیدن آفتاب می‌نوشند٬

نام معشوق بر زبانشان٬

تا که وارهند از بلای عشق‌ و عاشقی.»

  • صدر المتوهمین
۰۲
آبان

آقاجونم یه کیسه‌ی شطرنج داره از بیست‌سال قبل هرچی مهره اضافه می‌اومده

می‌انداخته داخلش. تعدا مهره‌های شطرنج قاعدتن 32 تاست اما وقتی کیسه رو

وارونه می‌کنه ما از میون حدودن هفتاد-هشتادتا مهره نیروهامون رو انتخاب می‌کنیم.

فیل و اسب‌هاش آپشن دارن. پایه‌بلند، پایه‌کوتاه، سلطنتی، حرفه‌ای و...

فقط مشکل کلکسیونش این هست که 20 تا فیل داره اما یه سرباز سفیدش نیست.

گاهی که بازی می‌کنیم یکی از فیل‌های اضافه رو می‌گذاریم توی خونه‌ی سربازی که

گم‌ شده. تا یکی از سربازا می‌خوره با فیل عوضش می‌کنیم.

یه‌بار به همین منوال رفتیم جلو بعد از دو دقیقه بنده به مناسبتی وزیرم رو آوردم وسط.

آقاجونم با اون فیل که قرار بود سرباز باشه وزیر ما رو زد و چقدر شادی کرد.

وقتی خیلی خوش‌حال میشه دوتا دستش رو میاره جلو می‌کوبه به هم

و یه دور می‌ماله به هم و در غیاب دندون مصنوعی‌ش شروع می‌کنه به خندیدن.

اون حرکت دست و خنده‌ی بی‌دندونش انقدر تاثیرگذار بود که اصن آدم خجالت می‌کشید

مطرح کنه اون مهره قرار بود سرباز باشه. دل‌مون نیومد یعنی.

رسمن داشت با سه‌تا فیل بازی می‌کرد معهذا تصمیم گرفتیم بای‌نحو ادامه بدیم و واقعن هم

کارمون سخت بود. یعنی سه‌تا فیل آورده بود جلو، دو تا اسب، وزیرش، عن‌قریب رخ‌‌‌ش،

یه خونه امن نمونده بود واسه ما.

به‌هر‌تقدیر ادامه دادیم تا اینکه یه جا نوبتش شد اما مثل همیشه سریع حرکت نکرد.

مکث کرد، مکث کرد، وقتی مطمئن شدم داره نقشه می‌کشه یهو با اسب خودم قلعه‌ام رو زد.

نور به قبرت بباره پوریای ولی. مردونه اینو دیگه خود پوریا ولی هم بود واکنش نشون می‌داد

ولی ما بازم ادامه دادیم.

یه اخلاق خوبی که آقاجونم داره، پایه‌اس. وقتی یه مسیری رو انتخاب می‌کنه، میره تا تهش.

مثلن تا قلعه‌ام رو با اسب خودم انداخت بالا از شدت خنده خودم رو به در و دیوار

می‌کوبیدم، خونه‌شون هم قدیمیه از همه‌جاش زائده و شیرگاز و چراغ‌توری زده بیرون،

خلاصه من اشک تو چشام و شیرگاز تو همه‌جام جمع شده بود اما آقاجونم درحالی که

سرش توی صفحه بود خیلی جدی گفت چرا حرکت نمی‌کنی باباجان؟

آخرشم باخت ):

گواردیولا می‌گفت احترام به حریف یعنی جدی گرفتنش و مبارزه باهاش با تمام توان تا انتها.

  • صدر المتوهمین
۰۱
آبان

بالزاک می‌گفت احمق‌ها شبیه هم‌‌اند. در قلب‌ همه‌شان احساس والایی را می‌شود سراغ کرد.


خنگ‌بودن و بی‌استعدادی داشت مثل مرضی مهلک نابودم می‌کرد اما ابایی از آن نداشتم

هیچ، حتی قوت قلبم بود چون دیده بودم بلاهت و اعتراف به آن، ویژگی‌ مشترک زیادی از

نویسندگان خاصه رمانتیک‌های سنتی است .وقتی می‌دیدم با رمانتیک‌ها در خصائلی مثل

احساس ناگوار غربت و تبعید‌شدگی در جهانی خالی از معنا، شوق به گذشته و نوستالژی،

تعلق به ادبیات و تنفر از عددیات همراه و همروحم، اعتراف به کودن‌بودن دیگر یک ننگ

نبود. قطعه‌ی پازلی بود در کنار آن قطعات دیگر که داشت تصویر شخصیتی رمانتیک را

کامل می‌کرد.

خدا می‌داند وقتی سنت حسنه‌ی ریدنِ به خود را در میان رمانتیک‌ها دیدم،

چنان احساس رضایتی به من دست داد که فقط پانزده سال قبل وقتی زنگ ریاضی

تعطیل شد و به جایش رفتیم ورزش و گل قیچی‌برگردونِ تیرکی زدم، تجربه کرده بودم.

گل قیچی‌برگردونِ تیرکی می‌دانی یعنی چه سیّد؟

وقتی دیدم گئورگ هامان چطور سوژه را به ابژه‌ای پست بدل کرده و خالی از تزیور و ریا

و بی‌چشم‌داشت به جلب حمایت و ترحم دیگران بی‌رحمانه خودش را به قضاوت نشسته،

وقتی درّ و گوهرهای گوته خطاب به اصحاب دائرة‌المعارف را خواندم،

وقتی کشف‌و‌شهود‌های عرفانی‌ام از توی گلوی یونگر و نوالیس بیرون می‌آمد، وای سیّد

انگار دسته‌ی پلی‌استیشن را داده‌ باشند به خودِ خود آدم یعنی می‌خواهم بگویم

همه‌ی سلول‌های بدنم در سماع بودند.

وقتی در اذعان به ابله‌بودن و دیگر ویژگی‌ها شریک‌ و شبیه آن حضرات بودم

پس از نبوغ‌شان هم سهمی می‌بردم و همین اوهام، زیرجُلَکی تسکینم می‌داد.

خطرناک‌ترین مسکنی که استعمال کرده‌ام. و قوی‌ترین‌شان.

زندگی اما یک‌روز چنگ‌ودندان نشان می‌دهد و در گوش هوش‌ت قانون کلی‌اش را

یادآوری می‌کند که این دنیا آدم‌ احمق، ضعیف، رقیق و در یک کلمه رمانتیک را

در خود تحمل نمی‌کند و اگر آن‌ها را تحمل کند، متوهم را تاب نمی‌آورد.

آن ادا و اطوارها هم که از دیدن تکه‌های خودت توی کتاب‌ها ذوق کنی

مال دوران نوجوانی‌ست بدبخت.

واقعن نمی‌توانم تشخیص بدهم ناکامی‌‌ام به خاطر حماقت و بی‌استعدادی است یا

بطالت و بی‌همتی. کلن آدم توجه‌طلبی هستم اما این نوت تکدی‌گری محبت نیست.

محصول مرگ قوه‌ی تشخیص است. از کلنجاررفتن با خود خسته‌ام.

کاش انسان خیّری پیدا می‌شد و ماسماسکی پشت فقراتم کار می‌گذاشت و بعد

مثل این اسباب‌بازی‌های کوکی حدودن هفتصد-هشتصد دور می‌چرخاند

که زود تمام نشود و کوکم می‌کرد و می‌گذاشت در راهی که برسد به کوه‌های الدورادو

یا حداقل یکی از این راه‌های منتهی به جنگل‌ها و کوهستان‌های نقاشی‌های باب راس.

راه و راه‌بلد و راه‌رو سراغ نداری سیّد؟

 

 

 

  • صدر المتوهمین
۲۲
مهر

بابا همیشه توی حمام برایم قصه‌ی مردی را تعریف می‌کرد که در صحرای کتیرا دیده بود:

«هنوز ده سال نداشتم که برای برداشت کتیرا به صحرا رفتم. ناله‌ای از دور شنیدم و وقتی

نزدیک شدم دیدم آقایی زیارت عاشورا می‌خواند و از شدت اشکی که روی زمین ریخته،

خاک زیر پایش گل شده.»

بخار توی حمام مانع نمی‌شد اشک‌های پدرم را هنگام نقل این خاطره نبینم اما بیش‌تر از

گریه‌‌اش، سوزش جای کیسه و بخار خفه‌کننده‌ی حمام اذیتم می‌کرد. سه-چهارساله بودم.


شبی که دامادمان به خواستگاری خواهرم آمد و مراسم تمام شد پدرم گفت بابای داماد،

همان مردی‌ست که قصه‌اش را توی حمام برایت می‌گفتم. برایم مهم نبود. ده ساله بودم.

کشف اینکه چه کسی خاک را با اشک گل کرده، نه برایم اهمیتی داشت نه جذابیتی.

ده‌سالگی، سال کشف‌های هیجان‌انگیزتری بود.


هستی، خواهرزاده‌ام، خانه‌ی پدربزرگش بود. اولین‌باری که رفتم تحویلش بگیرم

داخل خانه شدم. پدر دامادمان داشت زیارت عاشورا می‌خواند. دیدم از محاسن بلندش

آب می‌چکید. چشم‌های سرخش چشمه‌ای بودند خشک‌ناشدنی.

دو شیار پر اشک صورتش را مزین کرده بود. بخار خفه‌کننده‌‌ای اطرافم را گرفت.

جای کیسه شروع کرد به سوختن.


حاج فضل‌الله در جوانی وبا گرفت. چندین و چند عمل سخت روی کمرش انجام داد.

نیم‌قرن قبل برای کار به دامغان و تهران رفت و آن‌جا در دیار غربت و در غیبت خویشان

به انواع مرض‌های مهلک مبتلا شد. مرگ بارها پا پیش گذاشت اما رحلتش را دی‌روز،

اذان ظهر عاشورا نوشته بودند.

برای فقیر، قبول اتفاقی بودن مرگ در چنین ساعتی، سخت‌تر است تا اینکه بپذیریم

عالم محبت، حساب و کتاب دارد.


حسین خیلی مهمان‌نواز است. به قول شیخ شوشتری مضیف‌خانه‌ها دارد.

حاجی نوری در دارالسلام روایت آن جوان نصرانی را آورده. تفصیلش اقتضا نمی‌کند.

کاروانیان شب عاشورا می‌رسند کربلا می‌روند زیارت. این بنده‌ی خدا مسئول مراقبت

از بارها بوده، نه می‌توانسته برود نه قصد زیارت آمده بوده. منتها جمعیت را می‌بیند

حالت انکساری دستش می‌دهد. در مکاشفه می‌بیند اباعبدالله می‌فرمایند:

نام همه‌ی زائرانم نوشته بشود.

می‌گویند چشم. اباعبدالله می‌فرماید پس چرا نام این نصرانی نوشته نشده؟

می‌گویند او قصد زیارت نیامده. حسین می‌فرماید: أما نزل بساحتنا؟

آیا آخه بر بساط ما فرود نیامده؟ او هم نباید محروم بماند.

  • صدر المتوهمین
۰۹
مهر

آب‌گرم‌کن ما از این‌ آب‌گرم‌کن‌های رشیدی است که سه متر ارتفاع دارد و عقربه‌اش همیشه

روی 30 لش کرده اما حداقل 90 درجه دمای آب آن است و وقتی درش را باز می‌کنی

مثل غاری در شائولین است .

از این آب‌گرم‌کن‌هایی که جای دست ندارد و حمل‌و‌نقلش اقتضا می‌کند پنج-شش نفر
با جان‌شان بازی کنند و تا یکی-دو دهه‌ی قبل به عنوان صندوق امانات هم به کار می‌رفته
و خانم‌های دهه‌ی شصت که می‌خواستند به مسافرت بروند و از دزد
می‌ترسیدند،
آب‌گرم‌کن را خاموش می‌کردند و طلا و جواهرات‌شان را آنجا مخفی می‌کردند
.

تا جایی که برخی معتقدند گرم‌کردن آب، کارکردِ ثانویه‌ی این آب‌گرم‌کن‌ها بوده و اِلّا

فلسفه‌ی وجودی‌ چنین شیء لندهوری کنج آشپزخانه، همین شأن و قابلیت مخفی‌سازی‌اش

بوده. البته در میان شما دزد و این‌هایی نیست اما برای محکم‌کاری اگر می‌خواهید

برای دزدی به خانه‌ی ما بیایید باید بگویم ما گنج‌هایمان را توی آب‌گرم‌کن نمی‌گذاریم

و اگر بیایید با شصت تقدیر و نهایتن سی-چهل‌تا سُک‌کبریت سوخته مواجه می‌شوید.

علی‌ای‌حال پدرم خیلی خاطر این آب‌گرم‌کن‌ها را می‌خواهد و حاضر به تعویضش نیست.

کتاب‌های فیلسوف جعفری و آب‌گرم‌کن‌های مخزنی چیزهایی هستند که پدرم نقدشان را

معصیت می‌داند و بر سر حقانیت‌شان با کسی بحث نمی‌کند.

کامو می‌گفت هنر و عصیان با آخرین انسان‌ها از میان می‌رود و این دقیقن همان

عقیده‌ی پدرم درمورد آب‌گرم‌کن مخزنی و مالیدن مخلوط زردچوبه و خرما و تخم‌مرغ

روی پای کوفت‌رفته است.

تازه اعتقاد پدرم به مخلوط زردچوبه‌وخرماوتخم‌مرغ از اعتقادش به آب‌گرم‌کن مخزنی هم

قوی‌تر است. چنانچه اگر حتی شما سرماخورده باشی، بدش نمی‌آید در کنار adult cold

یک‌دور تخم‌مرغ و خرما و زردچوبه روی پایت بمالد تا از برکاتش بی‌بهره نمانی

و خب حالا این‌ها چه ربطی دارد به رمانتیک‌ها؟

رمانتیک‌ها بیش از هرکسی حسرت روزهای گذشته را می‌خورند و آب‌گرم‌کن مخزنی و

زردچوبه و هرچیز جزئی دیگری می‌تواند آتش اشتیاق بازگشت به گذشته را در دل‌شان

چی کار کند؟ فعلش نمیاد. شعله‌ور کند؟ شعله‌ور کند.

  • صدر المتوهمین
۰۷
مهر

من فیلم‌‌بین حرفه‌ای نیستم حتی به جرأت می‌توان گفت یک فیلم‌نبین حرفه‌ای هستم

مع‌هذا به فیلم‌هایی که طبیعت بکر دارد کوهستان دارد، مِه دارد، غار دارد،

رمز و راهب و راهبه دارد، ابهام و آیین دارد و زنان با لباس زیر در مجامع عمومی

حاضر نمی‌شوند علاقه دارم زیرا به زعم من زنان در دامن‌های بیست-سی‌متری

به حقیقت نزدیک‌ترند.

حقیقت، هبوط است و آن‌ها در میان دامن‌های دامنه‌دار، مانند دسته‌گلی وارونه،

که از آسمان به زمین افتاده، می‌شوند و من معتقدم حتی خود گارسیا مارکز هم

که در امور زنان متخصص است مرا به خاطر این تصویرسازی تحسین می‌کند.

فیلم‌هایی که در آن‌ آدم‌ها پاهایشان روی زمین بند نیست و متصلن توی هوا تاب می‌خورند

بر جاذبه غلبه می‌کنند، بر استبداد علم غلبه می‌کنند، بر جنون منطق غلبه می‌کنند

و قهرمان قصه توی ارتفاع سه‌هزارمتری دارد برای خودش سازهای سیمی و فوتی می‌زند

و دل‌تنگی‌اش را در می‌کند و کوزه‌کوزه شراب می‌خورد یا به قول صداوسیما:

شربت نارگیل.

فیلم‌هایی که قهرمان‌هایش با رد تبیین لاک و نیوتن از جهان مشهود،

به میل باطنی خود برای پی بردنِ هرچه بیش‌تر به کُنه عالم روح تن در می‌دهند

و همانگونه که احتمالن تاکنون حدس زده‌اید دارم تفت می‌دهم. انکار نمی‌کنم.

ولی این تفت‌دادن با همه‌ی تفت‌ها توفیر دارد چون رمانتیک است.

رمانتیک‌ها مجرم نیستند. بیمارند. و چنانچه اگر درجریان باشید نوالیس هم نهایتن

این حکم گوته را تایید کرده بود که در مقابل سلامت، تعادل و توازن کلاسیسیسم،

رمانتیسم اساسن معرف نوعی بیماری است.

افسانه‌ شجاعان یکی از همین فیلم‌هاست و لین‌خو‌چون یکی از همین قهرمان‌های رمانتیک

که با آگاهی‌ای تب‌آلود علیه‌ بدترین قیود: عقل ابزاری و چیزهای دیگری که حالا نقلش

در این وجیزه نمی‌گنجد شورش می‌کند و به کوه توبه و غار تنهایی خویش می‌خزد

تا دیوها و تیتان‌های درونش را بکشد. از این غارهایی که حالا شاید هم دیده باشید

باید سه‌تا چوپ توی یک جایی فروبکنی تا درش باز بشود و پرتوهای ملایم نور بتابد.

آیا لین‌خوی جوان موفق خواهد شد؟ باید دید.

  • صدر المتوهمین
۰۲
مهر

پاییزِ چهارسالگی از روستا به اصفهان مهاجرت کردم. فردای فاجعه از توی بن‌بست

صدای توپ بلند شد و من هم با شرم و احتیاط و خجالت و دیگر سوغاتی‌های روستا

رفتم به در خانه تکیه دادم و منتظر لحظه‌ی فرخنده‌ای ماندم که آدم حسابم کنند

و بگویند بیا بازی که آنی بعد توپِ چهل‌تکه‌ی سیاه‌وسفیدشان آمد طرفم.

مطلقن رسم نداشتم بی‌اجازه به چیزی دست، پا، نوک، سُک بزنم اما

آن جسم دوّار و خال‌خالی توپ نبود، پیک دوستی و انس و آشنایی با آدم‌های تازه بود

و عواطف و سلول‌های موجود در بدنم هم به‌اتفاق این برداشت را پسندیدند

و اصرار داشتند این همان لحظه‌ی موعود و مغتنمی‌ست که باید قدر بدانی و

طرح رفاقت بریزی و خلاصه درد سرت ندهم سیّد. کشیدیم زیرش. محکم هم کشیدیم.

ذوق زیاد و میل مفرطی که به برقراری ارتباط با آن‌ها داشتم در یک سازوکار پیچیده،

در هیبت نیرویی خر، توی مچ پایم ظهور کرده بود.

یک صمیمیتِ افراطی در درونم همیشه موجب مکافات و دردسر می‌شود. نه خودش.

نحوه‌ی ابرازش که از قانون عام غریزه تبعیت می‌کند و عمومن به شکلی اسفناک

بروز می‌یابد.
در لحظه‌ی تماس پایم با توپ، حقیقت تلخی بر من منکشف شد. توپ قانونی نبود،

بادی بود. و چنانچه احتمالن مستحضری توپ بادی همچو نیرویی را اقتضا نمی‌کرد.

نمی‌دانم با کجای پایم به کجای توپ ضربه زدم که یک مسیر نامتعارف را طی کرد.

یعنی می‌خواهم بگویم اگر بچه‌ها رو‌به‌روی من بودند؛ توپ، وتر یک مثلث‌ قائم‌الزاویه

را درنوردید و افتاد خانه‌ی هم‌سایه‌‌ای در دوردست‌آباد.

هفت شیربچه‌ی اصفهانی با عصبانیت استارت زدند به سمت بنده و متناوباً داد می‌زدند: «هزارتومن رَد کون بیاد .توپّا در کردی بایِدَم پولشا بدی. یالّا بینَم. یالّا بینم.»

سرم گیج می‌رفت سیّد. در اولین مواجهه‌ام با شهر ر..ه بودم.

نکته‌ی قابل تامل اینکه در میان ما هشت نفر به فکر کسی نرسید برود توپ را

از هم‌سایه بگیرد. آن‌ها در فکر گرفتن پول بودند و من دراندیشه‌ی جور کردن پول.

انقدر استرس داشتم که حتی نشد بپرسم چرا برای توپی که قیم پایه‌ی آن

چهارصدتومان ارزش‌گذاری شده، هزارتومان می‌خواهید؟

در آن لحظه سوال سخت‌تری جا را برای سوال‌های دیگر تنگ کرده بود:

«هزار تومن از کجا بیارم؟»

بزرگ‌ترین سرقت من از خانه یک اسکناس بیست‌تومانی بود که

در عمق استراتژیک آب‌میوه‌گیری جاساز شده بود اما هزارتومان...

چهارسالگی برای قرار گرفتن در چنین بن‌بستی خیلی زود بود. باید با مُژتَبی صحبت می‌کردم اما در دسترس نبود.

مژتبی، صورت نادری از تلفظ مجتبی‌ست که در اصفهان دهه‌ی شصت و

اوایل دهه‌ی هفتاد کاملن رواج داشت و بچه‌ها می‌گفتند صاحب توپ است اما

خودش نیست و توپ را سپرده به آن‌ها.

هیچ روزنه‌ی امیدی نبود، گذشت نبود، مژتبی نبود، فرصت جبران نبود،

هزارتومن نبود. تنها چیزی که بود یک عزم عمومی برای اخذ هزارتومن از من.

بعد از بررسی‌ سناریوهای مختلف نهایتن هیجان‌انگیزترین تصمیم‌ زندگی‌ام را گرفتم

و گرازان‌به‌تگ‌ایستان فرار کردم و دویدم توی خانه.

بچه‌ها چند لگد زدند به در اما من این توفیق را داشتم که پدرم خانه نبود.

چون اگر بود فورن تحویلم می‌داد تا مُرّ قانون در موردم حکم کند و

برای بچه‌های همسایه باگی‌بادی و اسباب‌بازی و بستنی و محصولات فرهنگی می‌خرید

تا کدورت‌ها رفع شود. چون پدرم از مار، سر رفتن آب منبع و کدورت میان آشنایان

و هم‌سایه‌ها می‌ترسید.

پتو انداختم و چسبیدم به حضرت بخاری. حضرت بخاری خیلی کار ازش می‌آید سیّد.

هر غمی که داشته باشی، هرگندی که زده باشی، بخواب بغلش شفا می‌دهد.

در جوار بخاری منتظر ماندم تا سریال سیمرغ شروع بشود و تلخی توپ‌ در کردن تمام.

همیشه داشتم از ناخوشی‌های جزئی به دل خوشی‌های جزئی پناه می‌بردم.

حالا کار نداریم که آن شب بیست‌و‌دو نوع کابوس دیدم و فردا که توپ را از

هم‌سایه‌ی دوردست‌آباد گرفتم و بردم به مُژتبی تحویل بدهم و عذرخواهی کنم

فهمیدم اصلن مژتبایی درکار نیست و نقشه‌ی بچه‌ها برای ایجاد اهرم فشار بر من بود

و بعدش هم تا مدت‌ها توی دروازه‌ام می‌گذاشتند چون فوتبالم خوب نبود اما همین من

با تمرین و عرق جبین و کد یمین به عنوان کاپیتانی تیم فوتبال منتخب پارک لاله

و پارک عباس میمونی نائل آمدم بماند؛ بخاری سراغ نداری سیّد؟

  • صدر المتوهمین
۲۹
تیر

»مرد که گریه نمی‌کنه«

نمی‌دانم این عبارت رکیک را چه کسی وارد زبان کرد اما در دوران خواب‌گا یک محسن‌نامی بود

که مشهدی بود و حسب اشتباه در انتخاب رشته‌، به دانش‌گایی تبعید شد که فاصله‌اش تا خانه‌

بیش از 1000 کیلومتر تخمین زده می‌شد، لذا آخر هفته که بچه‌ها خواب‌گا را به مقصد منزل

ترک می‌کردند محسن جایی را به مقصد جایی ترک نمی‌کرد چون این ترک کردن

در خوش‌بینانه‌ترین حالت (=اتوبوس) حداقل صدهزارتومان و دربدبینانه‌ترین حالت (=هواپیما)

خیلی‌هزارتومان آب می‌خورد پس لاجرم خیال ترک کردن خواب‌گا را ترک کرد؛
اما وقتی همان شب‌ها ساعت سه بامداد در راهرو فریاد می‌زد:

«نماز فراداااااا. نماااز شـــب. شااااااااام» ؛ به‌نظر شادی و شیطنت را ترک نکرده بود.

پای ثابت همه‌ی افعالی که از یک دانش‌جوی ترم یک انتظار می‌رفت:
شبیخون به یخچال اتاق‌های مجاور، کله‌‌پاچه‌ی سحرگاهی، حمام عمومی، مافیا و

شریک در همه‌ی شادی‌های بی‌دلیل.

غم‌‌ها کی و کجا به بلوغ می‌رسند؟

غم‌ها غروب پنج‌شنبه در خواب‌گای خالی‌ازسکنه به بلوغ می‌رسند.

زنگِ ریاضیِ بعد از زنگ ورزش، چقدر غیرقابل‌قبول بود؟ خیلی.

«خیلی» به قوه‌ی عدد آووگادرو برابر است با میزان دل‌گیریِ غروبِ پنج‌شنبه‌ی

یک خواب‌گای خالی برای کسی که بیش از هزار کیلومتر تا خانه فاصله داشت.

تعطیلیِ دانش‌گا روز شنبه بود و پنج‌شنبه‌ وقتی آخرین کلاس‌ها ساعت 3 بعدازظهر

تمام می‌شد، وقتی آخرین نفر راهی ترمینال می‌شد، وقتی درِ آخرین تاکسی بسته می‌شد

و زیر نور نارنجی خورشید راه می‌افتاد از توی اگزوزش یک افسردگی افسارگسیخته‌ای

به شکل غول‌‌ بیرون می‌آمد که میل به بلعیدن همه‌چیز داشت و از شش جهت

به بسط خود مبادرت می‌ورزید و خوب هم مبادرت‌ می‌ورزید.

اگرچه من هم اغلب پنج‌شنبه‌ها توی خواب‌گا می‌ماندم اما به‌هرحال میان وضعیت من و محسن

تفاوت غیرقابل‌انکاری وجود داشت. من تا خانه حداکثر 2 ساعت و ده‌هزارتومان فاصله داشتم

اما محسن حداقل 22 ساعت و صدهزارتومان. التفات به این محاسبه‌ها خودش

یک امنیت روانی برای من و یک دغدغه برای او بود.

به‌هر‌تقدیر من و محسن با هم به مصاف شب‌های جمعه می‌رفتیم.

ما مردمان بَدَوی ورق نداشتیم، سیگار نداشتیم، لپ‌تاپنداشتیم، به‌طریق اولی PES نداشتیم،

محبوبی نداشتیم، آینده نداشتیم، سرگرمی، دل‌گرمی نداشتیم اما در غیبت این جاذبه‌های خاکی

یک عنصر قدسی و ملکوتی به اسم چای لحظه‌های ما را برکت می‌داد و لیوان‌ها بود که

پی‌در‌پی پر می‌شد.

در آن دوران دارایی من یأس و غرور و جعبه‌‌ای گز بود و دارایی محسن یأس و غرور و نیم‌کیلو چای.

بیش از همیشه در کنار هم احساس خوش‌بختی‌ می‌کردیم.

محسن می‌گفت خوره‌ی وقت، حرف است. می‌گفت تعریف کن. حرف بزن. بگو.

حرف‌های من اما سرانگشتانم بود، در گفت‌و‌گو نابلد بودم و ناتوان، هی فقط می‌خندیدم.

طفره‌رفتنم را که می‌دید، خودش تعریف می‌کرد، تعریف می‌کرد،

هی تعریف می‌کرد تا خروس توی گوشی‌اش اذان صبح را خبر می‌داد.

امام‌زاده‌ی باصفایی بود که تنی چند از فرزندان موسی‌بن‌جعفر(ع) در آن آرام گرفته بودند.

شب‌های جمعه قبل از آن شب‌نشینی‌های دونفره، معمولا دعای کمیل را توی این امام‌زاده

می‌خواندیم و بعدش هم بسته به بضاعت، فلافل، اسنک یا پیتزا.

وقتی به‌رغم معدل بالا با درخواست انتقالی‌اش مخالفت شد انگار حکم تمدید تبعدیش را

امضا کرده‌باشند. سند غربتش را.

آن شب جمعه وقتی روضه‌خوان روضه‌ی غربت خواند، بغضش ترکید.

روضه‌‌ همان روضه‌ی هفته‌های قبل بود. مستمع همان نبود.

سرش را لای دستانش مخفی کرده بود و گریه را پنهان می‌کرد.

در این مواقع هرکاری مطلقا بدترین کار است. اگر سکوت کنی بد است اگر سخنرانی کنی بد.

دل‌داری‌دادن یک‌طور ناجور است، دل‌داری‌ندادن یک‌طور.

اما شاید اولین‌بار بود که دلم می‌خواست به‌جای خنده برایش تعریف کنم، برایش حرف بزنم،

برایش بگویم «غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب، بل اوست که دلش در تن غریب.»

همه‌ها، همه، غریب افتاده بودیم.
بیهوده گریه را قایم می‌کرد. هبوط از قلمرو فیض مرد و زن نداشت.

  • صدر المتوهمین
۱۴
خرداد

دهان گشادی داشتم برای داد زدن و دستانی که هیچ گره‌ای باز نمی‌کرد.

خود را وقف مبارزه می‌خواستم اما معلوم شد بزرگ‌ترین خدمتی که می‌توانم

به کشور و کائنات کنم، خفه‌‌‌‌‌ بودن و سکوت کردن است.

این بصیرت جان‌کاه محصول توافق هسته‌ای بود.

ما قرار گذاشته بودیم به قول برشت: از زندگیِ بد بیش از مرگ بترسیم اما قرارمان

مصادف شده بود با تحریم‌های طاقت‌فرسایی که امان ملت را بریده بود.

معیشت مردم و اقتصاد مملکت سامان می‌خواست. زیستن طرح و تدبیر می‌خواست.

کارشناسان از آینده‌ی اقتصاد می‌ترسیدند. اما من از آینده و اقتصاد، از هر دو می‌ترسیدم.

از پول، از نقشه‌های شومی که توی اتاق‌های بازرگانی می‌کشند می‌ترسم.

هرچیزی که عین مبارزه نیست من را عمیقاً نگران می‌کند.

هر لحظه‌‌ای که میزبان یک انقلاب نیست محکوم به فساد است. شرافت مانند عدالت است.

عدالت نسبی نیست. یا هست یا نیست. نمی‌شود گفت کمی عادل است یا خیلی.

شرافت هم همین است. آدم تمامیت‌خواه در مواجهه با صفت شرافت فقط طرف‌دار

مبارزه و مرگ می‌تواند باشد.

اما از این حرف‌ها آبی گرم نمی‌شد و با آن باری راست به مقصد نمی‌رسید.

این خطابه‌ها فردای فرزندانشان را نمی‌ساخت. می‌گفتند حرف حسابت چیست؟

توانایی‌ات چیست؟ ناتوان بودم، پس محکوم به سکوت.

اما حتی در حرف‌نزدن هم ناتوان بودم. کشتن یک آرمان‌گرا زحمتی ندارد.

چشم‌هایش را باز بگذارید و دهانش را ببندید.

اینجا و آنجا به طعنه می‌گفتند نفست از جای گرم بلند می‌شود.

پدرم ریش داشت و پایش می‌لنگید، ظن باطل برده بودند که جانباز است اما

معلولیت از طفولیت رفیقش بود، حسب فقدان قطره‌ی فلج اطفال.

در یک مناظره‌ی دانشجویی برایم نوشتند دلواپسان و فرزندان جانباز، غم نان نمی‌فهمند.

پدرم فقط یک معلم ساده بود. سی‌سال قالیبافی، مادرم را فرسوده بود.

درد در همه‌ی اعضای بدنش نشانی به یادگار گذاشته بود.

یکجا به خود آمدم دیدم در بیست‌و‌پنج‌سالگی تنها دارایی‌ و سرمایه‌‌‌ام صفت‌هایی بود که

سخاوتمندانه تقدیمم کرده بودند: نهیلیست، آنارشیست، دلواپس، افراطی، کاسب تحریم

من خودم احساس می‌کنم اهل تحزب و باندبازی نیستم حالا البته باز هرطور شما

صلاح می‌دانید اما دغدغه‌ی من این‌ها نبود. مساله‌ی من مبارزه بود.

چه باشد آنچه خوانندش مبارزه؟


سی‌و‌هفت‌ سال نه، 1400 سال تاریخ را برای ما عاشورایی تفسیر کرده بودند.

از هرکجا پل می‌زدند به دشت کربلا. در یک دسته‌بندی شتاب‌زده آدم‌های اطرافم

یا «یاحسین‌میر‌حسینی» بودند یا «هیهات من‌الذله‌ای» اما این حسین که بود؟

مگر نه همان کسی که وقتی به ذی‌حسم رسید روکرد به تاریخ و نه برای انسان سال 61،

که در گوش تاریخ خطبه خواند:

ان هذه الدنیا قد تغیرت و تنکرت و ادبر معروفها فلم یبق منها الا صبابة کصبابة الاناء

و خسیس عیش کالمرعی الوبیل. الا ترون انّ الحق لایعمل به و انّ الباطل لایتناهی عنه؛

لیرغب الومن فی لقاء الله.


جماعتی که طعم محبت را با حسین چشیده بود او را در زمین و زمانه‌ی خود

سراغ می‌گرفت اما مسیحی می‌دید مدفون‌ در کربلا که می‌بخشید و شفا می‌داد

و سند بهشت به نام می‌زد و ملائکه‌ای که شب‌های جمعه قبل از هرجا حوالی حرمش

ندا می‌دادند گناهکاری نیست که بخواهد آمرزیده شود؟ گناهکاران بخشیده می‌شدند

و بهشت تقسیم می‌شد و پادشاه سعودی رییس حقوق بشر می‌شد و فلان و فلان

صلح نوبل می‌گرفتند و ...
جهان مسلح هرروز برای تحقیر و تحریم ما راه‌های تازه‌ای داشت.

و جهان گرسنه برای نجات خود راهی جز پیوستن به قافله‌ی تمدن نمی‌دید.

«دوستی، گفت‌وگو، تعامل با دنیا» این عبارت پرطرفدار که از هرسو شنیده می‌شد

خالی از ابهام نبود. من نمی‌خواهم و نمی‌گویم درهای دیالوگ و دوستی بسته باشد.

می‌گویم اولا به معنای کلمه‌ها احترام بگذاریم: دوستی، گفت‌و‌گو و...

ثانیا، امکان و استعداد گفت‌و‌گو وجود دارد یا نه؟ عقلی که افق آن استقرار ملکوت است،

عقلی که ما عبد به‌الرحمن و ما اکتسب به‌الجنان با عقلی که من می‌اندیشم پس هستم،

چه‌طور یک نقطه‌ی مرجع برای گفت‌و‌گو پیدا می‌کند؟

ثالثا دولت‌ها صورت تحقق‌یافته‌ی اراده‌ی ملت‌ها هستند واگر این عبارت صحیح باشد

چطور می‌توان صورت اراده را از فاعلش جدا کرد؟

دوستی و تعامل با ملت‌هایی که در جنایت دولت‌شان شریک هستند چه وجهی دارد؟

اگر قرار است ما هم روزی به تاریخ بپیوندیم ترجیحم این است در وصف‌مان بگویند

زمانی جماعتی به این سیاره‌ آمدند که با هیچ قدرتی سر سازگاری برنداشتند

و هیچ چیز این زندگی را به رسمیت نشناختند. مشهور است یکی از بسیجیان خمینی

در ارتفاعات بازی‌دراز گفته بود:

ما از نابودی انقلاب نمی‌ترسیم، از انحراف در انقلاب می‌ترسیم.

  • صدر المتوهمین
۱۴
ارديبهشت


پرتقال در جعبه‌ی ابزار

نشر قاف

یک داستان کوتاه و نه نوشته‌ی دیگر. این مجموعه نامش را از داستان اول وام گرفته.

درباره‌ی کسی که دلش با کلمه و ادبیات است و به قول کافکا

«هر چیزی که ادبیات نیست او را ملول می‌کند»*

اما بنا به ملاحظاتی مجبور می‌شود در رشته‌ی مکانیک تحصیل کند. این داستان،

حکایت همین عذاب اوست و ماجراهایش در خواب‌گا و خانواده و جامعه،

با قلمی که سعی کردم از طنز بهره برده باشد. قسمت‌هایی از قصه (لینک گوگل پلاس) :

yon.ir/u3Pp

yon.ir/RGlF


* شغل کارمندی برای من تحمل‌ناپذیر است، زیرا مرا از رسیدن به بزرگ‌ترین آرزو

و هدف زندگی‌ام که ادبیات است بازمی‌دارد. چون من هیچ نیستم مگر ادبیات

و نمی‌خواهم و نمی‌توانم چیز دیگری باشم؛ شغلم هرگز نمی‌تواند مرا بر سر ذوق آورد،

به عکس حتی ممکن است حواس مرا به کلی پریشان کند.

هرچیز که ادبیات نیست مرا ملول می‌کند و من از آن نفرت دارم،

حتی گفت‌و‌گو درباره‌ی ادبیات.

 

  • صدر المتوهمین
۱۴
اسفند

بوی نافذ فاضلاب علی‌الدوام از بغل بخاری بلند بود

و توده گهی به وزن تقریبی هشتادکیلو که در افواه عمومی با تسامح احمدآقا نامیده می‌شد

همیشه ناخوش و رنجور روی تشکی که گل‌های ملحفه‌اش پژمرده بود چایی می‌نوشید

در انتظار حادثه‌ای که رخ نمی‌داد.

بغل بخاری باشکوه‌ترین امپراطوری ادوار را برپا کرده بود و بعد از هر وعده چای و ژلوفن،

قلمروئش را وسعت می‌داد اما بیرون از تشک‌‌ش احتمال تحقیر شدنش بالای نود درصد بود

به نحو عادلانه‌ای از همه‌ی بیماری‌های روانی بهره برده بود و در درونش دائمن زمستان بود

که بهار نداشت و از دهانش سوز می‌آمد و از چشم‌هایش برف می‌بارید.

در بیست‌و‌چهارسالگی به ملاقات واقعیتی غم‌انگیز رفت.
از داشتن هرگونه استعداد زمینی محروم مانده بود. هیچ شغلی نداشت و هیچ‌کاری بلد نبود

و فراری بودنش از آدم‌ها حالا به حرفه‌ها رسیده بود

و همه می‌گفتند احمدآقا شما به سلامتی مشغول چه کاری هستی؟

و احمدآقا به سلامتی مشغول گه‌خوری‌های آرمان‌گرایانه بود.

برساخته‌ی بَدَوی‌ای از بی‌عرضگیِ الهیون اصیل و تلخی فلاسفه و تنبلی هنرمندان

و روی‌هم‌رفته خوب موجود لجنی بود و خدا برکت بدهد به گشادی. عجیب گشاد بود

و همیشه پای دیوار زرد دراز می‌کشید و کف پایش را به دیوار زرد می‌چسباند

و مورچه‌های روی دیوار، قضیه‌ی حمار می‌زدند و از روی پای احمدآقا تردد می‌کردند

و احساس ادای دین به آفرینش در احمدآقا قلقلک می‌شد

اما مادری داشت که در اوقات فراغت هم غصه می‌خورد و موقع نماز مدام می‌گفت

احمدآقا خدا به همت‌ت برکت بدهد و دست‌به‌دامن آسمان شده بود

و این دیوار را از آن رو زرد نامیده‌اند که در نگاه اول انگار فرد بالغی در ابعاد نجومی

شاشیده باشد به دیوار اما در عمل قضیه شرافت‌مندانه‌تر از این صحبت‌ها بود

و صرفن پای یک نَم در میان بود که از خانه‌ی هم‌سایه سرایت کرده بود

و حتی اگر کسی چشم‌هایش را شسته بود و نگاه مستعد دریافت عشق و عرفان داشت

نقش یک خورشید بزرگ را روی دیوار می‌دید و پای همین دیوارخورشید‌دار بود

که مادرش روی صندلی نماز می‌خواند و یک‌بار احمدآقا در حال جذبه،

با نظاره به نَم زرد مستدیر، متوجه یک تغییر ماهوی شد و نم زردِ دیوار جان گرفت

و داغ شد و نور و حرارت داد و سفیدی دیوار ابر شد و دیوار آسمان شد و در همین‌لحظه

مادرش سر از سجده برداشت و احمدآقا با خود اندیشید:

«صورت مادرم رقیب قدری برای خورشید است«.

این قابلیتِ الهی‌قمشه‌ای‌طورِ احمدآقا، که می‌توانست از هرجایی به توحید و مهر و محبت

و چیزهای جالب برسد باعث نشد که دنبال کار نرود.

رانده شد سراغ دستگاه پرس و تراش و جوش‌کاری ولی این آلات و ادوات

به تمامی با طبیعت او در تضاد بود و وقتی دستگاه روشن می‌شد صدایی تولید می‌کرد

که عناصر نامیمونی توی آن صدا برجسته بود از روزها: شنبه و از غذاها: سیرابی

و از بیماری‌ها: میگرن و ایدز واسهال خونی و از ماشین‌ها: رنوی جوش‌آورنده

و از بازی‌های میکرو: المپیک

و خلاصه همه‌ی چیزهای زشت و نادل‌پذیر به‌ اتفاق توی این صدای دستگاه پرس و جوش

حاضر بود و احمدآقا یک لگد زد به دستگاه و پایش را گایید و دستگاه را گایید و بخت‌ش را

گایید و از این که نمی‌توانست عموم چیزها را بگاید احساس تاثر عمیق و بیهودگی کرد و رفت.

برای همیشه رفت. اما جایی نبود که برود و همه‌جا هیچ‌جا شده بود و ابعاد کوچک شده بود.

جا تنگ بود و هیچ‌وقتِ خدا اکسیژن نبود.

و برای کسی که از فقه و فلسفه و فهمیدنی و فلان فراری بود و از p آن‌گاه q می‌ترسید

و ردای هیچ‌کاری به قامت‌ عرضه‌اش اندازه نمی‌آمد و ساختارگریز و نظم‌گریز و قاعده‌گریز

و  مسئولیت‌پذیرگریز بود؛ این مشکل کمبود اکسیژن حادتر می‌نمود.

آدمی که نه در نظم ریاضی خانه داشته باشد نه در میان حروف؛ رنج بی‌خانمانی می‌کشد

و احمدآقای آواره همیشه توی خلوت‌ خدا را به صلابه می‌کشید که چرا به جای آدم،

یک انبارِ باروتِ متحرکِ بی‌خاصیت خلق کرده‌ای؟

ندایی نمی‌آمد و در آسمان سفت بسته بود و یک‌روز احمدآقا برگشت به خاک.

رفت شهرداری گفت باغبان نمی‌خواهید؟ در درونش غوغا بود و می‌خروشید

و زوزه می‌کشید، حرف می‌زد و هوا آتش‌ می‌گرفت اما خروجی‌ِ قابل مشاهده‌ی این پروسه

و چیزی که آقاهه می‌دید یک لب‌خند بود و نگاهش را دوخته بود به کت احمدآقا که

مبلغی اسکناس به پایش قربانی شده بود و نگاهِ آقاهه صدایش را برای نگاه احمدآقا بلند کرد

که تو این جا چه می‌کنی؟ و نگاه احمدآقا برایش توضیح داد

و نگاه آقاهه این‌طور درآمد که نیرو لازم نداریم
و احمدآقا این‌طور شنید که خاک مرد می‌خواهد.

  • صدر المتوهمین
۱۴
بهمن

در چهارسالگی از طرف مادرم ماموریت پیدا کردم فوق دکترای مهندسی بگیرم

و برای خانواده افتخارآفرینی کنم.

مادرم به آلبالوخشکه، کدو و فوق دکترا خیلی علاقه داشت.

در بیست و چهار سالگی ماموریت تازه‌ای تعریف شد. آدم، باید آدم باشه مامان‌جون.

کاپ اخلاق دیگری در انتظارم بود. این‌بار از دست مادرم. ما هر سال جام رمضان،

کاپ اخلاق می‌گرفتیم. در هر بازی به طور متوسط یازده گل می‌خوردیم.

هیچ‌ تیمی نمی‌توانست کاپ اخلاق را از چنگ ما دربیاورد.

سوار سوزوکی‌‌های 80 می‌شدیم که صدایش انسان را وعده می‌داد به سرعت چهار ماخ.

اما عملن سی کیلومتر.

ما گاز می‌دادیم، بقیه سبقت می‌گرفتند.

صدایش فقط به درد شکستن دیوار صوتی می‌خورد.

مثل ما، مثل سوزوکی بود.

بوی باروت از نوت نیست. از خانه‌ی هم‌سایه است. بوی بنزین از دهان ماست.

باک سوزوکی‌ها زود خالی می‌شد.

انسان احساس می‌کند کاش نوبل ادبیات هم کاپ اخلاق داشت.

  • صدر المتوهمین
۱۰
بهمن

ظهر آبگوشت داشتیم. تحقیقن عرض می‌کنم بدچیزی بود. خدا مویّد بدارد والده را

 که می‌تواند این‌طور غذا را از مزه تهی کند؛ آن‌گونه که اصحاب سیاست، لفظ را از معنا.

ابوی هم آب گازداری تدارک دیده بود که خودش می‌گفت دوغ است

و معتقد بود خوب دوغی هم است.

مع‌هذا ما دوغیتی ندیدیم. آن‌چه بود آب بود و گاز و بویی که بگذریم.
                                                                                                                                       
لبنیاتی‌ِ اسرارآمیزی هست در دوردست‌آباد که چراغی ندارد و پلّه‌ها ارتفاع دارد

و غیر از ما مطلقن مشتری‌ ندارد.

اول‌بار که به تنهایی رفته بودم همان پایین مغازه مشعلی دست گرفتم

و از ارتفاعات بالا رفتم درحالی که ناگهان دو خفاش از کنارم پر کشیدند.

ندایی درونی دعوتم کرد هان! این‌جا سکنی گزین و راهب شو و ریاضت پیشه کن.
اما من برای خرید ماست و کشک آمده بودم و اهل منزل چشم‌انتظار بودند.

پس باز هم بالاتر رفتم و در هیچ منزلی متوقف نشدم.

آن‌گاه که از انانیت و نحنانیت نجات یافتم، با کشک به اتحاد رسیدم

و ماست مرا دربرگرفت. برای خانه کشک و ماست به ارمغان آوردم و پرسیدم پدر!

این یار و غار از کجا یافتی؟ گفت توی مسجد دیدمش. آدم متدینیه.


ظهر آبگوشت داشتیم. سفره رو بغل بخاری پهن کردم. آفتابم خودش پهن بود کف اتاق.

مامان‌بزرگم خونه‌مون بود. نه اون که بدنش مثل ذوزنقه‌اس و پاهاش پرانتزیه

و تا می‌نشینه تو ماشین هفتادتا آیت‌الکرسی می‌خونه، اون نه.

اون که واسه عزرائیل سلام و صلوات می‌فرسته و قرآن براش می‌خونه تا باهاش دوست شه

و راحت جونش رو بگیره. اون.

به ذهن پیرزن رسیده طرح رفاقت با عزرائیل بریزه از طریق تابوندن تسبیح و ذکر براش

سر سفره هی اون تعارف هی ما تعارف.

خانواده‌هه تو کتاب اجتماعی خودش رو از دهه‌ی شصت گسترش داده بود توی دهه‌ی نود.

یه لحظه فرکانس صداهای خوب افتاد روی هم. صدا سماور و صدا تعارف و صدا باد.

  • صدر المتوهمین
۲۷
دی

برای بودن در این زندگی ضعیفم. از من سراغ مردانگی‌ام را می‌گیرند و ملامتم می‌کنند.

مردم از موجود دوپایی که ریش و خایه دارد، و مرد نام گرفته، توقعات بی‌جا دارند.

رستم که رستم بود در خوان چهارم تنبور دست گرفت و بنای اعتراض گذاشت.

چه جای گله از ناله‌ی من ریقو در زمانه‌ای که خود خوان هفتم است. او که ابوالخیر بود 

و شیخ‌العرفا بود گفت مرد باید که جگرسوخته چندان بودا. کجا گفته بود لال.

مردانگی اگر مماشات با نظم موجود و دم نزدن است من مرد نیستم.

خاک دنیای نیهیلیستی برای پرورش بذر عشق مساعد نیست. در این موقف،

بودن بهانه می‌خواهد نبودن جرأت. برای بودن در زندگی ضعیفم.

اسفا که برای نبودن در زندگی هم. هنوز پست‌های نساجی و صدراییان و قنبری

پیش چشمم بود که رفیقم گفت لشگر هشت نجف ده شهید داده.

این بانگ الرحیل، دست از سر گوش ما برنمی‌دارد. من را نمی‌بردند.

مرگ هم با بی‌عرضه‌ها سر گران دارد. مردانگی معطل‌مانده‌ام را در میدان بی‌خطر کلمات،

خرج قلم کردم و مرگ و شهادت و مشتی از این مفاهیم را رد هم انداختم، همان‌ها که

ویروسی به جان تاریخ دوزخی تجدداند و دوای ما.

عجّل وفاتی‌‌‌ دارد آرام‌آرام جای عجل فرجهم می‌نشیند. در هم‌دلی بسته بود.

یکی‌ گفت تو پایداری‌چی هستی و رسایی‌مسلکی و چشم دیدن توافق نداری

و خطر و خشونتت چون داعش. آن یکی گفت این‌ها تفاله‌های تفکر هیدگر است

و همان را هم خوب نفهمیده‌ای و این کج‌فهمی از تو موجود خطرناکی ساخته.

من بین هیچ کدام‌شان فرق نگذاشتم. فورن مزاحم تخم‌هایم شدم و همه‌ی

تهمت‌ها و گزافه‌هاشان را به تخم گرفتم.

به من می‌گویند خطرناک. خطرناک شمایی که این کثافت‌کده را تاب می‌آوری

و در این منجلاب میل ماندن داری و هنوز در این ویرانه نشانی از حیات می‌جویی.

خطرناک‌ شمایی که احمقانه خوش‌بینی و به اصحاب سیاست چشم امید دوختی.

الفاظ مقدس کانه ماتحت هرزه‌ها دست‌مالی شده، هربار مصلحی سیاسی از گوشه‌ای

سربرمی‌آورد من بر خود می‌لرزم که کدام کلمه قرار است از معنا تهی بشود.

این جهان جهنم شده بیش از جهل جاهل‌ها، محصول ذکاوت نخبه‌هاست.

خطرناک شمایی که می‌توانی به همه چیز عادت کنی و هنوز حرف‌های حکیمانه بزنی.

خطرناک دنیایی‌ست که سعودی رییس حقوق بشرش می‌شود و فلان و فلان

صلح نوبل می‌گیرند. خطرناک شمایی که همه چیز را باهم و بی‌هزینه می‌خواهی.

من خطرناک نیستم. خطرناک‌ کسی‌ست که راه حلی جز مرگ داشته باشد.

روی عشق قیمت گذاشتند. روی زن قیمت گذاشتند.

خب روی این زندگی هم قیمت بگذارید.

ما می‌گندیم. قرآن و مفاتیح‌به‌دست و چفیه به گردن و پا در رکاب با ادا و اطوارها

و شعارهای پرشمار، می‌گندیم.

  • صدر المتوهمین
۲۵
دی

یه بچه هم‌سایه داشتیم، حالا جدا از اون گوش‌های آئرودینامیک،

ویژگی منحصربه‌فردش داشتن توپ قانونی‌ بود. سربسته بگم، می‌گایید ما رو.

وسط بازی می‌گفت پاس بده پاس بده، ما خام بودیم فکر می‌کردیم واقعن پاس می‌خواد،

به رغم پرس شدید و محاصره‌ی حریف با بدبختی پاس رو می‌رسوندیم  یهو توپ رو

با دست برمی‌داشت می‌گفت من دیگه نمیام. که هنوز من مرعوب وقاحت اون صحنه‌ام.

بی‌مقدمه، بی‌بهانه‌، بی‌جهت قهر می‌کرد.

مالکیت موجب شده بود تو  همه‌ی قوانین تصرف بکنه. ده نفر بودیم؛

یه تیم رو چهارتا می‌چید تیم خودش رو پنش‌تا، یه ذخیره می‌ذاشت واسه تیم چهار نفره.

اینکه چه کسی دروازه‌بان باشه یه مشکل درون‌تیمیه، ولی رفیق‌مون دروازه‌بان

تیم مقابل رو هم معین می‌کرد.

من مطلقن اهل دریبل دیواری نبودم و این حرکت رو دون شأن فوتبالیست می‌دونم،

اما اون حق نداشت بگه هرکی دریبل دیواری بزنه یه گل به نفع ما.

تازه وقتی می‌خواست بره مهمونی، توپ رو هم می‌برد.

ملکیان یه چیزهایی درباره‌ی رایگان‌بخشی می‌گفتا. که آدم حوالی چهل سالگی

معمولن می‌خواد بخشی از داشته‌هاش رو رایگان و بی‌چشم‌داشت به هستی برگردونه،

همون‌طور که رایگان از هستی گرفته بود.

قسم می‌خورم من سن رایگان‌بخشی رو از چهل سالگی به هفت کاهش داده بودم

و در شش-هفت سالگی این اصطلاح رو نیک می‌فهمیدم و با اشد قوا بهش مایل بودم.

ولی آخه چی رو رایگان می‌بخشیدم؟

ساده‌انگارانه فکر می‌کردم اگه خودم یه توپ داشته باشم دیگه هیچ وقت ناملایماتِ ناشی

از مالکیت رو نمی‌بینم و با این خیال خام به استقبال عیدی سال‌های بعد رفتم.

مدتی قبل، از داخل دخمه‌ام بیرون اومده بودم و توی یک میدون که مجمع جویندگان کار

هست قدم می‌زدم. یک نفر از ماشینی گران‌بها پیاده شد و دو تا تراول پرت کرد

طرف یکی از این کارگرها که باهاش بره نمی‌دونم اسباب‌کشی یا چی.

نمی‌تونم بگم مثل سگ باهاش برخورد کرد، چون دیدم خیلی‌ها به سگ هم

که می‌خوان غذا بدن زانو می‌زنن یا نشانه‌هایی از عاطفه بروز میدن.

یاد بچه‌ هم‌سایه‌‌ی سابق و مالکیت و ناملایمت و اینا افتادم.
خودم پول نداشتم کمکش کنم، کارگره هم انقدر خوش‌حال بود از گرفتن تراول

که ترسیدم برم به اون مردک تذکر بدم، بعد این بنده‌خدا به پولش نرسه.

ژان‌ وال‌ژان هم بعضی وقتا سرش رو می‌انداخت پایین راهش رو می‌کشید می‌رفت  .

  • صدر المتوهمین
۰۹
دی

آقای لوله‌‌بازکنی صبح جمعه، بعد از پنج دقیقه اجرای مراسم فنرزنی،  بی‌مقدمه به بابا گفت:

125 هزارتومن. و ما وارد غروب جمعه شدیم.
من موقع مشق و مطالعه وسط گل قالی موضع‌گیری می‌کنم که این حرکت همیشه

واکنش‌های جدی مادرم رو در پی داشته و من رو به خاطر خراب‌کاری در تنها اتاق مهمونیش

شدیدن ملامت می‌کنه و با لحن انتقام‌جویانه‌ای که مادرا خنده‌دار اداش می‌کنن میگه

«پس کی میری سر خونه زندگی‌ات؟» و سه ثانیه بعد می‌پره از ناکجای خونه

برام بادوم هندی میاره درحالی که من قبلن همه جای خونه رو شخم زده بودم

و اثری از بادوم، ولو کوهی، ندیده بودم تا چه برسه به هندی کثّر الله امثاله.

اون روزم صبح زود بغل بخاری با فلوبر و بل و داستایوسکی بزم باشکوهی برپاکرده بودم

که مامانم به طور ضمنی شروع به زیرسوال بردن فعالیت‌های من کرد

و با اشاره به خرابی لوله‌ها، باز به طور ضمنی جوهر مردانگی رو با نوشتن بی‌ارتباط دونست.

بارها براش توضیح دادم مَرد مثل وجوده. مفهموش اعرف اشیائه و کُنه‌ش در غایت خفا.
اما اون بازم با لفظ نامرغوبی داستایوسکی رو مخاطب قرار داد.

عصبانیت در همه‌ی وجودم توزیع شد و یک‌پارچه خشم شدم و فریاد نزدم،

چون یاد گوش‌های فرامادّی آقام افتادم.

همین‌جوری‌اش که دارم با مامانم معمولی حرف می‌زنم و بسامد صدام

حتی یک میکرو دسی‌بل از حالت استاندارد بیش‌تر نیست؛ گوش‌های فرامادّی بابام

صدای لرزیدن پایه‌های عرش رو میشنوه، دیگه اگه داد بزنم که [...]
صد و هشتاد سانت جراحت، هشتاد کیلو عفونت، دراز کشیده وسط گل قالی

که ناگهان زنگ زدن و بعدش در اتاق باز شد و صد و هفتاد سانت غیرت

و حدودن نود کیلو حمیت داخل شد و برای پنج دقیقه مراسم فنر زنی،

دو تا و نصفی تراول قربونی شد.

هنوز با هربار باز و بسته کردن شیر آب، طنین صدای آقای لوله‌بازکنی

و اون مبلغ بی‌شرمانه‌ی 125 هزار تومن رو از توی لوله‌ها می‌شنوم.

مادرم همیشه آرزو داشت من یک

مهندسْ‌فیلسوفِ‌صدراییِ‌عارف‌ْمسلکِ‌سبکِ‌قاضیِ‌نجارِ‌متشرعِ‌برق‌کارِ‌خّیر بشم

و من حتی نتونستم این تنها آرزوی مادرم رو جامه‌ی عمل بپوشونم و هیچی بهش نپوشوندم.

عوضش الان یه آرزوی خارجی داره

  • صدر المتوهمین
۰۶
دی

آقاجونم اسب‌هام رو بیش‌تر از وزیرم قبول داره و از اون روزی که با دوتا اسب ماتش کردم

این مهره به کابوسی براش تبدیل شده، طوری که مثلن گسترش نیروهام

سمت راست صفحه‌اس بعد یه اسب سمت چپ تک و تنها کاریش به کسی نیست

آقاجونم کل صفحه رو ول می‌کنه می‌ذاره دنبال اسبه تا نزندش بی‌خیال نمیشه.

بعدم که می‌بازه میگه باباجان، این حرکت رو برگردون، که البت «این حرکت»

شامل شیش تا حرکت قبلش هم میشه و در جهان جدیدی که خلق می‌کنه

فیل و قلعه‌ی من بدون درگیری افتادن بالا.
شاه‌قلعه و آمپاسان رو از بدعت‌ها و تحریف‌ و تصرف فرنگیا توی شطرنج می‌دونه

و تا می‌خوام شاه‌قلعه کنم، با صدایی که لحنش از 51 درصد دستور و 49 درصد خواهش

تشکیل شده میگه: «باباجان این کارا رو نداریم«
غرّش دو تا پرانتز که یک ذوزنقه روش سوار شده، از توی آشپزخونه به گوش می‌رسه:

مرد، سر بچه کلاه نذار.

چهره‌ی مامان‌بزرگم یکی از اون منابع بی‌پایان بی‌آزاریه و خودش از معدود کسانی که

می‌تونه به اون لباس قهوه‌ای کهنه‌هه مقبولیت بده.

شونه‌ی راستش از شونه‌ی چپش پایین‌تره و زاویه‌ی 20 درجه‌ای با امتداد افق می‌سازه.

پرکاریِ فرشته‌ها رو، اگر نگم اصلی‌ترین دلیل، از عوامل دخیل می‌دونم.

اجمالن از دور بدنش با ذوزنقه قابل تقریب زدنه.

طوری که اولین چهارشنبه‌‌ی هرماه توی تعاونی فرهنگیان تا در رو باز می‌کنی،

دو تا پرانتز که یک ذوزنقه روش سوار شده خیره به یخچال خوراکی‌هاست و انگار می‌خواد

سرنوشت‌سازترین تصمیم زندگی‌اش رو بگیره. توی انتخاب طعم آب‌میوه و رانیِ

نوه‌ و نتیجه‌‌هاش دچار تردید شده آخه مزه‌ی مورد نظر بعضیاشون تموم شده.

رفته بود سبزه‌میدون و باز هم نتونسته بی‌تفاوت از کنار مغازه‌ها رد بشه و از این

زیرشلواری‌های راه‌راهِ اصفهانی‌ برام خریده. آدم تا می‌پوشه از کالبد خودش میاد بیرون.

حس می‌کنه وقت برای مهربونی کردن کمه. رقت قلب میاره.

شبا که میرم آشغالا رو بذارم سر کوچه اگه باد بیاد، پاچه‌هاش یه جور جالبی باد می‌کنه

و منبسط میشه و مثل بالونِ معکوس میشم.

یه بار تو باد بالانس بزنیم مثل بالون بریم بالا. به ملاقات ماه. بریم‌آ  .

  • صدر المتوهمین
۳۱
شهریور

هنوز به پای ایدئولوژی پیر نشده بودم.

چهار سالم بود. سنی که حق همیشه با زن عینک‌دودی دارِ دامن‌ گُل‌گُلی پوشه.

فامیل باکلاس‌مون از تهران اومده بود روستا. آدامس تند و گرون‌قیمت برام آورده بود.

من فقط آدامس آیدین‌ که صرفن با گوشت‌کوب تیکه می‌شد

و نیم‌ساعت باس تو دهن خیس می‌خورداستعمال می‌کردم. آدامسامون رو بهم هدیه دادیم.

آدامس مستحکم آیدین امتحان سختی برای دندوناش بود.

با لحن مهربونی که مختص مایه‌دارهاس پرسید:

«اینا سفت نیست عزیزم؟ دندونات خراب نشه. اونا خوش‌مزه‌تر نیست؟»  

حتی اگر «عزیزم» رو اونقدر زیبا تلفظ نمی‌کرد من بازهم حق رو بهش می‌دادم.

یه روستایی همیشه این آمادگی رو داره که حق رو به طرف مقابل بده،

خاصه اگه یک زنِ دامن گل‌گلی‌دار باشه.

تندیِ طعمش تلخم کرد اما الکی گفتم آدامس تندا رو بیش‌تر از آیدین دوست دارم.

اولین تظاهر و دروغم در زندگی. 

 

با اون هیکل هنگفت و چاهارشونه و عطر مشهدی و پیرهن سفیدِ ساده‌ی روی شلوار

و انگشترای عظیم‌الجثه و شونه‌ی کوچیک توی جیب،

هرجایی غیر از اطلاعات استخدام شده باشه، حقیقتن به خودش و کشور ظلم کرده.

عرفان ش. هم‌کلاسی دبیرستانم. از اسمش نصیبی نبرده بود

و کلن عرفان رو آفت و افت عقیده می‌دونست.

کلاس‌های دینی میدون منازعه‌ی ما دوتا بود. فصوص و فتوحات کتابی نبود که

من در اول دبیرستان چیزی ازش بفهمم و بخوام بهش استناد کنم،

اما دکوری هم که شده بارها توی عرایضم اسمی ازش می‌آوردم و با اطمینان ترسناکی

از ابن‌عربی نقل قول می‌کردم و در باب اصطلاحات عرفانی،

بدون اینکه کم‌ترین دریافتی داشته باشم، با چه حدت و حرارتی حرف می‌زدم.

چندصدمین تظاهر و نمایش و ادا و وانمودم در زندگی‌. 

 

حالم از عدد و رقم و حساب و هندسه و معادلات بی‌بته و منحنیای نانجیب بهم می‌خورد.

من هیچ‌وقت در بُعد سوم احساس امنیت و رضایت نداشتم.

هنوز وقتی z می‌بینم، خوف می‌کنم.

اما رفتم مکانیک. خلاف تمایل و تمنّام. به خیالم مکانیک هم نام داشت هم نان.  

 

بیست سال طول کشید تا عملن یاد بگیرم به خودم دروغ نگم، ادا درنیارم، فیلم بازی نکنم،

تظاهر نکنم، حرفی که حالی‌ام نیست نزنم، محدودیت‌ و محرومیت‌های خودم و اطرافیانم رو

به رسمیت بشناسم. بیست سال طول کشید تا یاد بگیرم سهم‌ خواستن از زندگی نمی‌ارزه

که آدم به اصالتش صدمه بزنه و برای بهره‌ی بیش‌تر،

خلاف تمایل و تمنّا و توانایی‌اش قدمی برداره.

به تلافی تظاهر و تقلب و ادا و نمایش و فیلم‌بازی کردن و همه‌ی دروغایی که

تا بیست و سه‌سالگی به خودم گفتم، قول و قرار گذاشتم به هر قیمتی و با هر هزینه‌ای

تو مسیر صداقت قدم بزنم.

راه و رشته و روابطم و خیلی چیزهای سخت دیگه رو عوض کردم.

تازه با خودم روراست شده بودم.

هیچ‌وقت بی‌چارگی و بی‌مایگی و بی‌مقداری‌ام رو انقدر برهنه، لخت لخت، ندیده بودم.

لحظه‌ی دردناک و ترسناکی بود.

از وقتی رودربایستی رو با خودم کنار گذاشتم، اعتماد به نفسم نابود شد.

آدم اگه نفسش رو بشناسه، هیچ‌وقت بهش اعتماد نمی‌کنه. از وقتی با خودت صادق بشی،

شفاف و شکننده میشی. شکنندگی برای مرد خوب نیست. اما بچه‌ی ناخواسته‌ی صداقته

یک شب، فقط یک شب که با خودت صادق باشی، فرداش صاحب یه روح شکننده شدی. 

از وقتی اراده می‌کنی ادا در نیاری، بدبین میشی. ناامن میشی. هی فکر می‌کنی بقیه دارن

بازی می‌کنن و نمایش اجرا می‌کنن و چیزی که حالی‌شون نیست میگن.

مرز صداقت و حسادت گم میشه.

خیلی وقته تنها جایی که امن و آرومم، یه فضای نیم‌متر در نیم‌متر، پیش لپ‌تاپ خاموشه.   



طنز سنگریه برای پناه گرفتن از شر انواع دروغ و دورویی.

طنز وطن آدمایی که از غیرْنماییِ خود خسته‌ان.

می‌خوان خودشون باشن حتی اگه «خود»شون کوچیکه.

اگه دوباره دیدی کسی در مرز دیوانگی و دلقک‌بازی اقامت کرده بود،

مسخره و ملامتش نکن.

بهشت یک در پشتی داره برای ورود دلقک‌ها.

  • صدر المتوهمین
۳۰
شهریور




غم غیر معلوم و غیر معمول و غیر مدلّلی مشخصن تو کاسه چراغاش به وضوح پیداست.

یه بغض مبهم.

لاشه‌ی سنگینش انگار با دهن‌کجی به هر نوع مسئولیت‌پذیری،

پهن شده و لَم داده و خیمه زده روی تایر.

نمای روبه‌روش، نمایش صریحِ بی‌تفاوتی و بی‌میلیِ غلیظ به ادامه و

کناره‌گیریِ حساب‌شده و زودرس‌ از‌ همه چیز.

سابقن صبحا سوز و سرمای زمسون یه تک‌استارت افاقه می‌کرد

حالا محاله بدون هول‌دادن راه بیفته.

شعف و شهوت شروع نداره. از بس سواری داده خسته‌اس.

از بس باهاش رسیدن و خودش نرسیده خسته‌اس. از خودش خسته‌اس.

از وانمودهای واهی و تظاهر و تقلب و فیلم‌بازی کردن و ادا درآوردناش. 

صفر تا صدش سی ثانیه است اما سال‌ها سلوکش جوری بوده که انگار سه ثانیه است.

از دور مصرفش صدی شیش لیتر به نظر میاد اما همه‌ی شواهد نشون میده تو جاده

صدی شونزده شیرین می‌سوزونه. رو کیلومترش نوشته 220. همه‌جام حرفش هست 220.

ولی واقعن خودشم می‌دونه 150 تا آخرشه. 

 

یه گاراژ هست که شبا میره توش می‌خوابه.

تنها جایی توی دنیا که آرمان جامعه‌ی بی‌طبقه محقق شده.

ژیان و داتسون و لادا و ب.ام.و و پژو آخوندی و سمند و کادیلاک و کامارو و هوندا و

تریلی ماک و ولو F12.

خلاصه، غرب و شرق و قدیم و جدید و قوی و ضعیف و سوسیالیسم و امپریالیسم

و ملحد و مومن، شونه‌به‌شونه‌ی هم پارک میشن.

دی‌شب تو گاراژ ماشینا متفقن از یه عروس می‌گفتن که قراره بیاد.

یه لامبورگینی که لامصب یخچال و گاز و تلویزیون و مبل و رایانه و پلی‌استیشن

و ماشین لباس‌شویی و کلن جهیزیه سرِ خود. صفرِ صفر. نوی نو. نازل تو باکش نرفته.

از هر نظر برازنده. هنوز نیومده، گاراژ میدون مسابقه‌ای شده بود برای

تصرف لامبورگینیه و به همین بهونه‌ همه ماشینا بالاخره یه سری به خودشون زدن

ببینن مزایا و محاسن و داشته‌هاهشون چیه و کدوم شایسته‌ترن و

پرونده‌شون رو از دل دی‌روز کشیدن بیرون.

اما اون خیلی وقت پیش از این قائله، خودش رو بازنگری، بلکه محاکمه کرده بود.

اولین لحظه‌ای که هر ماشین تصمیم می‌گیره با خودش روراست باشه،

لحظه‌ی وحشتانک و دردناکیه.

وقتی تو مسیر صداقت قدم بزنی، اول از همه به بی‌مایگی و بی‌چارگی خودت می‌رسی.  

 

گوشه‌ی گاراژ یه ماک دماغه‌دار بود که هیچ بعید نیست اگه الان به دنیا می‌اومد،

دماغش رو عمل نکنه. اما این فقره قدیمی بود. بوی کهولت می‌داد.

اصالت از سر و روش می‌بارید.

یه رقم جاافتادگی که منحصرن مخصوص همه‌ی چیزهای 100 سال قبله و تکرارنشدنی.

از حرفای در حیطه‌ی مباحث لامبورگینی‌جات فراری بود. رفت پیش پیر گاراژ.

سوز صدای موتور و نغمه‌ی حزین اگزوزِ یک ماکِ خاموش، خیلی بیش‌تر از یک ماک روشنه.

پر سر و صدا بودگی همیشه با تهی‌بودگی مناسبت داشته. کما اینکه افشا و انحطاط هم.

ماک با صدای خسته‌ای که تحفه‌ی دود دوران بود، و خنده‌‌ای که به خوبی حس کهن‌سالی رو

القا می‌کرد بهش گفت:

«چیستان. بودن بهونه می‌خواد، نبودن جرأت. یکی نه بهونه داره نه جرأت. چه کار کنه؟»

پشت لاستیک‌های پهن ماک نوشته بود: تیغ بکش و لاتخف.

  • صدر المتوهمین
۲۲
شهریور

آدما تاریخ انقضا دارن. من خودم تاریخ انقضام پنجم دبستان بود؛

و به مورخِ اون روزِ سردِ زمستونی کلاس پنجم منقضی شدم

و الانم بوی تعفنِ توی تاریخْ‌موندگی گرفتم. نزدیک به بوی بدی که سحرا از کانال کولر میاد.

*

از همین حدودا اندیشه‌ی بخاری و پروای سرما تو ذهن آقام قوت می‌گرفت

که واسه وسط پاییز حرف و حدیثی نباشه.

منم بخاری دوست داشتم. بودنِ بخاری معنویت خونه رو تقویت می‌کنه.

سوزناک‌ترین و عرفانی‌ترین جای خونه بغل بخاری، زیر سایه‌ی قوری و کتریه.

کف جفت پام رو می‌چسبوندم به شیشه‌ی بخاری و به جای اینکه چندین کتاب بخوانم،

کتابای فارسی رو چندین بار می‌خوندم. خونه‌مون ته بن‌بست بود.

همه‌ی بوهای خوب قرار می‌ذاشتن بغل بخاری تو بینیِ من.

اول پاییز بوی ربّ. زمستونا شلغم و آش.

کتاب فارسی یه درس داشت کوچ پرستوها. که می‌گفت ده‌هزار کیلومتر میرن.

من مصرانه می‌خواستم سوارشون بشم برم.

همون روز توی توکیو یک دستگاه نوجوان جاپونی، با باد گلوش موفق به تولید برق شد

و با روشن کردن یک چراغ بیش‌تر، به تعمیق و تشدید تاریکی دامن زد. 

*

یه روز از مدرسه اومدم شب خوابیدم صبح پا شدم دیگه خوش نگذشت.

با اینکه بعد از اون روز به موفقیت‌های خیره‌کننده‌ای دست پیدا کردم و

مامور بهداشت و مامور فلوراید و مامور صف نماز و نماینده و ارشد و کاپیتان تیم

فوتبال مدرسه و نفر اول مسابقات علمی و نفرِ بغل‌دستیِ تک‌خوانِ گروه سرود شدم؛

ولی دیگه خوش نگذشت.

امکانات خوش‌‌بودن بیش‌تر شد و استعداد خوشی خشک. 


آدما تاریخ انقضا دارن. یه روز از خواب بیدار میشن می‌بینن خراب شدن.

دیگه خوش نمی‌گذره. وقت خوش نیست.

الکی توی تاریخ کش میان و در بستر زمان طول می‌کشن. الکی طول می‌کشن.

  • صدر المتوهمین
۱۶
شهریور

زن‌های محل زجر می‌کشیدن وقتی «اَسْدُلّا قُمی» بهشون می‌گفت خواهر.

*

اسدالله نامی بود تو بن‌بست، هروئینی شد این بابا.

چهل سال قبل سالم و صالح و ثروت‌مند بوده و تو اون روزگارِ فقر و فقدان،

اتوبوس داشته بی‌شریک.

جوونی‌اش میره جبهه، چندتا ترکش تو گردن و فقراتش جا می‌مونه،

بیمارستان هی بهش مرفین می‌زنن. خودش هم تو مقوله‌ی مواد بی‌استعداد نبوده

و مجموعه‌ی این عوامل باعث میشه بعدن به بدترین نحو معتاد بشه.

اَسدُلّا، منفی و منفورترین چهره‌ نزد خانمای محله بود و در عین حال

محبوب‌ترین چهره‌ تو افق نگاه بچه‌هاشون. بلکه یه الگو.

غیر قدّاره، سرنگ و صفا و صداقت تنها دارایی‌های اسدلّا بود.

با دوتای اول مغضوب زنا شده بود اما بچه‌ها پِیِ حرفش بودن. هم حسب لوتی‌گری‌اش

و هم بالاخره اسم اسدُلّا مرادف خوف و خطر و هیجان و حادثه بود.

هروئینِ حروم‌زاده، جون و جسم و جذبه‌ای واسش نذاشته بود اما

قدّاره که دست می‌گرفت حقّن حریف نداشت.

سطح تباهی محل رو این‌جور واست بگم که

نه کسی می‌خواست پروفسور سمیعی بشه نه دکتر نه مهندس.

همه می‌خواستن در آینده اسدلّا قُمی بشن.


پاتوقش پیش تیربرق بود. شبا طول و دراز زمستون بچه‌ها میومدن،

این براشون خاطره می‌گفت.

اصرار داشت که تو جبهه، واحد مکانیزه بوده و به وقت تلفظ «مکانیزه»

فعل و انفعالاتی تو چهره‌اش نمایون می‌شد که ما مجاب می‌شدیم

عضویت در واحد مکانیزه واقعن پیچیده‌ترین اتفاق تاریخ جنگ بوده و

درایت و سعادت علی‌حده‌ای می‌طلبیده.

حرارت حرفاش از جایی جز سردی و سختی شکستا و نرسیدن‌های دی‌روز نمیومد.

نفوذی توی کلامش بود که مختص آدم‌های هیچ‌کاره‌اس.

هرچی مدت بیش‌تری مواد بهش نمی‌رسید هیجان خاطره‌هایی که روایت می‌کرد

بیش‌تر می‌شد.

یه بار تعریف می‌کرد تو جبهه به تنهایی چهل تا عراقی رو اسیر می‌گیره،

بعد می‌بینه تک و تنهاس و اینام غذا و آذوقه می‌خوان، همه‌شون رو می‌اندازه

تو یه زمین گود و یه نارنجک می‌اندازه وسط‌شون.

همین خاطره رو تو یه ورژن دیگه هم تعریف می‌کرد. می‌گفت دیدم زیادن،

بیستاشون رو از ناحیه پای راست مجروح کردم و گفتم

اون بیستا رو بندازن رو دوش‌شون که نتونن فرار کنن. 


تازه دوچرخه بیست و هشت چینی‌ها رو خریده بودم.

تو خماری اومد دم در خونه و چرخ می‌خواست.

خانواده گفتن اگه الان بهش چرخ بدی هم یه بلایی سر خودش میاره هم بقیه هم چرخ.

ولی نه گفتن سختم بود، که «نه گفتن» خدشه‌ای در اصول مسلّم لوتی‌گری بود

و یه صفر و سیاهی بزرگ تو کارنامه‌ی تازه‌واردا.

دل‌چرکین و دل‌ناگرون، قید چرخ رو زدم و دادم بهش.

وقتی سوار دوچرخه می‌شد، ذره‌ای تعادل نداشت.

مثل اسکی آلپاین که مارپیچی میرن، می‌رفت.

به هوای چرخم رفتم تا دم بن‌بست که انحطاط و انهدامش رو با چشمای خودم ببینم.

صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ای دیدم که هنوز از پسِ بیست سال تو صدر فهرست خاطراتمه.

چندتا زن داشتن رد می‌شدن. اسدلّا که به وضع خودش واقف بود زد کنار،

سرش رو انداخت پایین تاخانوما رد بشن.  

پارچه‌فروشه با ماشینش میومد تو بن‌بست، یه بار نگاه ناسالم و متلک انداخت به زن

هم‌سایه، گریه‌اش گرفت، اسدلّا جوری چَک و پُکش کرد که دیگه کسی ندیدش اون‌‌طرفا.

هروئین، هنوز حریف ناموس‌پرستی‌اش نشده بود.

لات بود اما همه‌ی قواعد لات‌بازی رو رعایت می‌کرد. با تیزی نیشی می‌اندخت. خش.

ضربه نمی‌زد. از پشت نمی‌زد.

پولش به سفره‌داری نرسید که بگم آدابش رو نگه می‌داشت،

اما همون یه نوشابه‌ای که می‌گرفت به بیست نفر تعارف می‌کرد و تا یکی یه قولوپ

ازش نمی‌خوردن نمی‌خورد. جرعه آخر، ولو یه قطره، می‌ریخت رو آسفالت، حق خاک. 



بد بنی‌عادتی بود. اولین و آخرین نکبتی که موفق به ترکش شد زندگی بود.

نه از هروئین دست کشید نه اون «خواهرخواهر» از دهنش افتاد،

که زنا هم‌سایه رو از نفس انداخته بود.

به رغم صغارت سن‌م، از پس خواهرخواهر گفتنش، یه صدایی، بلکه فریادی می‌شنیدم.

زور می‌زد که ثابت کنه معصومیت از دست‌رفته‌ی بچگی،

یه بارقه‌ایش هنوز براش باقی مونده.  


زنش طلاق گرفت. برا بچه‌اش بابا نشد. با مادرش خوب تا نکرد.

به خودش و خانواده ظلم کرد. انقدر کثافت‌کاری داشت که نشه ازش قهرمان ساخت.

اما یه سلامتی تو ذاتش بود که نمیشه به راحتی ازش عبور کرد. سلامت ذات.

صبح تو نماز ناغافل یادش افتادم. غفرالله لنا و له.

  • صدر المتوهمین
۱۰
شهریور

برای یه بن‌بست فقیر، مذهبی و پرجمعیت هیچی خطرناک‌تر از اومدن هم‌سایه‌‌ای

با سه دختر زیبای بی‌باک نیست.

*

پنج سالم بود. شب که از خونه آقاجونم برگشتیم، وقت خواب، یهو دیوار خونه‌مون

شروع کرد بلرزه از صدای یک خواننده‌ی زن.

توی بن‌بستی که جز صدای روضه بلند نشده بود حالا هایده داشت جولان می‌داد.

یه قبح‌شکنی بزرگ تو تاریخ بن‌بست‌، در حالی که منبع صدا خونه‌ی هم‌سایه‌ی بغلی ما بود.

بابام، تلفیق موفقی از مردم‌داری و مذهبی‌گری بود و به مامانم گفت برو ازشون خواهش کن

صداشو کم کنن حداقل که مزاحم هم‌سایه‌های دیگه نباشه.

منم از اون‌جایی که ایرانی هستم به عادت معهود همه‌ی فسقلیای این مرز و بوم

که تا مامان‌شون می‌خواد یه جا بره جَلدی می‌پرن می‌چسبن به پَرِ چادر و نِق می‌زنن:

«منم میام منم میام»

چسبیدم به چادر مامانم و رفتم دم خونه‌ی هم‌سایه جدیده. فوقع ما وقع. برخورد اول. 

*

یه پسر بزرگ داشتن تو کار مرغ. 28 ساله. سه تا دختر 25، 22 و 20 ساله.

وضع‌شون خوب بود اما حسب ورشکستگی مجبور بودن یکی-دوسالی

مهمون محله‌ی معمولیا باشن.

یه بمب خوشه‌ای نمی‌تونست اون‌جور ارکان امنیت محل رو متزلزل کنه که حضور اونا.

همه‌‌ی اهل محل علیه زیبایی متحد شدن. احمقانه‌ترین جنگ تاریخ.

البت بیم‌شون بی‌وجه نبود. هر خونه اون روزا خودش یه کلاسْ پسر داشت. هفتا. پنج‌تا.

کمِ‌کمِش سه‌تا.

محله‌ای که تا اون روز همه‌ی آش نذری‌هاش به دستان زمخت یک مشت سیبیل کلفت

به مقصد می‌رسید، حالا آبستن حوادث تازه‌ای بود. ابرهای فاجعه از هر سو نزدیک می‌شد. 

*

به نحو اعجاب‌انگیزی فاقد هرگونه ملاحت، جمال، کمال و پوئن مثبت بودم.

اما ادب، جور همه‌ی اون فقدان‌ها رو می‌کشید. بدون اینکه خودم خبر داشته باشم یا بخوام،

ادب، همه‌ی اون خلأ‌ها رو پر کرده، رنگی از وجاهت به دیوار سیاه شخصیتم پاشیده بود.

برخلاف این‌روزا، اون‌روزا بسیار مودب بودم و آوازه‌ی ادبم تو محل،

از پارک عباس میمونی بگیر بیا تا کوچه تلفن و از اون‌ور پارک آتیش‌نشانی،

همه جا حرفش بود واقعن.

در اون وانفسای روزگار که تا یه مامانه به بچه‌اش می‌گفت برو نون بگیر،

بچه‌ی لگد می‌زد توی در و ناسزا می‌گفت، مُمتازیتِ من مَجال بیش‌تری برای بروز می‌یافت

و همین کافی تا بود تا اون زنان زیبا کم‌کمک و نم‌نمک، ناباورانه مهر و محبتی به

صدرالمتوهمین کوچک، نشون بدن.

و این برای چند دسته ناخوشایند بود... 

  • صدر المتوهمین
۰۲
شهریور

شناسنامتن 25 سال دارم. اما مادرم مصرانه معتقد است هیچی، حتی به قاعده‌ی

یک بچه‌ی 10 ساله نمی‌فهمم .

وقتی با مشدد کردن «هیچی»، سعی می‌کند حق مطلب را ادا کند،

زیبایی صورتش به خطر می‌افتد و من مکرر متذکرش شدم که این مبلغ از غیظ و غضب

_ زبانم لال _ عمر خودش را تحت شعاع قرار دهد، نه آن 10 سال را .

پدرم تا جایی که مزاحمِ مشروح اخبار نباشم، نظرش را صراحتن نمی‌گوید اما

در یک چشم‌انداز عام و با توجه به جمیع جهات، می‌توان گفت در افق نگاهش

حدودن بیست سال را داشته باشم به اضافه و منهای پنج .

صله‌ی رحم، رحم کردن به قوری چای و قربانی نکردن پول پای تخمه گل آفتاب

از جمله عواملی‌ست که من را به مرزهای 25 سالگی نزدیک می‌کند اما اقدام شتاب‌زده

برای بیرون آوردن گُل هندوانه، به تنهایی تا حضیض 15 سالگی پایینم می‌کشد .

در جمع دوستان به عنوان پیرمردی پخته پذیرفته شده‌ام

و متفقن به کهولت سن و سلیقه‌ام معترف‌ند .

مخالفت صریح‌اللهجه با شلوارک‌های رنگی، ترجیح ماک پوزه‌سگی به بی.ام.و،

اصالت دادن به ساعت‌های جیبی که با فشار دکمه‌ای، تق، درش باز می‌شد،

اتراق بلندمدت بغل سماور؛ از جمله دلایلی‌ست که آن‌ها را به اتخاذ چنین تصمیمی

واداشته بود. البت اشتباه نشود.

این مُسِن‌نمایی، ریشه‌های استواری در گذشته داشته، وانگهی مادرم هنوز به خاطر

نپوشیدن آن کفش‌های موزی و شلوار اتوبانی که مد شده بود و اقدام خودسرانه‌ام

جهت تهیه‌ی کفش‌های قیصری، شلوار پارچه‌ای سیاهِ پاچه‌گشاد و پیراهن سورمه‌ای

در دوران طفولیت، شدیدن ملامتم می‌کند . 

  • صدر المتوهمین
۱۵
مرداد



زاویه‌ی پاهاش نشون میده از مهد کودک تا دانش‌گا متصلن سرویس داشته

و حتی کلاس زبان تابستونش رو هم آقاش با ماشین می‌بردتش.

روی این قضیه اصرار دارم و حاضرم سر صحتش یه کافی‌کولا تگری هم شرط ببندم.
متاسفانه صورتش رو نمی‌بینم و این باعث میشه مجوز اظهار نظر قطعی نداشته باشم،

اما سبک و سیاق کتاب دست‌گرفتنش؛ ما رو مجاب می‌کنه از ایناست که

  x رو تا شیش رقم اعشار و دو روشه و چاهار‌رنگه بدست میارن  .

البت اسم گذاشتن رو خانوما تو مرام ما نیست؛ لکن به قول بچه‌ها گفتنی

به این گونه از موجودات میگن NG .
وجه تسمیه‌اش اینه که اینا نمودار رو به  نگم دیگه.

روزایی رو به یاد دارم که نمره پنش‌تا پسرا رو هم دوازده نمی‌شد؛

یکی از اینا به تنهایی شده بود هیجده و نیم. و کاش اغراق و افسانه بود.

در یک چشم‌انداز عام کاملن پیداست و جای بحث نمی‌مونه که این بابا یه بار هم یواشکی

فلوراید دور نریخته تا به جاش آب قرقره کنه. تا قطره‌ی آخر فلورایدا رفته تو پاچه‌اش.

ولی زن زندگیه. ولی زن زندگیه. این ورژنِ وطنی‌اش میشه همون که ماه رمضونا

بعد افطاری سیصدتا زن جمع میشن ولی آخر سر خودش تک‌وتنها همه ظرفا رو

با مظلومیت می‌شوره و صداش درنمیاد.

شاید یه نفر بخواد فکر کنه این خانوم منتظر مسئول کتاب‌خونه‌اس.

من مانع این بلاهت نمیشم. اجازه بدین مطلبی رو با شما در میون بگذارم.

توی شاهنامه شش یا چاهار زن پاکدامن و از شخصیت‌های اصلی در ازدواج پیش‌قدم شدن.

اما این چیزی نیست که من بخوام به این خانوم تذکار بدم و ترجیح میدم

دیدگاه شمس و احمد غزالی و عطار و نظامی و مولانا و عموم عرفای قرن سه تا هشت،

مبنی بر مقام و مرتبت فراق رو یادآور باشم.

باید محل عبرت باشه که شوالیه‌های قرن سیزده ترسائی (اورلیک ایطالیایی)

تحت تاثیر فتیان و عیاران، در عشق طالب ناکامی و محرومیت بودن. بله. به قول شمس:

فراق پخته می‌کند.



اشاره: عکس از صفحه‌ی گوگل پلاس کاربری به نشانی (yon.ir/jIct) برداشته شده.

  • صدر المتوهمین