صدر المتوهمین

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۲
مهر

بابا همیشه توی حمام برایم قصه‌ی مردی را تعریف می‌کرد که در صحرای کتیرا دیده بود:

«هنوز ده سال نداشتم که برای برداشت کتیرا به صحرا رفتم. ناله‌ای از دور شنیدم و وقتی

نزدیک شدم دیدم آقایی زیارت عاشورا می‌خواند و از شدت اشکی که روی زمین ریخته،

خاک زیر پایش گل شده.»

بخار توی حمام مانع نمی‌شد اشک‌های پدرم را هنگام نقل این خاطره نبینم اما بیش‌تر از

گریه‌‌اش، سوزش جای کیسه و بخار خفه‌کننده‌ی حمام اذیتم می‌کرد. سه-چهارساله بودم.


شبی که دامادمان به خواستگاری خواهرم آمد و مراسم تمام شد پدرم گفت بابای داماد،

همان مردی‌ست که قصه‌اش را توی حمام برایت می‌گفتم. برایم مهم نبود. ده ساله بودم.

کشف اینکه چه کسی خاک را با اشک گل کرده، نه برایم اهمیتی داشت نه جذابیتی.

ده‌سالگی، سال کشف‌های هیجان‌انگیزتری بود.


هستی، خواهرزاده‌ام، خانه‌ی پدربزرگش بود. اولین‌باری که رفتم تحویلش بگیرم

داخل خانه شدم. پدر دامادمان داشت زیارت عاشورا می‌خواند. دیدم از محاسن بلندش

آب می‌چکید. چشم‌های سرخش چشمه‌ای بودند خشک‌ناشدنی.

دو شیار پر اشک صورتش را مزین کرده بود. بخار خفه‌کننده‌‌ای اطرافم را گرفت.

جای کیسه شروع کرد به سوختن.


حاج فضل‌الله در جوانی وبا گرفت. چندین و چند عمل سخت روی کمرش انجام داد.

نیم‌قرن قبل برای کار به دامغان و تهران رفت و آن‌جا در دیار غربت و در غیبت خویشان

به انواع مرض‌های مهلک مبتلا شد. مرگ بارها پا پیش گذاشت اما رحلتش را دی‌روز،

اذان ظهر عاشورا نوشته بودند.

برای فقیر، قبول اتفاقی بودن مرگ در چنین ساعتی، سخت‌تر است تا اینکه بپذیریم

عالم محبت، حساب و کتاب دارد.


حسین خیلی مهمان‌نواز است. به قول شیخ شوشتری مضیف‌خانه‌ها دارد.

حاجی نوری در دارالسلام روایت آن جوان نصرانی را آورده. تفصیلش اقتضا نمی‌کند.

کاروانیان شب عاشورا می‌رسند کربلا می‌روند زیارت. این بنده‌ی خدا مسئول مراقبت

از بارها بوده، نه می‌توانسته برود نه قصد زیارت آمده بوده. منتها جمعیت را می‌بیند

حالت انکساری دستش می‌دهد. در مکاشفه می‌بیند اباعبدالله می‌فرمایند:

نام همه‌ی زائرانم نوشته بشود.

می‌گویند چشم. اباعبدالله می‌فرماید پس چرا نام این نصرانی نوشته نشده؟

می‌گویند او قصد زیارت نیامده. حسین می‌فرماید: أما نزل بساحتنا؟

آیا آخه بر بساط ما فرود نیامده؟ او هم نباید محروم بماند.

  • صدر المتوهمین
۰۹
مهر

آب‌گرم‌کن ما از این‌ آب‌گرم‌کن‌های رشیدی است که سه متر ارتفاع دارد و عقربه‌اش همیشه

روی 30 لش کرده اما حداقل 90 درجه دمای آب آن است و وقتی درش را باز می‌کنی

مثل غاری در شائولین است .

از این آب‌گرم‌کن‌هایی که جای دست ندارد و حمل‌و‌نقلش اقتضا می‌کند پنج-شش نفر
با جان‌شان بازی کنند و تا یکی-دو دهه‌ی قبل به عنوان صندوق امانات هم به کار می‌رفته
و خانم‌های دهه‌ی شصت که می‌خواستند به مسافرت بروند و از دزد
می‌ترسیدند،
آب‌گرم‌کن را خاموش می‌کردند و طلا و جواهرات‌شان را آنجا مخفی می‌کردند
.

تا جایی که برخی معتقدند گرم‌کردن آب، کارکردِ ثانویه‌ی این آب‌گرم‌کن‌ها بوده و اِلّا

فلسفه‌ی وجودی‌ چنین شیء لندهوری کنج آشپزخانه، همین شأن و قابلیت مخفی‌سازی‌اش

بوده. البته در میان شما دزد و این‌هایی نیست اما برای محکم‌کاری اگر می‌خواهید

برای دزدی به خانه‌ی ما بیایید باید بگویم ما گنج‌هایمان را توی آب‌گرم‌کن نمی‌گذاریم

و اگر بیایید با شصت تقدیر و نهایتن سی-چهل‌تا سُک‌کبریت سوخته مواجه می‌شوید.

علی‌ای‌حال پدرم خیلی خاطر این آب‌گرم‌کن‌ها را می‌خواهد و حاضر به تعویضش نیست.

کتاب‌های فیلسوف جعفری و آب‌گرم‌کن‌های مخزنی چیزهایی هستند که پدرم نقدشان را

معصیت می‌داند و بر سر حقانیت‌شان با کسی بحث نمی‌کند.

کامو می‌گفت هنر و عصیان با آخرین انسان‌ها از میان می‌رود و این دقیقن همان

عقیده‌ی پدرم درمورد آب‌گرم‌کن مخزنی و مالیدن مخلوط زردچوبه و خرما و تخم‌مرغ

روی پای کوفت‌رفته است.

تازه اعتقاد پدرم به مخلوط زردچوبه‌وخرماوتخم‌مرغ از اعتقادش به آب‌گرم‌کن مخزنی هم

قوی‌تر است. چنانچه اگر حتی شما سرماخورده باشی، بدش نمی‌آید در کنار adult cold

یک‌دور تخم‌مرغ و خرما و زردچوبه روی پایت بمالد تا از برکاتش بی‌بهره نمانی

و خب حالا این‌ها چه ربطی دارد به رمانتیک‌ها؟

رمانتیک‌ها بیش از هرکسی حسرت روزهای گذشته را می‌خورند و آب‌گرم‌کن مخزنی و

زردچوبه و هرچیز جزئی دیگری می‌تواند آتش اشتیاق بازگشت به گذشته را در دل‌شان

چی کار کند؟ فعلش نمیاد. شعله‌ور کند؟ شعله‌ور کند.

  • صدر المتوهمین
۰۷
مهر

من فیلم‌‌بین حرفه‌ای نیستم حتی به جرأت می‌توان گفت یک فیلم‌نبین حرفه‌ای هستم

مع‌هذا به فیلم‌هایی که طبیعت بکر دارد کوهستان دارد، مِه دارد، غار دارد،

رمز و راهب و راهبه دارد، ابهام و آیین دارد و زنان با لباس زیر در مجامع عمومی

حاضر نمی‌شوند علاقه دارم زیرا به زعم من زنان در دامن‌های بیست-سی‌متری

به حقیقت نزدیک‌ترند.

حقیقت، هبوط است و آن‌ها در میان دامن‌های دامنه‌دار، مانند دسته‌گلی وارونه،

که از آسمان به زمین افتاده، می‌شوند و من معتقدم حتی خود گارسیا مارکز هم

که در امور زنان متخصص است مرا به خاطر این تصویرسازی تحسین می‌کند.

فیلم‌هایی که در آن‌ آدم‌ها پاهایشان روی زمین بند نیست و متصلن توی هوا تاب می‌خورند

بر جاذبه غلبه می‌کنند، بر استبداد علم غلبه می‌کنند، بر جنون منطق غلبه می‌کنند

و قهرمان قصه توی ارتفاع سه‌هزارمتری دارد برای خودش سازهای سیمی و فوتی می‌زند

و دل‌تنگی‌اش را در می‌کند و کوزه‌کوزه شراب می‌خورد یا به قول صداوسیما:

شربت نارگیل.

فیلم‌هایی که قهرمان‌هایش با رد تبیین لاک و نیوتن از جهان مشهود،

به میل باطنی خود برای پی بردنِ هرچه بیش‌تر به کُنه عالم روح تن در می‌دهند

و همانگونه که احتمالن تاکنون حدس زده‌اید دارم تفت می‌دهم. انکار نمی‌کنم.

ولی این تفت‌دادن با همه‌ی تفت‌ها توفیر دارد چون رمانتیک است.

رمانتیک‌ها مجرم نیستند. بیمارند. و چنانچه اگر درجریان باشید نوالیس هم نهایتن

این حکم گوته را تایید کرده بود که در مقابل سلامت، تعادل و توازن کلاسیسیسم،

رمانتیسم اساسن معرف نوعی بیماری است.

افسانه‌ شجاعان یکی از همین فیلم‌هاست و لین‌خو‌چون یکی از همین قهرمان‌های رمانتیک

که با آگاهی‌ای تب‌آلود علیه‌ بدترین قیود: عقل ابزاری و چیزهای دیگری که حالا نقلش

در این وجیزه نمی‌گنجد شورش می‌کند و به کوه توبه و غار تنهایی خویش می‌خزد

تا دیوها و تیتان‌های درونش را بکشد. از این غارهایی که حالا شاید هم دیده باشید

باید سه‌تا چوپ توی یک جایی فروبکنی تا درش باز بشود و پرتوهای ملایم نور بتابد.

آیا لین‌خوی جوان موفق خواهد شد؟ باید دید.

  • صدر المتوهمین
۰۲
مهر

پاییزِ چهارسالگی از روستا به اصفهان مهاجرت کردم. فردای فاجعه از توی بن‌بست

صدای توپ بلند شد و من هم با شرم و احتیاط و خجالت و دیگر سوغاتی‌های روستا

رفتم به در خانه تکیه دادم و منتظر لحظه‌ی فرخنده‌ای ماندم که آدم حسابم کنند

و بگویند بیا بازی که آنی بعد توپِ چهل‌تکه‌ی سیاه‌وسفیدشان آمد طرفم.

مطلقن رسم نداشتم بی‌اجازه به چیزی دست، پا، نوک، سُک بزنم اما

آن جسم دوّار و خال‌خالی توپ نبود، پیک دوستی و انس و آشنایی با آدم‌های تازه بود

و عواطف و سلول‌های موجود در بدنم هم به‌اتفاق این برداشت را پسندیدند

و اصرار داشتند این همان لحظه‌ی موعود و مغتنمی‌ست که باید قدر بدانی و

طرح رفاقت بریزی و خلاصه درد سرت ندهم سیّد. کشیدیم زیرش. محکم هم کشیدیم.

ذوق زیاد و میل مفرطی که به برقراری ارتباط با آن‌ها داشتم در یک سازوکار پیچیده،

در هیبت نیرویی خر، توی مچ پایم ظهور کرده بود.

یک صمیمیتِ افراطی در درونم همیشه موجب مکافات و دردسر می‌شود. نه خودش.

نحوه‌ی ابرازش که از قانون عام غریزه تبعیت می‌کند و عمومن به شکلی اسفناک

بروز می‌یابد.
در لحظه‌ی تماس پایم با توپ، حقیقت تلخی بر من منکشف شد. توپ قانونی نبود،

بادی بود. و چنانچه احتمالن مستحضری توپ بادی همچو نیرویی را اقتضا نمی‌کرد.

نمی‌دانم با کجای پایم به کجای توپ ضربه زدم که یک مسیر نامتعارف را طی کرد.

یعنی می‌خواهم بگویم اگر بچه‌ها رو‌به‌روی من بودند؛ توپ، وتر یک مثلث‌ قائم‌الزاویه

را درنوردید و افتاد خانه‌ی هم‌سایه‌‌ای در دوردست‌آباد.

هفت شیربچه‌ی اصفهانی با عصبانیت استارت زدند به سمت بنده و متناوباً داد می‌زدند: «هزارتومن رَد کون بیاد .توپّا در کردی بایِدَم پولشا بدی. یالّا بینَم. یالّا بینم.»

سرم گیج می‌رفت سیّد. در اولین مواجهه‌ام با شهر ر..ه بودم.

نکته‌ی قابل تامل اینکه در میان ما هشت نفر به فکر کسی نرسید برود توپ را

از هم‌سایه بگیرد. آن‌ها در فکر گرفتن پول بودند و من دراندیشه‌ی جور کردن پول.

انقدر استرس داشتم که حتی نشد بپرسم چرا برای توپی که قیم پایه‌ی آن

چهارصدتومان ارزش‌گذاری شده، هزارتومان می‌خواهید؟

در آن لحظه سوال سخت‌تری جا را برای سوال‌های دیگر تنگ کرده بود:

«هزار تومن از کجا بیارم؟»

بزرگ‌ترین سرقت من از خانه یک اسکناس بیست‌تومانی بود که

در عمق استراتژیک آب‌میوه‌گیری جاساز شده بود اما هزارتومان...

چهارسالگی برای قرار گرفتن در چنین بن‌بستی خیلی زود بود. باید با مُژتَبی صحبت می‌کردم اما در دسترس نبود.

مژتبی، صورت نادری از تلفظ مجتبی‌ست که در اصفهان دهه‌ی شصت و

اوایل دهه‌ی هفتاد کاملن رواج داشت و بچه‌ها می‌گفتند صاحب توپ است اما

خودش نیست و توپ را سپرده به آن‌ها.

هیچ روزنه‌ی امیدی نبود، گذشت نبود، مژتبی نبود، فرصت جبران نبود،

هزارتومن نبود. تنها چیزی که بود یک عزم عمومی برای اخذ هزارتومن از من.

بعد از بررسی‌ سناریوهای مختلف نهایتن هیجان‌انگیزترین تصمیم‌ زندگی‌ام را گرفتم

و گرازان‌به‌تگ‌ایستان فرار کردم و دویدم توی خانه.

بچه‌ها چند لگد زدند به در اما من این توفیق را داشتم که پدرم خانه نبود.

چون اگر بود فورن تحویلم می‌داد تا مُرّ قانون در موردم حکم کند و

برای بچه‌های همسایه باگی‌بادی و اسباب‌بازی و بستنی و محصولات فرهنگی می‌خرید

تا کدورت‌ها رفع شود. چون پدرم از مار، سر رفتن آب منبع و کدورت میان آشنایان

و هم‌سایه‌ها می‌ترسید.

پتو انداختم و چسبیدم به حضرت بخاری. حضرت بخاری خیلی کار ازش می‌آید سیّد.

هر غمی که داشته باشی، هرگندی که زده باشی، بخواب بغلش شفا می‌دهد.

در جوار بخاری منتظر ماندم تا سریال سیمرغ شروع بشود و تلخی توپ‌ در کردن تمام.

همیشه داشتم از ناخوشی‌های جزئی به دل خوشی‌های جزئی پناه می‌بردم.

حالا کار نداریم که آن شب بیست‌و‌دو نوع کابوس دیدم و فردا که توپ را از

هم‌سایه‌ی دوردست‌آباد گرفتم و بردم به مُژتبی تحویل بدهم و عذرخواهی کنم

فهمیدم اصلن مژتبایی درکار نیست و نقشه‌ی بچه‌ها برای ایجاد اهرم فشار بر من بود

و بعدش هم تا مدت‌ها توی دروازه‌ام می‌گذاشتند چون فوتبالم خوب نبود اما همین من

با تمرین و عرق جبین و کد یمین به عنوان کاپیتانی تیم فوتبال منتخب پارک لاله

و پارک عباس میمونی نائل آمدم بماند؛ بخاری سراغ نداری سیّد؟

  • صدر المتوهمین