صدر المتوهمین

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۲
ارديبهشت

نشسته روی تخته، پشت قالی، دفتین به دست جوونی‌ش رو می‌کوبید و من پایین تخته،

پای پنکه، جدول گل‌گشت و کتیبه به دست، خیالات می‌بافتم

و در میسره‌ی سپاه شاه اسماعیل توی چالدران، شونه‌ به شونه‌ی امام‌قلی‌خان،

توی نبرد با سپاه ینی‌چری شمشیر می‌زدم که گشنگی زودتر از عثمانی بهم غالب شد.

با پرخاشگریِ انحصاریِ زاییده‌های کویر، سر مامانم داد کشیدم:

«پس این غذا چی شد؟ ساعت دوازدهه‌ها. باید برم مدرسه.»

مامانم با اکراه از پشت قالی بلند شد و کوکوی بی‌نمکی وسط سفره گذاشت.

هنوز لقمه‌ی اول رو فرو نداده، دادی سر دادم که از حنجره‌ی هفت‌ساله‌ی نونهالی

به بلوغ نرسیده، بعید بود :

«یه غذا بلد نیستی درست کنی. نه نمک داره نه شکل. وا رفته.

هی این نمکا رو حروم می‌کنه .جا نمک تو غذاست نه سر انگشت.»

 


دو تا نرده این‌طرف و اون‌طرف اتاق بود و یه تخته‌ رو پله‌ی سومش. خیلی وقت بود تخته‌هه

رو پله‌ی سوم جاخوش کرده، خیالش نبود که باید صعود کنه پله‌ی چهارم.

قالی بد بالا می‌رفت .تیغ دسته‌قهوه‌ایِ قالی، سر سازگاری نداشت.

یک ماهی بود زود به زود، ظهر و شب، انگشتای دستش رو می‌برید

این‌ور اون‌ور شنیده بودم نمک خاصیت گندزدایی داره؛

و هرچی رو بخوان از شر گندیدن حفظ کنن، نمک می‌زنن.

تو عوالم بچگی تعمیم داده بودم که خب حتمن نمک خاصیت ضدعفونی کننده هم داره

که به دستش می‌زنه. یه بارم برام سوال شد چرا بتادین نمی‌زنه؟ به خودم جواب دادم:

«زخم ریز نیازی به بتادین نداره که

آخه زنگ ورزشا، وقتی یه نفر دیگه واقعن نفله می‌شد، بهش بتادین می‌زدن. از طرفی،

حسب روستایی بودن‌، یه ذهنیتی هم داشتم که هر چیزی، طبیعی‌ش بهتر از شیمیایی‌شه.

حکمن نمک بهتر از بتادین ضدعفونی می‌کرد!
  

 

ترم دوی دانش‌گا، شاد از خرید لپ‌تاپ، بنا بر اکران فیلم‌های شبانگاهی شد توی خواب‌گا.

دل‌ دوستان مایل به اسپارتاکوس و زبون‌شون هم‌زبون با من: طلا و مس.

چراغا خاموش بود. هشت-نه نفر دراز به دراز وسط اتاق با هیژده‌تا بالشت.

همه چپیده بودن توی هم.

به قِسمی که انگشت پای یکی، کنار مردمک چشم یکی دیگه مستقر شده بود.

تو این وانفسا من حواسم صرفن به بشکه چاییِ بغلم و فلاسک.

اول تا آخر یه فیلم اقلکن پنش‌تا چایی می‌خورم.

به رسم خواب‌گا پسرا، ده دقیقه‌ی اول فیلم، به مزه انداختن و تیکه‌پراکنی طی شد.

کم‌کم اما فضا تغییر کرد. سنگین شد. حضور غم رو حس می‌کردی.

هربار کارکتر مرد(سید) می‌رفت پشت قالی؛ بخشی از بچگیِ من از زیر خروارخروار خاطره

خودشو نشون می‌داد.

جایی اواخر فیلم، سید پشت قالی مشغول بافتنه که تیغ دستش رو می‌بره.

خیلی خوابش میاد. میره نمک به زخمش می‌زنه.


سر این سکانس اشک‌هام چکید توی چایی.

شوریِ اشک و تلخی چای و نمک‌های به زخم و زخمِ خاطره‌ها.

  • صدر المتوهمین