صدر المتوهمین

۳ مطلب با موضوع «یک عکس - یک داستان» ثبت شده است

۳۰
شهریور




غم غیر معلوم و غیر معمول و غیر مدلّلی مشخصن تو کاسه چراغاش به وضوح پیداست.

یه بغض مبهم.

لاشه‌ی سنگینش انگار با دهن‌کجی به هر نوع مسئولیت‌پذیری،

پهن شده و لَم داده و خیمه زده روی تایر.

نمای روبه‌روش، نمایش صریحِ بی‌تفاوتی و بی‌میلیِ غلیظ به ادامه و

کناره‌گیریِ حساب‌شده و زودرس‌ از‌ همه چیز.

سابقن صبحا سوز و سرمای زمسون یه تک‌استارت افاقه می‌کرد

حالا محاله بدون هول‌دادن راه بیفته.

شعف و شهوت شروع نداره. از بس سواری داده خسته‌اس.

از بس باهاش رسیدن و خودش نرسیده خسته‌اس. از خودش خسته‌اس.

از وانمودهای واهی و تظاهر و تقلب و فیلم‌بازی کردن و ادا درآوردناش. 

صفر تا صدش سی ثانیه است اما سال‌ها سلوکش جوری بوده که انگار سه ثانیه است.

از دور مصرفش صدی شیش لیتر به نظر میاد اما همه‌ی شواهد نشون میده تو جاده

صدی شونزده شیرین می‌سوزونه. رو کیلومترش نوشته 220. همه‌جام حرفش هست 220.

ولی واقعن خودشم می‌دونه 150 تا آخرشه. 

 

یه گاراژ هست که شبا میره توش می‌خوابه.

تنها جایی توی دنیا که آرمان جامعه‌ی بی‌طبقه محقق شده.

ژیان و داتسون و لادا و ب.ام.و و پژو آخوندی و سمند و کادیلاک و کامارو و هوندا و

تریلی ماک و ولو F12.

خلاصه، غرب و شرق و قدیم و جدید و قوی و ضعیف و سوسیالیسم و امپریالیسم

و ملحد و مومن، شونه‌به‌شونه‌ی هم پارک میشن.

دی‌شب تو گاراژ ماشینا متفقن از یه عروس می‌گفتن که قراره بیاد.

یه لامبورگینی که لامصب یخچال و گاز و تلویزیون و مبل و رایانه و پلی‌استیشن

و ماشین لباس‌شویی و کلن جهیزیه سرِ خود. صفرِ صفر. نوی نو. نازل تو باکش نرفته.

از هر نظر برازنده. هنوز نیومده، گاراژ میدون مسابقه‌ای شده بود برای

تصرف لامبورگینیه و به همین بهونه‌ همه ماشینا بالاخره یه سری به خودشون زدن

ببینن مزایا و محاسن و داشته‌هاهشون چیه و کدوم شایسته‌ترن و

پرونده‌شون رو از دل دی‌روز کشیدن بیرون.

اما اون خیلی وقت پیش از این قائله، خودش رو بازنگری، بلکه محاکمه کرده بود.

اولین لحظه‌ای که هر ماشین تصمیم می‌گیره با خودش روراست باشه،

لحظه‌ی وحشتانک و دردناکیه.

وقتی تو مسیر صداقت قدم بزنی، اول از همه به بی‌مایگی و بی‌چارگی خودت می‌رسی.  

 

گوشه‌ی گاراژ یه ماک دماغه‌دار بود که هیچ بعید نیست اگه الان به دنیا می‌اومد،

دماغش رو عمل نکنه. اما این فقره قدیمی بود. بوی کهولت می‌داد.

اصالت از سر و روش می‌بارید.

یه رقم جاافتادگی که منحصرن مخصوص همه‌ی چیزهای 100 سال قبله و تکرارنشدنی.

از حرفای در حیطه‌ی مباحث لامبورگینی‌جات فراری بود. رفت پیش پیر گاراژ.

سوز صدای موتور و نغمه‌ی حزین اگزوزِ یک ماکِ خاموش، خیلی بیش‌تر از یک ماک روشنه.

پر سر و صدا بودگی همیشه با تهی‌بودگی مناسبت داشته. کما اینکه افشا و انحطاط هم.

ماک با صدای خسته‌ای که تحفه‌ی دود دوران بود، و خنده‌‌ای که به خوبی حس کهن‌سالی رو

القا می‌کرد بهش گفت:

«چیستان. بودن بهونه می‌خواد، نبودن جرأت. یکی نه بهونه داره نه جرأت. چه کار کنه؟»

پشت لاستیک‌های پهن ماک نوشته بود: تیغ بکش و لاتخف.

  • صدر المتوهمین
۱۵
مرداد



زاویه‌ی پاهاش نشون میده از مهد کودک تا دانش‌گا متصلن سرویس داشته

و حتی کلاس زبان تابستونش رو هم آقاش با ماشین می‌بردتش.

روی این قضیه اصرار دارم و حاضرم سر صحتش یه کافی‌کولا تگری هم شرط ببندم.
متاسفانه صورتش رو نمی‌بینم و این باعث میشه مجوز اظهار نظر قطعی نداشته باشم،

اما سبک و سیاق کتاب دست‌گرفتنش؛ ما رو مجاب می‌کنه از ایناست که

  x رو تا شیش رقم اعشار و دو روشه و چاهار‌رنگه بدست میارن  .

البت اسم گذاشتن رو خانوما تو مرام ما نیست؛ لکن به قول بچه‌ها گفتنی

به این گونه از موجودات میگن NG .
وجه تسمیه‌اش اینه که اینا نمودار رو به  نگم دیگه.

روزایی رو به یاد دارم که نمره پنش‌تا پسرا رو هم دوازده نمی‌شد؛

یکی از اینا به تنهایی شده بود هیجده و نیم. و کاش اغراق و افسانه بود.

در یک چشم‌انداز عام کاملن پیداست و جای بحث نمی‌مونه که این بابا یه بار هم یواشکی

فلوراید دور نریخته تا به جاش آب قرقره کنه. تا قطره‌ی آخر فلورایدا رفته تو پاچه‌اش.

ولی زن زندگیه. ولی زن زندگیه. این ورژنِ وطنی‌اش میشه همون که ماه رمضونا

بعد افطاری سیصدتا زن جمع میشن ولی آخر سر خودش تک‌وتنها همه ظرفا رو

با مظلومیت می‌شوره و صداش درنمیاد.

شاید یه نفر بخواد فکر کنه این خانوم منتظر مسئول کتاب‌خونه‌اس.

من مانع این بلاهت نمیشم. اجازه بدین مطلبی رو با شما در میون بگذارم.

توی شاهنامه شش یا چاهار زن پاکدامن و از شخصیت‌های اصلی در ازدواج پیش‌قدم شدن.

اما این چیزی نیست که من بخوام به این خانوم تذکار بدم و ترجیح میدم

دیدگاه شمس و احمد غزالی و عطار و نظامی و مولانا و عموم عرفای قرن سه تا هشت،

مبنی بر مقام و مرتبت فراق رو یادآور باشم.

باید محل عبرت باشه که شوالیه‌های قرن سیزده ترسائی (اورلیک ایطالیایی)

تحت تاثیر فتیان و عیاران، در عشق طالب ناکامی و محرومیت بودن. بله. به قول شمس:

فراق پخته می‌کند.



اشاره: عکس از صفحه‌ی گوگل پلاس کاربری به نشانی (yon.ir/jIct) برداشته شده.

  • صدر المتوهمین
۱۰
مرداد



جوراباش از بولیزشم کثیف‌تره. غروب رفته فوتبال.

با این کفش ورزشی پارچه‌ای سرخ و سورمه‌ایا. امشب باید برن مهمونی.

بچه‌ها بهش گفتن اگه وسط بازی بری، دیگه راهت نمیدیم. مجبوره دیر بره خونه.

همین یه جفت جورابو بیش‌تر نداره. تا میرسه خونه حتی وقت نمیشه پاشو بشوره.

هی هولش می‌کنن که دیر شد.

از نقاط تاریک کودکی‌ش اینه که به جوراب گلاب می‌زنه تا بوش بره.

آخه هنوز قدیمه. پوشیدن جوراب یه وجوب نانوشته داره.

خوبیت نداره تهی‌پا و لختی‌پا بیرون رفتن. هوا هم سرده.

آخه هنوز قدیمه. سوز و سرما سر می‌زد به خیابون و خونه‌ها.

توی مهمونی هی پاشو جمع می‌کنه تو خودش تا معلوم نشه پاش بو میده.

آخر مهمونی صاب خونه بهش میگه: «بمون با بچه‌ها بازی کن. بمون امشب.»

میگه: نه ممنون. کار دارم. الکی میگه. زر می‌زنه.

هی تو دلش میگه کاش یه بار دیگه بگه، اگه بگه می‌مونم.

ولی آخرش روش نمیشه. قدیمه هنوز.

میاد خونه. مامان‌بزرگش براش قصه‌ی دعوای تقسیم آب بین سیّدا و عواما تو دهاتو میگه.

خوش‌حاله. فردا دو زنگ ورزش دارن. صوپم نوبتشه سر صف نیایش بخونه.

همین‌جوری ایستاده بغل بخاری. جای خوب خونه.



اشاره: عکس از صفحه‌ی گوگل پلاس کاربری به نام امیرو وو (yon.ir/hAEI) برداشته شده.

  • صدر المتوهمین